شام را که خوردند، یاحا کار را بهانه کرد و شب بخیری رو به آن دو گفت و به اتاقش رفت.
یاحایی که از حرف هایی که به همراز زده بود، خونسرد بود و طوری رفتار می کرد که انگار نه انگار چه آشوبی در دل این دختر به راه انداخته و همراز کاملا برعکس او بود، سعی می کرد نگاهش به او تلاقی نکند و خودش را با غذایش سرگرم کرده بود.
اکنون هم به همراه یلدا روی کاناپه نشسته و در حال دیدن سریال بودند.
نگاه همراز به آوا کوچولوی دوست داشتنی که در آغوشش بود و با آن چشمان سیاه درشتش نگاهش می کرد افتاد و لبخندی روی لبش آمد و گونه اش را بوسید.
دستش نرم و آرام روی موهای ظریفش حرکت کرد و به فکر فرو رفت. او و هیراد چند بار مانند بعضی زوج های دیگر درباره ی بچه و یا دختر و پسر داشتنشان حرف زده بودند؟
همیشه هیراد سر هر چیز کوچکی جر و بحث راه می انداخت و همراز به جای آرام کردن او بیشتر آتش عصبانیتش را با حرف هایش شعله ور می کرد.
هیراد برایش کم گذاشته بود اما او چه؟ او کاملا بی تقصیر بود؟
مطمئن جواب خودش را داد: نه!
جدای این اتفاقات حالا که فکرش به عقب برمی گشت و درباره ی رفتارهای خودش و هیراد فکر می کرد می فهمید که هر دویشان برای هم کم گذاشته اند. به جای آرام بودن و حرف زدن منطقی با یک دیگر فقط دعوا می کردند. هیراد لجباز و خودخواه بود و جز خودش کسی را قبول نداشت و همراز هم از او بدتر!
اکنون می فهمید که گاهی رفتارهایش چه قدر سطحی و بچگانه بوده، چه قدر سر چیزهای بیهوده از دست هیراد عصبی و دلخور شده. چه قدر کم صبر و تحمل بود.
حالا خوب سختی های زندگی را درک کرده بود. آن روزها و قبل از ورشکستگی پدرش وضع مالی شان خیلی خوب بود و هر چه می خواست از بهترین ها برایش فراهم می کردند، وقتی هم که در کارش جا افتاده و معروف
شده بود، محبت های مردم را می دید و به وجد می آمد و می شد گفت که دشواری های زندگی را چندان ندیده بود. همیشه عادت به دیده شدن، تحسین دیگران، انجام شدن خواسته هایش، رد نکردن حرف هایش داشت و تازه می فهمید که دنیا آن قدرها هم مهربان و خوب نیست و گاهی زیادی بی رحم می شود و دیگر جهان طبق خواسته ی او نمی چرخد.
حالا خودش هم متوجه ی تغییراتش شده بود. دیگر از آن خودخواهی اش خبری نبود، با مسائل منطقی تر برخورد می کرد و دیگر فقط به فکر خودش نبود.
با صدای گریه ی آوا به خودش آمد و او را به آغوش یلدا برگرداند.
* * *
با صدای گریه ی آوا چشمانش را باز کرد و با دادن کش و قوسی به بدنش نگاهی به ساعت که نه صبح را نشان می داد روی تخت نشست.
گوشی اش را از کنار بالش برداشت و انگشتش را روی حسگر اثر انگشت پشت گوشی قرار داد و قفل آن را باز کرد و نگاهش به پیامی از جانب شماره ای ناشناس افتاد.
"تلگرامت رو چک کن"
سریع اینترنتش را روشن کرد و وارد پیام رسانش شد. پیامی از همان شماره آمده بود، پی وی اش را باز کرد و انگشتش روی دانلود عکس ها نشست.
باز هم همان عکس ها!
باز هم همان حال بد و وحشت به سراغش آمد.
چه از جانش می خواستند که این قدر این عکس های تکراری غم انگیز را برایش می فرستادند؟ باز هم عکس جنازه ی آن سه نفر بود و پیامی هم زیر عکس ها: "به اون آقا وکیل بگو که این قدر تو کارای ما دخالت نکنه، اون شوهرتم زیادی فضولی کرد که اون بلا رو سرش آوردیم. اگه دوست نداری این بلا سر اون وکیلت بیاد بهش بهش بگو پا تو کفش ما نکنه."
دستانش یخ بست و از پی وی اش بیرون آمد. از یک شماره ی ناشناس دیگر هم پیام داشت. او هم برایش عکسی فرستاده بود، عکسی که با دیدنش چشمانش از بهت فراخ تر از قبل شد.
این جا چه خبر بود؟
چه اتفاقاتی داشت می افتاد و او نمی دانست؟
از جا بلند شد. باید این ها را به یاحا نشان می داد.
شالش را روی موهایش انداخت و از اتاق بیرون رفت.
نمی خواست به قولی تابلو بازی دربیاورد و یلدا را هم نگران کند که با لبخند صبح بخیری به او گفت و یلدا جوابش را با خوشرویی همیشگی اش داد و گفت: صبحونه حاضره عزیزم.
همراز لبخند دستپاچه ای زد: ممنون، میگم یاحا یعنی آقا یاحا خونه ست؟
- نه، یه ساعت پیش رفت، گفت دادگاه داره و بعدشم میره دفترش و عصر هم میره کارخونه، تا شب نمیاد.
سری به نشانه ی تفهیم تکان داد: یلدا جون من یه کاری باهاشون دارم، باید حتما ببینمش.
- چیزی شده؟
سری به طرفین تکان داد و لبخندی زورکی بر لب آورد.
- نه عزیزم، یه کار کوچیکه. میرم دفترش.
مردد جواب داد: آخه همراز، یاحا خودش گفت که نری بیرون بهتره و با خودش هماهنگ کن.
نفس کلافه ای کشید. خودش هم می ترسید، اما نگرانی دست از سرش بر نمی داشت. اگر بلایی سر یاحا می آمد هرگز خودش را نمی بخشید.
- نگران نباش، زود میام.
هنوز هم چشمانش دلواپس بود.
- یه زنگ بهش بزن اول، بعدش برو.
قفل گوشی اش را که هنوز توی دستش بود را باز کرد و شماره ی یاحا را گرفت اما صدایی ضبط شده خاموش بودن گوشی را اعلام می کرد. البته دور از انتظار هم نبود، یلدا گفته بود دادگاه دارد و خاموشی گوشی هم دلیلش همین بود.
یلدا به ناچار چیزی نگفت و به همراز که دوباره به اتاقش رفته و آماده شده و قصد رفتن داشت گفت: می خوای برات اسنپ یا آژانس بگیرم؟ این طوری بهتره.
کوتاه لبخند زد: نه میرم سر خیابون یه تاکسی می گیرم.
- خیلی خب، مراقب خودت باش.
باشه ای گفت و پس از خداحافظی کوتاهی از او از خانه بیرون زد.
در سالن انتظار دفترش و منتظر یاحا نشسته بود. طبق گفته ی منشی اش باید کم کم سر می رسید.