باز هم گفته بود راز!
آن هم با آن لحن خاصش که همراز را می ترساند و یک دلیل نرفتنش به آنجا همین بود.
خودش ادامه داد: الان که دیگه نمیشه، اما فردا که مامانت مرخص شد میام خونه تون و با مامانت حرف میزنم. هم در مورد رفتن خودش و هم در مورد اومدن تو به خونه ی من.
دلش نمی خواست که این بار بهانه ی مادرش را آورد.
- مامانم با موندنم تو خونه بیشتر راضیه.
لبخندی به بهانه گیری های او زد. همه چیز این دختر برایش دلنشین می آمد.
با دیدن لبخندش پرسید: چرا می خندی؟
- به تو که هی داری می گردی که یه بهونه پیدا کنی.
هول شد: نه این طور نیست.
دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد.
- بهت که گفتم راضی کردن مامانت با من، تو هیچ کاری نمی خواد بکنی.
به ناچار چیزی نگفت اما مادرش را می شناخت؛ راضی نمی شد.
نگاهش را به چهره ی یاحا داد. گرفتگی و خستگی اش کاملا مشهود بود. هیچ گاه او را این قدر خسته و کلافه ندیده بود.
نمی توانست به حال این مرد جوان و جذاب که در هیچ شرایطی تنهایش نگذاشته و حامی اش بود بی اعتنا بماند.
- چیزی شده؟ چرا این قدر به هم ریخته ای؟
دستانش در هم قفل شد و نگاه خیره اش به سرامیک سفید رنگ کف راهرو دوخته شد.
چه باید می گفت؟ چه داشت که بگوید؟ اصلا حرف های امروز تعریف کردنی بودند؟ بعضی از حرف های نیلوفر که حتی دلش نمی خواست به آن فکر کند و دعا می کرد که اشتباه باشد، دعا می کرد که پایان قصه طور دیگری رقم بخورد.
تحمل حادثه ی جدیدی نداشت، البته نام فاجعه برای آن متناسب تر بود!
سرش را بالا گرفت و نگاه خسته اش را به همراز دوخت. همرازی که حتی با نگاهش نیز می توانست حس آرامش را مهمان قلبش کند.
لب زد: چیزی نیست، تو خودت رو نگران نکن.
مردد نگاهش کرد که پلکی با اطمینان روی هم گذاشت.
- خب من دیگه برم، توام برو پیش مادرت. کاری هم داشتی، هر ساعتی هم بود از اون فکرهای چرت و پرت نکن و بهم زنگ بزن.
با بلند شدن یاحا، همراز هم ایستاد و لبخند محوی بر لب آورد.
- باشه، ممنون.
یاحا خداحافظی آرامی زمزمه کرد و با قدم هایی که همراز احساس می کرد زیادی خسته است، از او دور شد.
* * *
صدای زنگ که پیچید، همراز رو به مادرش که قصد بلند شد داشت گفت: بشین مامان، خودم باز می کنم.
حدس آن که یاحا آمده، چندان هم سخت نبود. جلوی آیفون که رفت و تصویرش را دید به درستی حدسش پی برد و همان طور که سمت اتاقش می رفت تا لباس مناسب تری بپوشد رو به مادرش کوتاه گفت: یاحاست.
خودش که هر طوری بود باید مادرش را به رفتن پیش عمه اش راضی می کرد اما خودش برای رفتن به خانه ی یاحا رضایت نداشت. آن ترس از حس داخل چشمان یاحا او را می ترساند؛ دلش می خواست فاصله شان زیاد شود و هم دیگر را خیلی کمتر ببینند.
تونیک سورمه ای رنگش را تن زد و شال آبی اش را روی موهایش انداخت و از اتاقش بیرون رفت.
یاحا وارد خانه شده و در حال حرف زدن با مادرش بود.
لبخند کمرنگی روی لب آورد و جلو رفت.
- سلام، خوش اومدی.
یاحا نیز با آن لبخند جذاب همیشگی اش پاسخش را داد و تشکری کرد.
همراز کنار مادرش نشست و یاحا پس از احوالپرسی کوتاهی با او، رو به مهرنوش کرد و گفت: بهترین شما؟
- ممنونم پسرم، بهترم.
سپس آهی کشید و افزود: نمی دونم کی جریان این پرونده ها تموم میشه. هر دفعه یه برنامه ست و یه جوری زهر خودشون رو می ریزند. منم نه می دونم کی ان و نه هدفشون چی هست.
یاحا غرق در فکر و با چهره ای که از ناراحتی درهم رفته بود پاسخ داد: بزودی انشالله حل میشه همه چیز.
مهرنوش نیز "انشالله" ای گفت و با نگاه به همراز اضافه کرد: من خیلی نگران همرازم. می ترسم یه وقت باز بیان سراغش.
یاحا دستانش را در یک دیگر قفل کرد. اکنون وقتش بود.
- بله درست میگین. اتفاقا منم می خواستم در مورد همین موضوع باهاتون یه صحبتی داشته باشم.
مهرنوش منتظر نگاهش کرد: بفرمایید پسرم.
یاحا نگاهی به همراز انداخت. می دانست بماند باز هم برای رفتن به خانه اش مخالفت خواهد کرد که گفت: همراز جان، میشه چند دقیقه با مادرت تنها صحبت کنم؟
همراز چپ چپی نگاهش کرد و زیرلب "البته" ای پر حرص گفت که باعث شد یاحا خنده اش بگیرد و دور از چشم مهرنوش چشمکی حواله اش کند. همراز با حواله کردن چشم غره ای به او از جا برخاست و به آشپزخانه رفت و مشغول دم کردن چای شد.
کمی از پذیرایی تا آشپزخانه فاصله بود و از این رو نمی توانست به خوبی حرف های آن دو را بشنود.
شاید بیست دقیقه ای گذشته بود که با دیدن یاحا که ایستاده بود فهمید که حرف هایشان تمام شده.
او هم از آشپزخانه بیرون رفت و نگاهش به مادرش افتاد که با لبخند مهربانی که کنج لبش داشت در حال تشکر از یاحا بود.
- ممنون پسرم، واقعا زحمت کشیدی. این مدتم که زحمت همراز بیشتر رو دوشت می افته.
چشمان همراز گرد شد. یعنی در این مدت هم از رفتن مهرنوش به مشهد و رفتن خودش به خانه اش حرف زده و از همه عجیب تر مادرش قبول کرده بود؟!
یاحا که رفت سریع رو به مادرش پرسید: مامان یعنی شما قبول کردین؟
مهرنوش سری تکان داد.
- می دونی که من دلم راضی نیست اما چی کار کنم دیگه؟ راه دیگه ای نیست و خودشم قول داد به زودی همه چیو درست میکنه. یاحا پسر خیلی خوبیه همراز، هم من و هم خودت توی این مدت واقعا هیچ چیز بدی ازش ندیدیم. با شخصیت، مهربون، خوش قول، چشم پاک، باهوش، هر چی ازش بگم کم گفتم. من بهش اعتماد دارم که تو رو بعد از خدا سپردم دست این پسر. می دونم که حواسش به تو هست، قصد اذیت تو رو هم نداره. خواهرشم که پیششه و این طوری هم خیال هر دومون راحت تره و هم تو اون جا معذب نمیشی.