یاحا نیز خنده ای کرد و سپس پرسید: راستی کارخونه رو براش چه برنامهای داری؟ خودت می خوای بری؟
- خب من چند وقته به این موضوع فکر کردم و با مامانم هم مشورت کردم. من خودم می دونم که آدم این کار نیستم و اون توانایی که باید داشته باشم رو ندارم. به خاطر همین می خوام به آقای علیپور که از دوستای قدیمی بابام بوده و یه وقتا میاد کارخونه، بگم که تو کارا کمکم کنه و بیشتر کارا رو بهش بسپرم. خودم گهگاهی به اون جا سرکشی کنم و بعدش برگردم سر کار خودم که دلم تنگ شده واسه اون روزا. توام که خوشحال میشم بازم به کارت اون جا ادامه بدی. این مدتم که زحمت کارا رو دوش تو بوده همش.
این بار دست یاحا جلوتر رفت تا جایی که روی دست همراز نشست و همراز با خجالت لب گزید و خواست دستش را پس بکشد که انگشتان یاحا دور انگشتانش حلقه شد و اجازه نداد.
بی اعتنا به کشکمش دست هایشان و خجالت کشیدن های همراز جواب داد: به نظر منم تصمیم درستیه. آقای علیپور هم توی این مدت با شناختی که ازش پیدا کردم شخص مورد اعتمادیه و باهوش و همین طور با تجربهست. منم که بخوای و نخوای بیخ ریش خودتم و بازم میام بهت سر می زنم و کاری باشه انجام میدم.
همراز لبخندی زد: ممنون به خاطر این مدت.
- توام ممنون بابت امشب، هیچ کی جز تو نمیتونه حال منو خوب کنه. در ضمن ته چینت هم خیلی خوب بود، بازم باید برام درست کنی ها.
معذب جملهی اولش را نشنیده گرفت و در جواب جملهی دومش نوش جانی گفت.
دست همراز که هنوز توی دستش بود را نرم فشرد و گفت: یخ زدی، دیگه برو تو منم الان میام.
- باشه، شبت بخیر.
رو برگرداند تا برود که صدایش زد: همراز؟
دوباره سمتش برگشت و پرسشی نگاهش کرد که یاحا اندکی جلو رفت و به چهره ی همراز خیره شد.
- موی چتری بهت می اومد، اما این طور بیشتر بهت میاد.
موهای چتریاش حالا بلند شده و اکنون فقط طرهای از آن را جلوی صورتش می آورد.
اصلاً چرا از اتاقش بیرون آمده بود؟ این چه حرف هایی بود که یاحا در چنین شرایطی میزد؟ دویدن خون به صورتش را حس کرد و لب گزید و تند تند گفت: هوا سرده، منم خوابم گرفته. شب بخیر.
سپس بدون آن که منتظر جواب یاحا بماند با سرعت از او دور شد و لبخندی روی لب های یاحا نشست.
زمزمه کرد: باشه همراز خانوم، حالا تو فرار کن اما من یکی ول کنت نیستم.
همراز وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. دستی روی قلبش گذاشت.
چرا یاحا با کارهایش و حرف هایش او را این قدر گیج می کرد؟
نفسش را بیرون فرستاد و نگاهش به کاپشن یاحا افتاد که هنوز روی شانه هایش بود. یعنی الان باید آن را پس می داد؟ آن هم با این گونه های سرخ شده؟
کاپشن را درآورد و به چوب لباسی آویزان کرد و نگاهش به دستش که توسط یاحا گرفته شده بود افتاد.
هیراد همسرش بود و دستش را فراوان گرفته بود، در آغوشش گرفته و بوسیده بودش اما چرا این گونه قلبش به تلاطم نمی افتاد و دستپاچه نمیشد؟
سعی کرد افکارش را پس بزند و روی تخت و زیر پتو خزید و چشمانش را بست.
