پرگار

قسمت 106

رایگانفاطمه احمدی

- خیلی خوش اومدی همراز جان، کلی خوشحالم که دوباره می بینمت.

همراز معذب لبخندی زد.

- ممنونم، ببخشید که باعث زحمت هم شدم.

- از این حرفا نزن ها، اتفاقا منم این جا همش تنهام، این یاحا که شب هم به زور خونه میاد.

سپس از جا بلند شد و گفت: من برم یه سر به آوا بزنم، توام راحت باش همراز جان.

همراز تشکری کرد و یلدا از آن دو دور شد.

یاحا که رو به رویش نشسته بود و در سکوت به حرف های آن دو گوش می داد پرسید: می خوای اتاقت رو نشونت بدم؟ هم لباسات رو عوض کن و هم وسایلت رو بچین.

همراز سری تکان داد و هر دو از جا بلند شدند و پشت سر یاحا قدم برداشت. یاحا چمدانش که جلوی در گذاشته بود را برداشت و جلوتر از همراز سمت راهرویی کوچک که مقابل پذیرایی بود راه افتاد و جلوی یکی از درها ایستاد و چمدان را زمین گذاشت و رو به همراز گفت: این اتاق تو. اون اتاق کناری هم مال منه و اون رو به رویی هم اتاق یلدا. کاری داشتی یا چیزی خواستی حتما بهمون بگو. معذب هم نباش، راحت باش، هر کاری که دوست داری انجام بده، فقط لطفا بدون هماهنگی با من بیرون نرو، چون ممکنه خطرناک باشه. بمون تو خونه و جایی خواستی بری به خودم بگو می برمت. باشه همراز؟

همراز از این محبت های بی چشم داشت و خالصانه ی او لبخندی روی لب آورد.

- چشم.

او هم لبخندی عمیق تر بر لب آورد: چشمت روشن.

سپس دست توی جیبش برد و کلیدی درآورد و سمتش گرفت.

همراز متعجب نگاهش کرد: این چیه؟

- ما بهش میگیم کلید، شما رو نمی دونم!

همراز با رفتن چشم غره ای به او پرسید: دارم جدی می پرسم، کلید چیه؟

- کلید اتاقت. این طوری بهتره.

همراز به او چشم دوخت.

- نیازی به این کار نبود.

- بگیرش.

دست پیش برد و کلید را گرفت.

- نمی دونم این همه لطف رو چه جوری جبران کنم.

- جبران نمی خواد خاله ریزه. من فقط نگرانتم و نمی خوام اتفاقی واست بیفته. همین که تو حالت خوب باشه و از این حال و هوا بیرون بیای برای من جبرانه خانوم خانوما.

لبخند روی لب های همراز جان گرفت و یاحا اضافه کرد: می دونم روزای سختی رو می گذرونی اما من حتی اگه نتونم غصه هات رو از قلبت پاک کنم ولی حداقل می تونم که نذارم تنها غصه بخوری. خلاصه کنم برات که من به خاطر لبخند و خنده ی از ته دلت همه کاری حاضرم بکنم، اینا که چیزی نیست راز.

همراز مات و مبهوت به او چشم دوخته بود. نمی دانست چه جوابی دهد. حرف های یاحا حرف های یک وکیل و موکل، حرف همبازی بچگی، حرف آشنای دور نبود؛ از این حرف ها بوی دیگری می آمد.

نمی دانست چه قدر گذشته که با صدای یلدا به خودش آمد.

- چیزی شده همراز؟ چرا همین طوری اون جا وایسادی؟

به خودش آمد و با لبخندی مصنوعی بی حواس جواب داد: نه چیزی نیست.

برای آن که یلدا دوباره سوالی نپرسد سریع دسته ی چمدانش را گرفت و وارد اتاق شد.

در را پشت سرش بست و دستانش روی گونه های تب دارش نشستند.

