پرگار

قسمت 110

رایگانفاطمه احمدی

- چرا؟ به همین زودی؟

خنده‌ای کرد.

- همچین زودم نیست ها، نزدیک دو ماهه این جاام. منم که کار و همه چیم اون جاست و رئیسم این چند روز هی زنگ می‌زنه که زودتر برم.

به بودن برادرش نیاز داشت، کسی که حتی بهتر از خودش می شناختش.

- کاش فعلا می موندی.

لبخندی مهربان روی لبش نشست و کمی صدایش را پایین آورد.

- من احتمالا هفته ی بعد برم، دیگه ببینم چی کار می کنی ها. می خوام دفعه ی بعد که برمی گردم برای عروسی شما دوتا باشه.

پوزخندی زد.

- با اتفاقاتی که افتاده معلوم نیست اصلا قبول کنه یا نه. اصلاً فکر نکنم فهمیده باشه حسم رو.

با خنده ی آرامی ضربه ای به شانه اش زد.

- فهمیده داداش من، فهمیده. این قدر که تو با این نگاهت تابلویی که حتی آوای یک ماهه هم فهمیده داییش عاشق شده، چه برسه به همراز! من حواسم بهش بود که وقتی نگاه های تو رو می بینه هول میشه و معذب. مطمئن باش که احساست رو می فهمه اما این همه اتفاق رو تازه از سر گذرونده و طبیعیه که به همین زودی باهات راه نیاد و یه مقدار زمان ببره.

سری تکان داد و با تک سرفه ای حواس بقیه را به خود جلب کرد.

- خب، ممنون از همگی برای امشب، ممنون که به یادم بودین اونم وقتی که خودمم فراموش کرده بودم امروز رو.

باز هم به او تبریک گفتند که یاحا جوابشان را داد و اضافه کرد: اما یه اتفاقی افتاده که باید همه بدونید.

یلدا نگران پرسید: چی شده؟

- می خواستم زودتر بهتون بگم اما دلم نخواست که شبتون رو خراب کنم و حالتون رو بد اما فردا همه باید بریم آگاهی. همه ی اون افرادی که تو این پرونده ها نقش داشتند رو دستگیر کردند.

یلدا این بار با لبخند گفت: این که خوبه، یه جوری گفتی من ترسیدم.

یاحا با مکثی افزود: مامان هم جزو متهم ها بوده.

"چی" پر تعجب و همزمان همگی باعث شد توضیح دهد: امروز مامان رو دستگیر کردند، مامان هم بی تقصیر نیست توی این جریان ها.

- یعنی چی؟

لحن یلدا تحلیل رفته و نگران بود.

- یعنی مامان هم تو این اتفاقات کلی نقش داشته.

رنگ از صورت او پرید و یاحا رو به همراز گفت: با مادرت هم حرف زدم، گفت که بلیط می گیرند و تا صبح می رسند.

* * *

یاشار و گیسو رفته بودند. یلدا هم با کمک همراز خانه را مرتب کرده بودند و خودش هم برای خواباندن آوا به اتاقش رفته بود و حالا آوا خواب بود و او با چشمان اشکی خیره به چهره ی غرق در خواب دخترش. مادرش چه نقشی در این جریان ها داشت؟ مادرش نمی توانست کاری کند، کار خلاف از مادرش بعید بود.

اشک هایش روان شد و سرش را روی زانوهایش گذاشت. این از مادرش و آن هم از همسرش...

همراز نیز کلافه و نگران در جایش غلتی خورد. هیجان داشت و نگران بود و از این که پرونده به نتیجه می رسد خوشحال.

با مادرش که تماس گرفت گفته بود که نزدیک صبح پرواز دارند و تا صبح به تهران خواهند رسید.

روی تختش نشست. حوصله ی اتاق را نداشت که از جا بلند شد و سویشرت‌اش را پوشید و از اتاقش بیرون زد.

بالکن خانه ی یاحا و آن ویو را مخصوصا در سیاهی شب دوست داشت که قدم هایش را به آن سمت برداشت. در را به آرامی باز کرد و نگاهش به قامت بلند یاحا افتاد که با شنیدن صدای در سمتش چرخیده بود.

- چرا نخوابیدی؟

شانه‌ای بالا انداخت: به همون دلیل که تو نخوابیدی.

- بیا این جا.

در را پشت سرش بست و کنارش ایستاد و نگاهش به سیگار داخل دست او افتاد.

یاحا نیز متوجه ی نگاهش شد که توضیح داد: همیشه نمی کشم، گاهی وقتا فقط. میگن آدم رو آروم میکنه.

بدون آن که نگاه از چهره ی خسته ی او بگیرد پرسید: حالا واقعاً آروم میکنه؟

شانه‌ای بالا انداخت و نیشخندی زد.

- بقیه رو نمی دونم، اما می دونم که الان هیچی منو آروم نمی‌کنه.

سپس سیگار را زمین انداخت و پایی روی آن گذاشت و به همراز خیره شد.

باید جمله اش را اصلاح و این را به آن اضافه می کرد که هیچ چیز آرامش نمی کند جز خود این دختر با این صدای پر آرامش و نگاه دلربا...

- برو بخواب. فردا روز مهمیه.

دستش را روی نرده ها گذاشت. نمی خواست برود و او را با این حال داغان رها کند. یاحا در تمام روزهای سختش کنارش بود و حالا همراز دوست نداشت تنهایش بگذارد.

- تو برو، تا منم برم.

لبخندش هم خسته بود.

- برو تو دختر، هوا سرده. سرما می خوری.

همراز دستی به سویشرتش کشید و کلاه آن را روی موهایش مرتب کرد.

بی توجه به حرفش گفت: خودت رو این طور عذاب نده، شاید یه اشتباه پیش اومده، شاید سوتفاهم باشه و مامانت بی تقصیر باشه.

نگاه مهربانش روی صورت زیبای دختر نشست.

- کاش همین طور که تو میگی بود همراز، کاش اوضاع جوری پیش می رفت که منم می تونستم عین تو خوشبین باشم اما نیست. خیلی وقت ها زندگی اون طور که ما می خوایم پیش نمیره.

دست او هم روی نرده و با فاصله ای اندک از دست همراز نشست.

- این مدت خودم یه شک هایی برده بودم، همش از ته این قصه می ترسیدم و نگران بودم، همش دعا می کردم که اون طور که من فکر می کنم نباشه اما کم کم مطمئن شدم.

دست برد و کاپشنش را از تن درآورد و روی شانه های ظریف همراز انداخت.

بدش نمی آمد کمی سر به سرش بگذارد و بحث را عوض کرد: خب همراز خانوم، به زودی پرونده هم بسته میشه و توام از دست این وکیل غرغرو راحت میشی.

همراز سریع اعتراض کرد: این چه حرفیه یاحا؟

خنده ای آرام و کوتاه کرد: البته منکر غرغرو بودنت نمیشم اما خب یه وقتا تقصیر منم بود دیگه.

از کی تا حالا این قدر با او راحت شده بود که برعکس جدی بودن همیشه‌اش با او شوخی هم می کرد؟!