فردا روز مهمی پیش رو داشت...
* * *
اتاق حسابی شلوغ بود. خانواده ی کوروش و تورج که خانواده ی مقتول بودند و آمدنشان الزامی. امید، کاوه، کیهان، نغمه نیز کنار هم نشسته و به دست هایشان دستبند بسته بود.
سرگرد تک سرفه ای کرد تا حواس همگی را به خود جلب کند و سپس با آن صدای جدی و محکم شروع به حرف زدن کرد: امروز گفتم بیاین این جا تا چیزهایی که لازمه رو شما در مورد اون قتل ها و این اتفاقات بدونید و پرونده هم بسته میشه. پرونده پیچیده ست و چندین شاخه داره که به هم مرتبط شدند و من از وارد شدن آقایان کیهان منصوری و مرحوم هیراد منصوری به کارخونه شروع می کنم.
نگاهی به چهره های منتظر تک تکشان انداخت.
- آقای کیهان منصوری سه سال پیش وارد کارخونه و در اون جا مشغول به کار شدند. اون موقع یه آگهی زده میشه تو روزنامه برای استخدام نیرو در اون کارخونه و این آقا به برادرشون هیراد که مدیریت خونده اما بیکار بودند می خواد که به کارخونه بیاد.
رو به امید کرد و گفت: بقیه اش رو شما توضیح بدین.
حالا همه ی نگاه ها چرخید و روی او متوقف شد.
- کوروش اون روز جلسه داشت و کارخونه نبود. هیراد اومد تو اتاق من و بهم رزومه اش رو داد تا گزینش کنم برای استخدام. مدارکش رو دیدم، بی نقص بودند. وقتی با هیراد حرف می زدم یه بلند پروازی، یه اعتماد به نفس خاصی رو می تونستم تو صورتش ببینم. اون جا بود که یه چیزی تو ذهنم جرقه زد، شماره اش رو گرفتم و گفتم که باهاش تماس می گیرم.
می دونستم کوروش از این جور آدم ها خوشش میاد، اهل کار بود و هوش بالایی هم داشت. یه فکرایی از قبل تو سرم اومده بود و می دونستم که خانواده ی هیراد وضع مالی خوبی ندارند و ممکن بود هیراد با پیشنهادم موافقت کنه.
بهش زنگ زدم و یه جایی خارج از کارخونه باهاش قرار گذاشتم. بهش گفتم استخدامی اما باید با یه هویت جدید وارد کارخونه شی. آخه کیهان برعکس هیراد بود، اهل کار و این حرفا نبود و حتی رفته بود تو اتاق کوروش که به پول های گاوصندوق دستبرد بزنه و نباید کسی نسبت این دو تا رو می فهمید و می دونستم کوروش مخالفت می کنه. بهش گفتم که بیاد سر کار و هم اگه اون طور که من میگم کاراش رو پیش بگیره پول خوبی گیرش میاد.
نگاهی به همراز انداخت و افزود: همراز دختر یکی یک دونه ی کوروش با کلی خاطر خواه و معروفیت. اسم همراز رو که گفتم شناختش. اولش قبول نکرد گفت که من نمی تونم و من خودم یکی دیگه رو دوست دارم و همچین حرفایی اما از بس که تو گوشش خوندم که چند ماهی زن و شوهر بمونند و بعدش مال و اموال کوروش و همراز رو ازشون بگیره و همراز رو طلاق بده. معلوم بود وسوسه شده اما گفت که می خواد فکر کنه و بعد از چند روز بهم زنگ زد و گفت که موافقه. خانواده ی ستوده رو از قبل باهاشون آشنا شده و می شناختم و اونا می تونستند نقش خانواده ی هیراد رو بازی کنند. کارا انجام شد و دو هفته ی بعدش هیراد بازم اومد کارخونه با یه هویت جدید. کوروش از سوابقش خوشش اومد و استخدامش کرد.