هضم حرف های یاحا برایش سخت بود و ترس دست از سرش برنمی داشت.

خدا این چند روزی که قرار بود در این جا بماند را به خیر می گذراند!

شالش را از سرش برداشت و دکمه های مانتواش را باز کرد.

امشب یاحا دنبال او و مهرنوش آمده بود، مهرنوش را به فرودگاه رساندند و پس از رفتن او به این جا آمدند.

دیروز هم خودش با عمه کتایونش تلفنی صحبت کرده و خلاصه ای از ماجرا را برایش بازگو کرده بود و محترمانه و مؤدبانه غیر مستقیم از او خواست که آن مدت را با مادرش راه بیاید و بگذارد این مدت بدون دلخوری بگذرد و کتایون که خودش هم از این بابت نگران بود برعکس بیشتر مواقع کاملا منطقی برخورد کرد و گفته بود مهرنوش تا هر زمانی که بماند قدمش روی چشمانش است و خیال همراز را آسوده کرده بود.

تونیک پسته ای رنگش را از داخل چمدان بیرون آورد و پوشید و شال مشکی رنگش را روی موهایش مرتب کرد.

ترجیح داد مرتب کردن وسایلش را برای بعد بگذارد و خودش پیش یلدا برود. از این رو زیپ چمدانش را کشید و آن را گوشه ی دیوار قرار داد و خودش هم در حالی که هنوز از حرف های بودار و معنادار یاحا منگ بود، از اتاق بیرون آمد و سمت آشپزخانه گام برداشت.

- کمک نمی خواین یلدا خانوم؟

یلدا که در حال ریختن چای بود اخمی بامزه کرد: یلدا خانوم چیه آخه؟ راحت باش، همون یلدا خوبه. ناسلامتی یه روزی دوست و همبازی بودیم ها.

همراز لبخندی زد و یلدا سینی را روی میز ناهار خوری گذاشت و گفت: بیا بشین چاییت رو بخور.

همراز صندلی را عقب کشید و رو به روی او نشست.

یلدا هم متوجه ی معذب بودنش شده بود که سعی داشت با حرف هایی معمولی به قولی یخ او را آب کند. اخلاق همراز را می دانست دیگر! از سر بار دیگران شدن خوشش نمی آمد و همیشه شخصیتی مستقل و محکم داشت.

- خب از خودت بگو، چی کارا می کنی؟ من که دلم حسابی تنگت بود.

- منم دلم برات تنگ شده بود. تا قبل این اتفاقات همون طور که خودتم می دونی کارم دوبله و گویندگی بود و بعدشم مرگ بابا باعث شد سر از کارخونه دربیارم و دیگه کلی اتفاقات جورواجور افتاد.

یلدا سرش را زیر انداخت.

- واقعا شرمنده اتم همراز، نمی دونم چرا اون کاوه ی دیوونه باهات اون کار رو کرده. به خدا باورم نمیشه رفته تو خلاف. باور کن، به خدا، به جون آوا من روحمم خبر نداشت وگرنه هر جوری بود جلوش رو می گرفتم.

برای خودش هم عجیب بود که چرا پلیس ها اقدامی برای دستگیری کاوه نمی کنند.

دستش را روی دست او گذاشت.

- نزن این حرفا رو. تو که کاری نکردی، می دونم هم خبر نداشتی.

یلدا آهی کشید و کم کم حرف هایشان شروع شد. یلدا از جدایی پدر و مادرش می گفت، از ضربه ی بدی که به او وارد شده، از ازدواجش و از پدرش که آرزوی دیدن نوه اش به دلش ماند و همراز بیشتر گوش می داد. اهل درددل و حرف زدن نبود اما فکرش که عقب می رفت نمی دانست چگونه آن قدر راحت توانسته بود با یاحا از ترس هایش بگوید، جلوی او راحت اشک بریزد و درددل کند. چرا این قدر همه چیز عجیب و غریب شده بود؟!