پرگار

قسمت 118

رایگانفاطمه احمدی

- یاحا؟

صدای نرم و دلنشین همراز به گوشش خورد و سریع گفت: جان یاحا؟

- پشیمون میشی.

با اطمینان و مصمم جواب داد: نمیشم.

لب زد: می ترسم.

- نترس همراز، بازم میگم که من تا آخرش باهاتم، هر چه قدر بخوای صبر می کنم که تو فکرات رو بکنی و حالت بهتر بشه. کافیه که تو بخوای، اون وقته که من جونمم واست میدم.

دست همراز دور فرمان لرزش گرفت و چیزی نگفت. یاحا نیز منتظر پاسخش نشد.

می شناختش، رفتارهایش را حفظ بود، بلدش بود و می دانست نیاز به سکوت و فکر کردن دارد.

جلوی خانه که رسیدند یاحا سمتش برگشت و گفت: خب دیگه برو تو، منم میرم. فقط خواستم باهات بیام که تنها نباشی این موقع شب و توی این بارون.

همراز ماتش شد و یاحا لبخندی پر مهر به رویش زد.

- این جوری نگاه نکن، برو تو و خوب هم فکر کن و یه بله ی خوشگل بهم بده.

بحث را عوض کرد.

- بذار برسونمت، این طور خیس میشی.

- نگران من نباش عزیزم، برو تو. خداحافظ.

همراز آهسته جوابش را داد و به یاحا که از ماشینش پیاده شد نگاهی انداخت. "عزیزم" گفتن زیبا و دلنشین یاحا توی گوشش پیچید. هیراد بارها و بارها این گونه خطابش کرده بود اما چرا برای یاحا دلش به لرزه افتاد؟!

دستی روی گونه های تب دارش گذاشت و ماشین را داخل پارکینگ برد.

* * *

سه روزی گذشته بود و امروز آخرین روز سال بود.

عصر یاحا به خانه ی همراز رفته و همگی به بهشت زهرا رفتند.

این ساعت های آخر سال دلتنگی را بیشتر به رخشان می کشید و بغض بیشتر را مهمان گلویشان می کرد.

کمی سر مزار کوروش و کمی هم سر مزار تورج ماندند؛ مهرنوش اشک ریخت، همراز با بغض به عکس پدرش روی قبر سیاه خیره شد و یاحا در دل با پدرش حرف زد و از دلتنگی اش گفت.

یاحا هر دو سنگ قبر را شست و همراز گل هایی که سر راه خریده بودند را پر پر کرد و مهرنوش سبزه هایی که خودش کاشته بود را روی مزار آن دو گذاشت.

چند ساعتی ماندند و همگی با حالی گرفته و در سکوت به خانه بازگشتند.

مهرنوش در را باز کرد و با لبخندی که با سرخی چشمانش به خاطر گریه هایش تناقض داشت رو به یاحا تعارف زد: بفرمائید تو پسرم، خیلی خوش اومدی.

یاحا تشکری کرد و داخل رفت و با تعارف های مهرنوش در پذیرایی نشست.

همراز هم کمی پیش آنها نشست و برای تعویض لباس به اتاقش رفت.

شال و پالتویش را درآورد و در کمدش را باز کرد.

نگاهش میان لباس هایش چرخید و در آخر تونیک طوسی روشنش را بیرون آورد و با خود گفت: اصلا هم ربطی به حرف یاحا نداره، خودم جدیداً از این رنگ خوشم میاد!

چیزی از طرف دیگر مغزش پاسخ داد که اگر ربطی ندارد پس چرا در خریدهای اخیرش مدام این رنگ را انتخاب می کند؟!

توجهی به زمزمه های مغزش نکرد و تونیک را پوشید، آرایش ساده ای روی صورتش نشاند و در آخر شال صورتی اش را سر کرد و دستش روی طره ای از موهای مشکی اش ماند و یاد آن شب خانه ی یاحا و بالکن افتاد.

امان از دست یاحا که این قدر با حرف ها و کارهایش او را در فکر و خیال می برد و در قلبش تلاطم می انداخت.