پرگار

قسمت 113

رایگانفاطمه احمدی

بچه ها دیگه بزرگ شده بودند اما یاحا زیادی باهوش بود و یه بار اتفاقی منو تو خیابون با امید دید و همه چیو فهمید. ازش خواستم به تورج هیچی نگه و کلی باهاش حرف زدم تا قانع شد اما ارتباطش با من سردتر از همیشه شد. نفرتم از تورج روز به روز بیشتر می شد.

امید بهم گفته بود که کمکم می کنه تا طلاق بگیرم و بفرستتم خارج. به تورج گفتم طلاقم بده، دیگه نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم و یه دعوای حسابی با هم کردیم و چند روز قهر بودیم تا اینکه تورج با پیشنهادم موافقت کرد و جدا شدیم. چند ماه بعدش رفتم ترکیه و با کمک های امید رفتم تو یه شرکت مد و مدلینگ و اونجا تونستم به عنوان مدل فعالیت کنم.

توی اون مدت امید همش بهم سر میزد، هر روز با هم صحبت می کردیم تا اینکه چند سال گذشت و از علاقه اش بهم گفت. منم بهش علاقمند شده بودم و پیشنهاد ازدواجش رو قبول کردم. تازه نامزد کرده بودیم که امید به بهونه ی سر زدن به پسرش اومد اون جا و دیدن من. همون طور که اون پشتم بود، منم تو کارا پشتش بودم تا اینکه این ماجرا رو بهم گفت که تورج داره چی کار میکنه و می خواد از سر راه برش داره. اون قدری از تورج نفرت داشتم که هر کاری بکنم.

باهاش اومدم و اون شب رفتیم کارخونه. یه سری مدارک بود که تو گاوصندوق کوروش بود و ما حدس زدیم تورج برای اینکه دست امید بهش نرسه می خواست از اونجا برش داره که ما سر رسیدیم. امید و تورج با هم دعواشون شد، از دعوای لفظی رسید به درگیری و دست به یقه شدن تا این که امید چاقویی که آورده بود رو درآورد...

صدای هق هق بلند یلدا مانع از ادامه ی حرف هایش شد. شیوه ی جان دادن پدرش برای هیچ کدامشان جذاب نبود و او دیگر تحمل نداشت.

یاشار با خشم از جا بلند شد و صدایش بالا رفت: تو خجالت نمی کشی داری از کشتن شوهرت حرف میزنی؟ هر چه قدر هم که بد بوده، هر چه قدر هم که خودخواهی کرده اما باید می کشتیش؟

سپس رو به امید بلندتر فریاد کشید: هر چی می کشیم از تو و وجود نحست تو زندگیمونه.

همین که سمتش خیز برداشت، یاحا سریع برخاست و بازوی برادرش را گرفت.

- ولم کن یاحا، ولم کن برم بکشم این قاتل عوضی، د میگم ولم کن!

محکم تر او را گرفت و بی توجه به خشم و داد و فریادهایش او را روی صندلی اش نشاند و سرگرد گفت: آروم باشید آقای زارع، فعلا یه چیزایی مونده.

یاشار به ناچار سکوت کرد و نگاه پر نفرتش را میان نغمه و امید چرخاند.

- حالا می رسیم به نقش آقای کاوه سعادت.

این بار کاوه سکوتش را شکست.

- به خاطر گیر نیومدن بلیط دو سه روز بعد از خاکسپاری رسیدیم. از ماها هم بازجویی کردند. رئیسم با مرخصی طولانی ای که می خواستم بگیرم مخالف بود و منم به خاطر مراسم ها مجبور بودم که برگردم ایران و رئیسم هم اخراجم کرد. کاری از دستم بر نمی اومد و اعصابم به هم ریخته بود که کارم رو از دست دادم. یه بار با نغمه خانوم داشتم حرف می زدم، از این که این مدت مجبور شدم برگردم ایران و این جا شغلی ندارم گفتم و از اینکه اخراج شدم و از همین حرفا و نغمه خانوم فقط متفکر بود و گوش می کرد و بعد از تموم شدن حرفام گفت یه کار خوب با درآمد عالی برام سراغ داره. کارشون هم همکاری با امید بود و گوش دادن به حرفاش. مثل همون روزی که مجبورم کردند که به همراز خانوم زنگ بزنم و به بهانه ی مدارک بکشونمش توی اون بیابون و کیهان باهاش حرف بزنه و البته هیراد به کیهان گفت که یه ذره تهدیدش کنه اما انگار همراز خانوم راضی نشدند که کیهان باهاش درگیر میشه و اون بلا رو سرش میاره. با این که به خاطر این کار پول خوبی بهم دادند اما عذاب وجدان گرفته بودم، دوست نداشتم کاری کنم که اتفاقی برای بقیه بیفته. احساس خیلی بدی داشتم و چند روزی با خودم کلنجار رفتم و دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم آگاهی و هر چی می دونستم رو بهشون گفتم. قرار شد بدون اینکه کسی حتی یاحا هم بفهمه من هر چی از اونا می دونم رو به پلیس بگم. خلاصه، من از کاراشون به پلیس اطلاع می دادم و اونا چون می دونستند که یاحا خیلی پیگیره می خواستند بترسوننش و اذیتش کنند تا دست برداره. از یه طرفم ممکن بود که مدارکی رو آقا تورج داشته باشه که علیه اونا باشه و ازم خواستند برم دفترش و اونا رو بردارم. کیهان بود که برق رو قطع کرد و از یکی دو روز قبل تو سیستم دوربین اون ساختمون اختلال ایجاد کرد و اون شب که من رفتم دفتر آقا تورج، یاحا رو دیدم. می دونستم اگه بمونم و به یاحا ماجرا رو بگم باور نمی کنه و از یه طرفم اونا با زن و بچه ام تهدیدم کرده بودند. به خاطر این قبل از این که یاحا به دلیل حضور ناگهانی من به خودش بیاد سریع پا به فرار گذاشتم و از دفتر بیرون زدم و اونجا سوار ماشین کیهان که منتظرم بود شدم. با پلیس در این مورد هم هماهنگ بودیم، قرار بود اگه چیزی پیدا کردم اطلاعات کامل رو در اختیارشون نذارم. اما چه اون شبی که رفته بودند کارخونه و آقا تورج رو کشتند و چه اون شب هیچ مدرکی پیدا نکردیم.

این بار خود سرگرد توضیح داد: آقای سعادت کمک های زیادی به ما کردند و همین طور آقای زارع با هوش بالاشون و کار دقیقشون بسیار مؤثر بودند.

پس از مکث کوتاهی افزود: حالا می رسیم به جایی که خانوم رادفر و هیراد قصد طلاق داشتند و اون روزی که هیراد قصد ملاقات با ایشون رو داشتند و حرف هایی که بینشون ردوبدل شده. یک نفر هیراد رو همیشه تعقیب می کرده و اون روزم تو کافی شاپ شاهد حرف هایی بوده که یه حرف هایی هر چند گنگ اما شک برانگیز زده و این اصلا به نفع اونا نبود و هیراد مهره ی سوخته محسوب می شده و می کشنش.