پرگار

قسمت 112

رایگانفاطمه احمدی

سنگینی نگاه پر بهت و نفرت همراز را احساس می کرد اما بی حس ادامه داد: گاهی همراز می اومد به پدرش سر میزد و من وقتی می فهمیدم یه جوری همه چیو هماهنگ می کردم که این دوتا با هم دیدار داشته باشند و به هیراد گفته بودم یه جوری سر حرف رو با همراز باز کنه. خلاصه همین طور پیش رفت و این دوتا عقد کردند و دو سه ماه بعدش تازه مشکلات شروع شد.

کیهان بازم بی هماهنگی من رفت تو اتاق کوروش و این دفعه دیگه کوروش ازش نگذشت و اخراجش کرد.

سرگرد میان حرف هایش آمد: خب یه کم بریم عقب تر. دلیل این کارا چی بود؟ چرا چنین برنامه ریزی ای کردین؟

- اختلاف نظر زیاد با هم داشتیم. کوروش و تورج تو کارام دخالت می کردند و با همه چی مخالف بودند.

خود سرگرد ادامه داد: ایشون کارایی مثل پولشویی، قاچاق کالا، احتکار انجام می دادند و مرحوم رادفر و زارع با این کارشون مخالف بودند. هم این کارا رو انجام می دادند و هم دنبال سهم کارخونه ی مرحوم رادفر بودند و این کارا همش به خاطر همین ها بوده.

همراز همچنان با نفرت نگاهش می کرد. باورش نمی شد دوست پدرش که او را عمو صدا میزد چنین کارهایی کرده.

- یعنی چی؟

صدای تحلیل رفته و ناباور همراز بود که کنار مادرش نشسته و مادرش هم بدتر از او در بهت به سر می برد.

سرگرد به امید اشاره داد که خودش توضیح دهد و او گفت: کوروش مخالف صدردصد این موضوع بود و هی سعی داشت منو منصرف کنه، تورج هم همین طور. من اما قانع نبودم، دنبال خیلی بیشتر بودم. حتی بهم گفت منو لو میده. اخلاقش رو می دونستم و بعید نبود که لو بده. بهش گفتم دخالت نکن اما عصبی شد و گفت که اگه دست برندارم حتما به پلیس میگه. یه بوهایی هم از نقشه ای که برای کارخونه کشیدم برده بود. می دونست که هیراد با حسابدار کارخونه سر و سری داره. وقتی از ترکیه برگشتم، یه جلسه گذاشتیم که در مورد اوضاع کارخونه حرف بزنیم اما بیشتر حرفمون درمورد من بود که هر دوشون می خواستند منو منصرف کنند. اون روزی که با هیراد قرار گذاشته بود، بهش اخطار داد که دست از این کاراش برداره وگرنه طلاق همراز رو ازش می گیره ولی هیراد همون طور که بهش گفتم بیشتر رو مغز همراز کار کرد که عروسی رو جلو بندازند. اون شب قتلش کوروش می خواست به همراز ماجرای هیراد رو بگه، اگه بهش می گفت بقیه ی ماجرا هم لو می رفت. همراز ساده و پاک بود و به راحتی می شد از این سادگی استفاده کرد. کوروش زیادی دیگه پاپیچ من شد که دیگه چاره ای برام نموند جز این که از سر راهم بردارمش.

دستان همراز لرزیدن گرفت و اشکی از چشمش چکید. سرش سنگین بود و دیگر تحمل نداشت که بشنود چه بلاهایی این مرد به سرشان آورده. مردی که میش بود در لباس گرگ!

مهرنوش و کتایون هم دست کمی از او نداشتند. مهرنوش آرام آرام اشک می ریخت و کتایون با حرص و نفرت سر امید داد میزد و نفرینش می کرد.

جو غمگین و تلخی بود که سرگرد رو به کتایون گفت: خانوم رادفر آروم باشید لطفا.

کتایون در حالی که بی محابا اشک می ریخت افزود: خدا لعنتت کنه، خدا بکشتت مرتیکه ی نامرد، نمک خوردی و نمکدون شکستی. مگه داداش من چه هیزم تری بهت فروخته بود؟ تو هر غلطی دلت خواست کردی و اون فکر می کرد تو آدمی، داداش بدبختم می خواست سر به راهت کنه، نمی دونست چه آب زیر کاهی هستی.

- خانوم رادفر بفرمایید بشینید لطفا.

نگاه پر نفرتش را از امید گرفت و سر جایش نشست. دست لرزان مهرنوش روی دست کتایون نشست و سعی کرد آرامش کند گرچه خودش هم داشت از غصه دق می کرد.

با اشاره ی سرگرد خود امید ادامه داد: کوروش مرد، اون نگهبان هم تهدید کردم که بگه آخرین کسی که دیگه تورج بوده، تورج رو هم تهدید کرده بودم که از این ماجراها هیچی نگه. اما اونم گوشش بدهکار نبود و یه روز رفته بود خونه ی کوروش و به خانواده اش از یه مدارکی حرف زده بود و گفت که بزودی همه چی مشخص میشه و نباید این اتفاق می افتاد. البته این حرف رو هیراد که اونم اون روز پیششون بوده بهم رسوند. باید تورج هم از سر راه برمی داشتم.

دست یاشار از خشم مشت شد و یلدا به هق هق افتاد.

- البته خودشون تنها نبودند و هم دست هم داشتند.

یاحا نگاه مستأصلش را از مادرش گرفت و دستش را روی دست یلدا گذاشت تا به آرامش دعوتش کند.

- پسر مرحوم زارع، که خودشون هم وکیل متبحری هستند پس از مرگ پدرشون و اومدن مادرشون به صورت ناگهانی، به یه چیزایی شک بردند. خانوم نغمه بیات بهشون گفته بودند که همون روز از ترکیه برگشتند اما آقای یاحا زارع بلیط ایشون رو دیده بودند که مربوط به چند روز قبلش بود، دقیقا عصر همون روزی که آقای تورج زارع شبش به قتل رسیدند.

یلدا و یاشار مبهوت به مادرشان نگاه کردند.

- خانوم بیات خودتون توضیح بدین از اولش.

نگاه منتظر همگی به او کشیده شد.

- من هیچ وقت تورج رو دوست نداشتم. خانواده ی تورج خانواده ی سرشناسی بودند و پولدار. اومدن خواستگاریم ولی من ازش خوشم نیومد اما بابام به زور منو بهش داد. اون می گفت دوسم داره، اما من نه. اوایل ازدواجمون اون همش بهم محبت می کرد و من بهونه گیری. می خواستم از دستم خسته شه و طلاقم بده ولی از این خبرا نبود. چند سال از ازدواجمون گذشته بود و سه تا بچه داشتیم.

به هم نزدیک بودیم اما انگار فرسنگ ها از هم فاصله داشتیم. عین دو تا غریبه رفتار می کردیم، انگار که دیگه تورج هم از من خسته شده بود. می دونستم با هنوزم دوسم داره اما من به همون شدت قبل ازش متنفر بودم. همون موقع ها بود که امید رو دیدم، دوست تورج. یه بار که همگی بیرون رفته بودیم، امید اومد پیشم و با هم حرف های عادی زدیم و پرسید چرا این قدر غمگینم. انگار سر درد و دلم باز شده بود که کلی باهاش حرف زدم و حرف زدم. ازم خواست که اگه دوست دارم بازم هم دیگه رو ببینیم. منم قبول کردم.