پرگار

قسمت 108

رایگانفاطمه احمدی

همان طور هم شد و ده دقیقه ای گذشت که در باز شد و یاحا داخل آمد. جواب سلام منشی اش را داد و تازه نگاهش به همراز افتاد و اخم هایش درهم رفت. چرا حرف در گوش این دختر نمی رفت؟!

یاحا در اتاقش را باز کرد و رو به او گفت: بیا داخل.

از جا بلند شد و نگاه از اخم های او و چشمانی که انگار برایش خط و نشان می کشید و بخاطر حضور منشی بود که چیزی نمی گفت گرفت و داخل اتاق رفت.

یاحا نیز پشت سرش وارد شد و در را بست و سریع سمت همراز برگشت.

- تو این جا چی کار می کنی همراز؟ چرا تنها پا شدی راه افتادی بیرون؟ من نگفتم کاری داشتی بهم زنگ بزن تا خودم بیام دنبالت؟ چرا حرف گوش نمی کنی آخه همراز؟

همان طور ایستاده و با اخم داشت با او حرف می‌زد. عصبی بود و کلافه و مغزش درگیرتر از همیشه.

همراز هم ترسیده و نگران بود اما سعی کرد خونسردی اش را حفظ نماید و یاحا را عصبی تر از این نکند.

- می دونم، حق با توئه. اما گوشیت خاموش بود و منم کار مهم باهات داشتم.

یاحا کلافه نگاهش کرد. این دختر آخر او را دق می داد!

شاید اگر کسی دیگری جز همراز رو به رویش ایستاده بود این قدر خوددار و آرام نبود.

بارانی سیاهش را درآورد و روی یکی از صندلی ها انداخت و با لحنی جدی گفت: خیلی خب، بشین تعریف کن ببینم چی شده که تو رو کشونده این جا و منم این قدر حرص میدی!

همراز لب گزید و نشست و زیپ کیفش را باز کرد و گوشی اش را بیرون آورد و پیام های آن فرد ناشناس را باز کرد و گوشی را سمتش گرفت.

یاحا که هنوز ایستاده بود کنجکاو نگاهی به گوشی انداخت. همان عکس ها و تهدیدها.

- خب؟

همراز با حرص گفت: فقط خب؟! من نگرانتم، می ترسم بلایی سرت بیارن. اصلا دلم نمی خواد تو این طوری درگیر مشکلات من شی.

یاحا کنارش جای گرفت.

- من می دونم دارم چی کار می کنم و حواسم هست.

- تو داری دقیقا چی کار می کنی؟ چرا این قدر به هم ریخته ای؟

لبخند خسته ای زد.

- بهت قول میدم خیلی زودتر از اون چه که فکرش رو بکنی همه چی مشخص میشه. به زودی اون آدم هایی که توی این ماجراها نقش داشتند دستگیر میشن. شاید تا دو سه روز دیگه.

چشمان همراز گرد شد: تا دو سه روز دیگه؟!

سری به نشانه ی تأیید تکان داد و همراز پیام های دیگری از شخص ناشناس دوم را نشانش داد.

- یاحا این عکسا چی میگن؟ این عکس عمو امید کنار کیهان یعنی چی؟

- یعنی این که اونم نقش داشته توی این ماجرا.

همراز مبهوت گفت: من واقعا گیج شدم!

با آرامش نگاهش کرد.

- تو که این مدت رو صبر کردی، چند روز هم روش. همه چیو می فهمی.

همراز کلافه نالید: کلی سوال تو سرمه یاحا، که همشون هم بی جواب موندن. از ارتباط بین این قتل ها، از این تهدیدها، از حرف های هیراد تو آخرین دیدارمون.

- به جواب همشون به زودی می رسی.

لحنش مطمئن بود و همین اطمینان بود که همراز تصمیم گرفت چند روز دیگر هم دندان روی جگر بگذارد و صبر کند.

یاحا می گفت صبر کن و او مخالفت می کرد؟! چرا این قدر حرف های او برایش تأثیر گذار شده بود؟

با هم به خانه برگشتند و یاحا در حالی که سمت اتاقش می رفت صدا زد: یلدا بیا، کارت دارم.

همراز به اتاقش رفت تا لباس هایش را تعویض کند و در کارها به یلدا کمکی دهد.

یلدا هم پشت سر برادرش وارد اتاقش شد.

- جانم؟

نگاهش را در صورت او و آن چشمان متورم و سرخ چرخاند. نگفته هم می دانست که باز هم اشک ریخته.

بی مقدمه گفت: تا دو سه روز دیگه اونایی که مقصر بودند دستگیر میشن و پرونده بسته میشه و همه چیز هم مشخص. پس یه کم دیگه تحمل کن.

اشکی از چشمش چکید.

- بی معرفت این مدت حتی یه زنگ هم بهم نزده که ببینه مردم یا زنده. نمی دونستم این قدر نقشم تو زندگیش کمرنگه. اصلا من به جهنم، دلش واسه بچه اش هم تنگ نمیشه؟

اخم هایش درهم رفت.

- گفتم بهت که همه چی مشخص میشه. اگه مقصر بود و با این رفتارهای این مدتش باید قیدش رو بزنی. اگه نه هم که باید در مورد این مدت توضیح بده و اون موقع یه تصمیم می گیریم که البته بهتره بگم می گیری و منم کمکت می کنم.

دلشوره ای در دلش نشست. دلش می خواست همسرش بی گناه باشد، دوست داشت به زندگی اش با او و دخترشان ادامه دهند اما آن تلفنی که به همراز کرده، دیدارهای کاوه با کیهان و هیراد همه چیز را خراب کرده بود و نمی توانست خودش را گول بزند که همسرش بی گناه است.

اضافه کرد: در ضمن حواست هم به همراز باشه. خواست جایی بره جلوش رو بگیر و به من زنگ بزن.

- یعنی چی جلوش رو بگیرم؟ همراز که این جا زندانی نیست که بخوام در رو روش ببندم و بگم نرو.

- آره ولی خطرناکه، خودم کلی باهاش حرف زدم ولی باز ممکنه مثل امروز بشه پس حواست رو جمع کن. خودتم چند روزی رو تو خونه بمون و هیچ جا نرو.

اشکش که روی گونه اش چکیده بود را پس زد و لبخندی رفته رفته روی لبش نشست.

- همراز دختر خیلی خوبیه.

متعجب گفت: خب؟ الان این چه ربطی داشت به بحث ما؟!

لب هایش به خنده ای کش آمد.

- نگو که منظورم رو نفهمیدی.

چشمکی زد: به هم میاین. نگران هم نباش حواسم به زن داداش آینده ام هست.

تشر یاحا که با اخم و خنده صدایش زد باعث شد خنده ای کند و با گفتن "خیالت راحت" اتاق را ترک کرد و راه آشپزخانه را در پیش گرفت.

همراز آن جا مشغول شستن ظرف های اضافه بود. با لبخندی سمتش رفت. می توانست عشق را در چشمان برادرش وقتی به این دختر نگاه می کند را درک کند و به نظرش این دو لیاقت هم را داشتند.