همراز در سکوت به مادرش نگاه کرد. مصداق بارز ضرب المثل "زبانش مار را هم از لانه بیرون می کشد" بی شک خود یاحا بود که این گونه کلامش تأثیر گذار بود.
به ناچار سری تکان داد: خیلی خب، پس من براتون بلیط رزرو می کنم.
* * *
پس از برگشت از خانه ی همراز، راه کارخانه را در پیش گرفته بود. هر روز سری به آنجا میزد و بر اوضاع نظارت می کرد و چون از طرف همراز و با رضایت کامل او وکالتنامه داشت، پرونده ها را هم خودش امضا میزد و حواسش به همه چیز بود.
صدای زنگ گوشی در سکوت ماشین پیچید و با نگاهی به شماره ی نغمه تماس را متصل کرد: بله؟
صدای عصبانی و پر حرص نغمه برخاست: کجایی تو؟
- بیرونم، چه طور؟
- واقعا که یاحا! من چه هیزم تری به تو فروختم که این جوری می کنی؟ من امروز می خوام برگردم اما تو حتی نیومدی بدرقه ی من و خداحافظی. از یه طرفم اینا میگن ممنوع الخروجی. آخه واسه چی؟ مگه چی کار کردم؟
تند تند و پر حرص در حال حرف زدن بود، اما یاحا آرام و خونسرد.
- پلیس ها گفته بودند که تا مشخص نشدن جریان و بسته نشدن پرونده هیچ کدوم اجازه ی خروج از شهر رو نداریم. چه برسه به کشور!
خودش قبل از رفتن به خانه ی همراز با سرگرد حرف زده و او نیز گفته بود رفتن مهرنوش مانعی ندارد چرا که او چیز بیشتری از جریان نمی داند و رفتنش هم چون به دلیل تأمین امنیت اوست، مشکلی وجود ندارد.
البته ممنوع الخروجی اش فقط از این لحاظ نبود و دلیل اصلی یک سری شک و شبهه ها بود که ابتدا باید آنها رفع می شدند.
از این موضوع هیچ حرفی به میان نیاورد.
صدای پر حرص نغمه دوباره به گوشش رسید: یعنی چی آخه؟ همه ی کار و زندگیم اون وره. یه ماه و خورده ایه که اومدم این جا و علاف شدم، من که بیکار نیستم.
کلافه فرمان را چرخاند و داخل چهارراه پیچید و در همان حال پاسخ داد: این مدت صبر کردی، بازم صبر کن.
- تو چرا کاری نمی کنی؟
- چون کاری از دست من برنمیاد. فعلا تا بسته نشدن پرونده باید همین جا بمونی.
صدای پر حرص نغمه بالا رفت: یعنی چی کاری از دستم درنمیاد؟ خیر سرت وکیلی ها! یه کاری کن خب.
اخمی روی پیشانی اش نشست.
- گفتم که من کاری نمی تونم بکنم. یه مدت صبر کن تا درست شه.
قبل از آن که مادرش باز هم اعتراضی کند، خودش گفت: من الان کلی کار دارم و وقت حرف زدن ندارم. خداحافظ.
تماس را قطع کرد و پایش را روی گاز فشرد و به زنگ زدن های متوالی نغمه هم توجهی نکرد.
از ماشینش پیاده شد و در همان حین امید را دید.
امید نیز خیلی زود متوجهش شد و قدم هایش را سمت او برداشت. دلش می خواست رو از او برگرداند و به راه خودش دهد اما همان جا ایستاد تا به او برسد.
امید جلو آمد و سلامی داد. کوتاه تر و سردتر از خودش پاسخش را داد.
- می خواستم حرف بزنیم.
با اشاره به راه مقابلشان و در حالی که قدمی برمی داشت گفت: می شنوم.
امید نیز هم گامش شد و با هم داخل ساختمان رفتند.
- از پرونده چه خبر؟
به سختی جلوی پوزخندش را گرفت. چه باید می گفت؟ تمام این اتفاقات را کف دستش می گذاشت؟ اتفاقاتی که قطعا خودش هم از آنها بی خبر نبود.
نباید شکش را برانگیخته می کرد: فعلا که هیچی.
اخمی کرد: یعنی چی؟ پس داری چی کار می کنی؟ من به همراز گفتم که یه وکیل بهتر و با تجربه تر پیدا کنیم اما قبول نکرد.
این بار پوزخندش را دیگر پنهان نکرد و جوابش را نداد.
وارد اتاق مدیریت، یعنی اتاق همراز شد و امید پشت سرش داخل رفت.
- معلوم هست داری چی کار می کنی؟ ما بهت اعتماد کردیم و دو تا پرونده ی مهم رو دستت سپردیم و تو اصلاً معلوم نیست چی کار می کنی!
یاحا اخمی کرد و پشت میز نشست و تلخ جواب داد: اونی که باید اعتماد می کرده، شما نبودی. خانواده ی آقا کوروش بودند، بعدشم من پای پرونده ی بابام وسطه و هر کاری هم می کنم.
تقه ای به در خورد و منشی با چند پرونده در دست در را باز کرد. نگاهی به چهره های اخموی هر دو انداخت و آرام پرسید: اجازه هست؟
سری برایش تکان داد و او جلو آمد و پرونده ها را روی میزش گذاشت.
یاحا نگاهی به نوشته های روی کاغذ انداخت و سرسری آنها را خواند و خودکارش را میان انگشتانش گرفت و پایین کاغذ را امضا زد.
امید با حرص نگاهش کرد. اصلاً از اعتماد همراز به این پسر خوشش نمی آمد.
- همراز چرا بهت وکالتنامه داده؟ دختره رو تنها و بی کس گیر آوردی؟ چه طور مجبورش کردی این کار رو بکنه؟ اونی که حتی به شوهرشم وکالتنامه نداد چه جوری حاضر به این کار شده؟
پوشه را بست و آن را دست منشی داد و او هم از اتاق بیرون زد.
اعتنایی به حضور او نکرد. خیلی دلش می خواست تمام خشم و حرصی که از این مرد داشت را نشان دهد و این دستی که از خشم مشت شده را توی صورتش بکوبد تا این قدر برای خودش پرت و پلا نبافد اما فعلاً باید تحمل و عادی رفتار می کرد.
از این رو خونسردی ظاهرش را حفظ کرد و جوابش را نداد و از جا برخاست.
- من وقت جروبحث های الکی رو ندارم، میرم یه سر به کارگرها بزنم.
توجهی به اخم های درهم امید نشان نداد و رویش را برگرداند و رفت.
* * *
یاحا کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد و با اشاره به همراز گفت: بفرمایید خانوم.
همراز معذب جلوتر از او داخل خانه رفت و یلدا با لبخندی جلو آمد و دوستانه و صمیمی او را در آغوش گرفت و گرم به او خوش آمد گفت و سپس با گذاشتن دستش روی شانه ی او به پذیرایی هدایتش کرد.
همراز روی یکی از مبل ها نشست و یلدا کنارش جای گرفت.