پرگار

قسمت 114

رایگانفاطمه احمدی

خانوم ژیلا اسدی هم با دستکاری پرونده و حساب ها یه مبالغی رو این وسط جابجا کرده که خانوم رادفر با کمک آقای یاشار زارع متوجه ی این قضیه شده بودند.

سکوتی میانشان برقرار شد و این بار کیهان به حرف آمد: اون عکس ها رو قرار بود من بذارم توی اتاق همراز و هم توی خونه رو بگردم ببینم کوروش چیزی پیدا کرده یا نه. اون روز چهلم تورج بود و کسی خونه نبود اما بازم هیچی پیدا نکردم.

سرگرد نگاهی میان افراد حاضر در اتاق چرخاند.

- خب همه چی تقریباً مشخص شده جز این‌ که اون مدارک کجا بوده که هیچ کس نتونسته پیداش کنه.

سپس اشاره ای به نیلوفر داد و او نگاه پر نفرتش را از نغمه و امید گرفت.

- چند روز بعد از فوت آقا کوروش بود که آقا تورج بهم زنگ زد و ازم خواست که هم دیگه رو ببینیم و هیچ کس هم نباید از این دیدار با خبر بشه. از اضطراب صداش نگران شدم و قبول کردم. اومد همون بیمارستانی که من کار می کردم. بهم گفت یه سری مدارک هست که به وقتش باید به دست پلیس برسه و آقا کوروش به خاطر اون کشته شده. گفت باید دست کسی باشه که هیچ کس بهش شک نکنه. پیش خودش یا بچه هاش و یا خانواده ی آقا کوروش باشه صددرصد شک می کنند و ممکنه بلایی سرشون بیارن. موضوع رو بهم گفت که امید چی کار کرده. انگار با ندادن اون مدارک به پلیس منتظر بوده که امید دست از کاراش برداره. اون موقع نمی دونست که امید قاتله و ازم خواست درباره شون به هیچ کس چیزی نگم، منم قبول کردم.

آقا تورج چند روز بعدش کشته شد. اما من هیچ وقت به امید شک نبردم؛ فکر نمی کردم کار اون باشه. فکر می کردم هر چی که باشه حداقل قاتل نیست، اونم قاتل دوتا از دوستاش. مدارک رو همون طور پیش خودم نگه داشتم و به کسی حرفی نزدم. اون موقع ها امید رو دوست داشتم.

تا چند ماه پیشم زندگی خوبی داشتیم با هم و چیزی کم نداشتیم و خوشبخت بودیم. اما یه مدت رفتارهای امید عوض شده بود، دقیقا بعد از اون روزی که خودم دیدم داره با نغمه حرف میزنه اما اون موقع اون قدری بهش اعتماد داشتم که بعدش نپرسیدم چه حرفایی بینشون ردوبدل شده. چند سالی گذشته بود و توی این مدت دیگه مثل قبل نبود، بوی خیانت رو حس می کردم اما نمی خواستم قبول کنم. گفتم پای زندگیم می مونم. اما کنجکاو شده بودم که بدونم داره چی کار می کنه و چند بار که تلفنی داشت حرف می زد فال گوش ایستادم و به حرف هاش گوش می دادم. چند باری اسم آقا کوروش و آقا تورج رو آورد و می گفت دیگه از دستشون راحت شدیم و خوب تونستم بدون این که ردی از خودم به جا بذارم از سر راهمون برش دارم. اون لحظه مات موندم و گیج شدم و منظورش رو درست نفهمیدم و یا شایدم به خودم تلقین می کردم که شک و حدس های من اشتباهه.

وقتی فهمیدم با نغمه ارتباط داره و می خوان ازدواج کنند به هم ریختم اما با طلاق مخالفت کردم، نمی خواستم بیشتر از این دل و غرورم شکسته شه اما دل امید باهام نبود و من حسابی بهش مشکوک بودم. ولی یه روز رفتم سراغ نغمه و با ماشین بهش زدم، ازش کینه به دل داشتم و می خواستم یه بلایی سرش بیارم.

اون قدرم از امید بدم می اومد و می دونستم که به قول آقا تورج سر به راه نمیشه که اون مدارک رو دادم به پلیس و یه روزم رفتم پیش یاحا و تموم این ماجرا رو بهش گفتم.

نگاه اخم آلود و پر حرص امید روی نیلوفر نشست. باورش نمی شد چنین کاری کرده باشد.

سرگرد گفت: خب دیگه گفتنی ها گفته شد و همه چیز هم مشخص و پرونده بسته شد.

رو به سرباز اشاره کرد و او هم جلو آمد و دستبندی که دستان کاوه را اسیر کرده بود را باز کرد و نگاه پر مهر و عشق کاوه به یلدا دوخته شد.

چه قدر او را با یلدا تهدید کرده بودند، یلدایی که نفسش بود.

فضا شلوغ شد و یاشار، کتایون و همراز در حال حرف زدن با امید و سرزنش او بودند. یاشار فریاد می‌زد، کتایون نفرین می کرد، همراز هم با نفرت از او گله می کرد.

یلدا هم هق هق می کرد که کاوه بلند شد و جای قبلی یاشار نشست و دست های او را در دستش گرفت و سرش را در آغوش کشید.

چه قدر این مدت برایش عذاب آور بود که باید از یلدایش و دختر دوست داشتنی اش دور می ماند. حتی تهدیدش کرده بودند که یلدا را طلاق دهد و او قبول نکرد.

فضا همچنان شلوغ و البته غمگین بود. مهرنوش آرام آرام اشک می ریخت. سخت بود باور آن که این مرد همسرش را کشته.

این ها خواب بود دیگر؟!

یاحا نیز اصلا حال خوبی نداشت اما چون از بعضی چیزها باخبر بود اکنون توانسته بود به خودش مسلط باشد و جلوی یاشار را که برای امید شاخ و شانه می کشید را بگیرد و او را که با حرص و غم از مادرشان گله می کرد را آرام کند.

می گویند به پایان رسید این دفتر اما حکایت همچنان باقیست و این پرونده عجب حکایت تلخی داشت...

* * *

از صفحه ی لپ تاپ به چهره ی یلدا نگاه می کرد.

- خب اوضاع چه طوره؟ خوبی؟

یلدا لبخندی زد. لبخندی که می توانست واقعی بودنش را حس کند اما غم چشمانش را هم نمی شد فاکتور گرفت.

- آره خدا رو شکر، همه چیز خوبه.

با کشیدن آهی اضافه کرد: فقط کاش آخر اون پرونده جور دیگه ای تموم می شد.

اشکی از چشمش روی گونه اش غلتید.

- توی این یک ماه روزی نبوده که یادش نیفتم و به این فکر نکنم که مامان باید کلی از سال های عمرش رو تو زندون بگذرونه. اما خوشحالم که اون امید نامرد به زودی حکم قصاصش اجرا میشه.

یاحا در سکوت نگاهش کرد. خودش هم در این یک ماه اصلا حال خوبی نداشت. نغمه با تمام بی توجهی هایش، با بی مهری هایش اما هر چه که بود، مادرش بود دیگر.