جلو رفت و گفت: تو چرا زحمت می کشی همراز جان؟
همراز سمتش برگشت.
- نه عزیزم، چه زحمتی.
یلدا کنارش ایستاد و گفت: میگم همراز؟
- جانم؟
نگاهی از درگاه آشپزخانه به بیرون کرد تا مطمئن شود یاحا آن اطراف نیست.
- پس فردا تولد یاحاست. موافقی با هم یه جشن کوچولو براش بگیریم؟ به یاشار و گیسو و مامانم هم میگم بیان که دورهم باشیم.
هیجان یلدا به او هم منتقل شد. بدش نمی آمد کمی از این حال و هوای غم خلاص شوند.
از این رو لبخندی زد و مشتاقانه سرش را تکان داد.
- پیشنهاد خوبیه.
* * *
حتی حوصله ی رانندگی هم نداشت. حس می کرد جان از دست و پایش رفته.
آن قدر حواسش پرت امروز و شنیده هایش بود که تا وقتی به خانه رسید چندین بار نزدیک بود تصادف کند و حتی نمی دانست چند چراغ قرمز را هم رد کرده.
خسته و کلافه جلوی در واحدش ایستاد. سردرد امانش را بریده بود.
در را باز کرد و داخل شد و با سر و صدای جمع کوچکشان که یک صدا و همزمان برایش "تولدت مبارک" می خواندند، سر جایش ماند.
تولدش امروز بود؟! امروز و در این دقیقه حس می کرد حتی نام خودش را هم به خاطر نمی آورد
چه برسد به تولدش!
روی لب های همگی لبخند بود که او هم سعی کرد لبخند بزند اما انگار عضلاتش فلج شده بود که نمی توانست لب هایش را کج کند.
دستش مشت شد و لحظه ای پلک روی هم گذاشت. باید آرامش از دست رفته اش را اندکی به دست می آورد. نباید شادی و شوق این جمع را به غصه تبدیل می کرد؛ حداقل فعلاً.
- یاحا؟ چرا خشکت زده؟
صدای یاشار او را به خود آورد و تکانی خورد.
- هیچی فقط تعجب کردم، یادم نبود اصلاً.
یلدا لبخند مهربانی به رویش زد: وقتی این قدر درگیر کردی خودت رو، اگه یادت می موند عجیب بود. برو لباسات رو عوض کن و بیا پیش ما. لباس برات آماده کردم.
پیشنهاد خوبی بود، حداقل چند دقیقه ای می توانست تنها باشد و برای پیدا کردن آرامشش تلاش کند.
سمت اتاقش رفت و لباس هایش را با شلوار سورمه ای رنگ و پیراهنی طوسی که یلدا برایش روی تخت گذاشته بود تعویض کرد و روی تختش نشست.
سرش را میان دستانش گرفت. دستانش از حرص می لرزید و جانش از استرس داشت بالا می آمد.
تقه ای به در خورد و صدای همراز بلند شد: می تونم بیام داخل؟
- بیا تو.
سرش را بالا گرفت و همان لحظه در باز شد و بوی عطر ملایم همیشگی همراز زودتر از خودش اعلام حضور کرد.
- یلدا گفت بیام صدات کنم که چرا نمیای.
نگاهی به او انداخت و پرسید: چیزی شده؟ خوبی؟
نگاه خیره اش را به او دوخت. شومیز آبی رنگ و آن شال طوسی که با رنگ چشمانش همخوانی زیبایی به وجود آورده، زیادی به او می آمد. البته که همراز موقع انتخاب لباس ناخودآگاه طبق سلیقه ی یاحا لباس پوشیده بود؛ می دانست یاحا رنگ آبی دوست دارد و یک بار به او گفته بود که طوسی به او می آید.
یاحا اما با وجود این همه فکر و خیال می توانست حدس بزند که انتخاب کردن لباس برای او توسط یلدا و ست شدن لباس های این دو، عمدی و معنادار است!
- یاحا با توام! چته تو؟
به خودش آمد. باید کمی خوددار می بود و فعلا تا آخر شب صبر می کرد و سپس ماجرا را به آنها می گفت.
- هیچی، تو برو منم الان میام.
همراز گیج از رفتارهای او و معذب از نگاه های خیره اش، از اتاقش بیرون آمد و پیش بقیه رفت و نگاه یلدا با لبخند به او بود.
یاحا بلند شد، ورق قرص را از داخل کشو بیرون آورد و پس از خوردن آن از اتاقش بیرون رفت و سعی کرد لبخند بزند.
یلدا کیک را از یخچال بیرون آورد و با لبخندی که از لبش جدا نمی شد پیش بقیه رفت و کیک را روی میز گذاشت و در همان حال گفت: جای مامان خالیه، یاحا تو خبر نداری ازش؟ بهش چند بار زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود.
یاحا کلافه نفسش را بیرون داد. چه باید می گفت؟ می گفت مادرشان دستگیر شده و متهم است؟
- لابد جاییه که نمی تونه جواب بده.
واقعیت را نگفت اما دروغ هم نگفته بود.
با فکری درگیر که پیش آنها نبود و لبخندی خسته و مصنوعی روی لب داشت با آنها حرف میزد، با هم کیک خوردند، کادوها را باز کرد و خیره ماند به ساعتی که همراز برایش خریده بود. همرازی که نتوانسته بود در چنین شرایطی از خانه خارج شود و اینترنتی برایش این ساعت سیاه رنگ با آن صفحه ی بزرگ را سفارش داده بود.
کمی گفتند و با شوخی های یاشار کمی فقط کمی از آن حال و هوا بیرون آمد.
گیسو و همراز در حال چیدن میز شام بودند و یلدا هم مشغول خواباندن آوا.
یاشار که متوجه شده بود یاحا مانند همیشه اش نیست پرسید: مشکلی پیش اومده؟ خیلی به هم ریختهای.
تنها کسی بود که راحت می توانست از حسش بگوید: آره، اما الان نمی تونم بگم.
یاشار اخمی کرد و صدایش را پایین تر آورد تا بقیه متوجه نشوند: ببینم تو از مامان خبر داری؟
یاحا پلکی روی هم گذاشت و از جا بلند شد. اندکی دیگر باید صبر می کرد؛ نمی خواست حال خوب بقیه را خراب کند. این همه شوق و این تدارک ها را فعلا نباید به هم میزد.
گیسو از داخل آشپزخانه بلند گفت: شام حاضره.
یلدا هم آوا را خواباند و به جمعشان اضافه شد و کنار همراز نشست و گفت: شام امشب دستپخت همرازه.
وقتی اسم همراز می آمد انگار که تمام غم و غصه هایش فراموشش می شد.
کی می شد وجود این دختر در زندگیاش همیشگی شود؟
لبخندی به همراز زد و لبخندی هم جواب گرفت. دستپختش حرف نداشت و می توانست اعتراف کند ته چینی به این خوشمزگی تاکنون نخورده است. شاید اغراق بود اما هر چیزی که همراز در آن سهمی داشت برایش بهترین می آمد.
شام را هم خورده و دور هم بودند. گیسو با یلدا و همراز در حال حرف زدن بودند و یاشار نیز که سرش داخل گوشی اش بود گفت: باید زودتر برگردم.