تماسشان را پس از گفتگویی کوتاه و معمولی به پایان رساندند و همان لحظه تقه ای به در خورد.
- بفرمایید.
با باز شدن در و دیدن همراز لبخندی عمیق روی لبش نشست.
همراز هم با لبخند وارد شد و گفت: سلام.
با خوشرویی پاسخ داد: سلام همراز خانوم. از این ورا؟
همراز روی یکی از صندلی ها نشست و پاسخ داد: گفتم یه سر به کارخونه بزنم ببینم اوضاع چه طوره. آقای علیپور که خیلی راضی بود.
- آره، اوضاع داره به روال سابق برمی گرده. یه مقدار طول می کشه اما تا چند ماه دیگه یا تا سال بعد همین موقع ها همه چی عین قبل یا شایدم بهتر بشه.
همراز با قدردانی نگاهش کرد.
- و کارخونه این خوب شدنش رو به تو مدیونه.
- ول کن این حرفا رو. تو چه طوریایی؟ کارا خوب پیش میره؟ راستی اجرای امروزت هم مثل همیشه عالی بود.
لحنش صمیمی و دوستانه بود و نگاهش مهربان.
از نگاه زیادی پر مهر و محبت او معذب سرش را زیر انداخت. طبق تصمیم خودش کارها را به معاون کارخانه واگذار کرده و از بودن یاحا نیز که بیشتر اوقات هر روز به آنجا سر میزد از بابت کارخانه خیالش راحت بود و خودش هم گهگاهی به این جا سری میزد. دوباره هم سر کار قبلی اش برگشته بود.
- خوبه همه چی. دیروز واسه ی یه فیلم جدید با کارگردان قرارداد بستم. خیلی هیجان دارم که بعد این همه سال کار تو رادیو قراره به عنوان بازیگر جلوی دوربین برم. فقط می ترسم از هیجان و استرس خراب کنم.
یاحا با همان لبخند مهربان کنج لبش به او خیره بود و تنها خدا می دانست تا چه حدی بابت خوب شدن هر چند اندک این دختر خوشحال است.
پس از آن روز در آگاهی همه شان شوکه بودند و مدتی زمان برد تا خودشان را پیدا کنند.
یاحا نیز پس از این اتفاق تنهاتر از قبل شد. یاشار و یلدا با این که دلشان پیش برادرشان بود اما خانه و زندگیشان جایی دیگر بود و باید می رفتند.
احساسش را پنهان نکرد: خیلی خوبه، خوشحالم که داره کارات خوب پیش میره و حالت بهتره. می دونم که حتماً از پسش برمیای و عین کارای رادیویی ات می درخشی.
همراز تبسمی شیرین کرد و از جا برخاست.
- من دیگه کم کم باید برم. کاری نداری؟ راستی چهارشنبه هم یادت نره.
چهارشنبه روز سال تحویل بود. مهرنوش که حسابی یاحا به دلش نشسته و دوستش داشت دلش نیامد که سال تحویل را تنها سپری کند و از او خواست آن روز را پیش آنها بیاید.
- به مادرت هم گفتم که مزاحمتون نمیشم همراز جان.
همراز چشم غره ای حواله اش کرد.
- یاحا! خودت همش سر من غر می زنی که تعارف می کنم حالا تو که از منم بدتر شدی! چهارشنبه منو مامان منتظرتیم.
خنده ای روی لب هایش نقش بست.
- خیلی خب، میام.
سری به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت: فعلاً خداحافظ.
- صبر کن. موافقی با هم یه چرخی بزنیم و گپی هم بزنیم؟
مردد سری تکان داد: چیزی شده؟
از جا بلند شد و کاپشن چرم مشکی اش که حسابی به او می آمد را تن کرد و جواب داد: بریم، بعداً حرف می زنیم.
کیفش را روی شانه جا به جا کرد.
- خیلی خب، بریم.
هم قدم با یک دیگر از کارخانه بیرون آمدند و یاحا گفت: ماشین آوردی؟ من یادم رفته بود بنزین بزنم نیاوردمش.
آره ای گفت و سمت ماشینش گام برداشت و زودتر یاحا سوار شد. او هم نشست و همراز از کارخانه بیرون زد و پرسید: کجا بریم؟
- فعلا مستقیم برو، بهت میگم.
همراز سری تکان داد و حرکت کرد و یاحا از شیشه به بیرون خیره شد.
چیزی به پایان سال نمانده و خیابان ها ترافیک سنگینی داشت و پیاده رو و مغازه ها مملو از جمعیت بود.
همراز نیز در گذشته ها سیر می کرد. روزهای کودکی اش که با آن موهای خرگوشی اش همراه پدر و مادرش به خرید می آمدند. چه ذوق و شوقی داشت برای آن ماهی قرمزها، برای سبزه های عیدی که مادرش همیشه خودش می کاشت.
آهش را خفه کرد و با صدای یاحا که در حال دادن آدرس بود به خودش آمد و فهمید مقصد مورد نظر او بام تهران است.
همراز نیز با مادرش تماسی گرفت و گفت که با یاحا بیرون است و مهرنوش وقتی که دخترش با این مرد جوان بود دیگر از آن نگرانی های همیشگی اش خبری نبود و خیالش آسوده بود.
داخل رستوران نشسته بودند و یاحا به او خیره.
در سکوت نشسته و منتظر آمدن سفارش هایشان بودند و یاحا در حال فکر برای شروع صحبت بود که صدای پسر جوانی را نزدیکشان شنید.
- سلام خانوم رادفر.
همراز پاسخش را داد و او گفت: من خیلی دوستتون دارم؛ میشه باهاتون یه عکس بندازم؟
همراز با خوشرویی ای که همیشه با تمام طرفدارانش داشت سری تکان داد و از جا بلند شد.
یاحا چپ چپی به پسر نگاه کرد و زیر لب غر زد: خوشم باشه، خوشم باشه!
نگاهش به همراز بود که با لبخند و خوشرویی با طرفدارانش صحبت می کرد و با آنها عکس می انداخت.
کم کم لبخندی روی لب های یاحا نیز نشست. این که می توانست لبخندی واقعی از او ببیند و بهتر شدن حالش را در این یک ماه از بسته شدن پرونده نظاره کند، برایش از هر چیزی با ارزش تر بود.
ده دقیقه ای گذشته بود که همراز سر میز برگشت و گفت: ببخشید معطل شدی.
یاحا بدون حرف به او خیره بود. همراز معذب از این نگاه خیره، گفت: بخور غذات رو.
یاحا باز هم نگاهش می کرد. گاهی لکنت فقط از کار ماندن زبان نبود؛
چشم ها نیز گاهی روی یک چهره گیر می کند...
بالاخره دل از طوسی های خوشرنگ او کند و شروع به خوردن غذا کردند.
- چی می خواستی بگی؟
- فعلا غذات رو بخور، بعدش میرم بیرون هم قدم می زنیم و هم حرف می زنیم. خوبه؟
همراز خوبه ای گفت و هر دو در سکوتی که موسیقی ملایم و زیبای رستوران آن را می شکست، مشغول خوردن غذایشان شدند.