آهی کشید: می دونم سخت راضی میشه اما می خوام بگم که یه مدتی رو بره مشهد پیش عمه ام.
خوب از ارتباط مادرش و کتایون و آن طعنه های او خبر داشت اما چاره ای برایش نمانده بود. کسی را نداشتند. از طرفی کتایون نیش و کنایه میزد اما حداقل هم جان مادرش در امان می ماند و هم از این جریان ها کمی دور می شد و خیال او هم اندکی از جانب مادرش آسوده می گشت.
اما به این مطمئن بود که مادرش رضایت نخواهد داشت و به قول خودش دلش نمی خواهد باعث زحمت دیگران و سربار کسی باشد ولی هر طور شده راضی اش می کرد.
با صدای یاحا از فکر بیرون آمد: فکر خوبیه. ولی پس خودت چی؟
- خودم همین جا می مونم دیگه. نمی تونم که همه چیو ول کنم و منم با مامانم برم.
چشمان یاحا ریز شد: اون وقت کجا می خوای بمونی؟
- یعنی چی کجا؟! خب عین همیشه خونه ی خودمون دیگه، این چه سوالیه!
پیشانی یاحا به اخمی گره خورد: تنها؟!
- خب پس چی؟ این سوالا چیه آخه!
لحنش عصبی شد: تو چرا همه چی یادت رفته همراز؟ مامانت رو می خوای دور کنی از اینجا و خودت تنها تو خونه بمونی که چی؟ حواست به این اوضاع به هم ریخته نیست؟ اگه دوباره عین اون روز بیان خونه تون چی؟ بلایی سرت آوردند من چی کار کنم؟
خودش هم تمام این ها را می دانست، می دانست و باز هم روی تصمیمش مانده بود.
ترسش با حرف های یاحا که خودش خوب از آن خبر داشت بیشتر شده بود اما خودش را نباخت و توجیه کرد: اولاً من بچه نیستم که بترسم، دوماً کلید رو که خودت عوض کردی، سوماً یه بار اومدن، از کجا معلوم که بخوان دوباره بیان؟ هدفشون گذاشتن اون عکس ها بود که گذاشتند و دیگه الان کاری ندارند.
پوزخندی زد: این قدر واسه من اولاً دوماً نکن. بعدشم تو خودت خوب می دونی که وقتی یه بار اومدند پس ممکنه بازم بیان و ربطی به عوض کردن کلید هم نداره، همون جوری که دفعه ی پیش تونستند وارد خونه بشن پس بازم می تونند. این قدر الکی نگیر همه چیو.
همراز نفس کلافه اش را بیرون فرستاد.
- خب پس میگی من چی کار کنم؟
- توام با مامانت برو. من خودم پیگیر کارا هستم و هر چی هم بشه بهت خبر میدم.
سری به طرفین تکان داد و مخالفت کرد: نمیشه یاحا، من که نمی تونم خونه زندگیمون رو، کارخونه رو، اون پرونده رو ول کنم و برم.
- خب من دارم میگم که حواسم هست به همه چی. یعنی حرف منو قبول نداری؟ بهم اعتماد نداری؟
نگاه چپ چپ همراز حواله اش شد.
- بحث این حرفا نیست. خودتم می دونی که بهت اعتماد دارم اما من نمی تونم برم.
یاحا لحظه ای در سکوت خیره اش شد.
چه باید با این دختر لجباز که مدام حرف خودش را میزد می کرد؟
- منم نمی تونم بذارم تو تنها توی اون خونه بمونی که احتمال هر خطری هست. بعدشم فکر کن مادرت یه درصد به این موضوع راضی بشه. خودت که باید از من بهتر بشناسیش و اون وقت این تصمیم رو گرفتی.
قبول داشت. مادرش راضی نمی شد.
مستأصل زمزمه کرد: خب میرم یه هتلی چیزی.
باز هم جواب یاحا یک کلام بود: نه!
چشم غره ای نثارش کرد: چرا نه؟ بعدشم من هر جوری باشه مامانم رو راضی می کنم.
شانه ای بالا انداخت: باشه راضیش کن. اما منم میرم و واقعیت ها رو براش یادآوری می کنم.
معترض و پر حرص صدایش زد: یاحا!
- جان؟
خشک شد. دلش می خواست از جا بلند شود و از این نگاه پر محبت، از این لحن گرم فرار کند.
یاحا نیز تازه به خودش آمد. فعلا وقتش نبود اما با قلبش چه می کرد که از مغزش دستور نمی گرفت و حتی مغزش را هم به سلطه ی خودش درآورده بود؟!
- من خودم مامانت رو راضی می کنم که راضی بشه به رفتن، اما در مورد تو...
پس از کمی مکث اضافه کرد: یه مدت بیا خونه ی من.
نگاه مبهوت همراز روی چهره ی جدی یاحا نشست و کم کم آن بهت به اخمی روی پیشانی اش تبدیل شد.
کیفش را برداشت و برخاست و گفت: من میرم پیش مامانم یه وقت ممکنه کاری داشته باشه.
هنوز قدمی برنداشته بود که دست یاحا از روی پالتویش مچ دستش را گرفت و مانعش شد.
- کجا میری؟ داریم حرف می زنیم ها.
همراز با حرص لحظه ای چشمانش را بست و روی پاشنه ی پا چرخید.
- با تموم احترامی که می دونی برات قائلم اما ترجیح میدم در مورد یه چیزایی خودم تصمیم بگیرم.
- بشین همراز، تا برات توضیح بدم.
دستش را از دستش کشید و سر جای قبلی اش نشست.
- خب؟
- تو چه قدر فکرت منحرفه ها! من گفتم تنها نمونی و از یه طرفم من خیلی نگرانتم. گفتم یه مدت، یعنی تا وقتی که همه چی درست میشه و خیال منم راحت، بیای اونجا. یلدا هم خونه ی منه. دیگه هم تو تنها نیستی و هم اون. منم بیشتر روز رو خونه نیستم که معذب نشی. با نگهبان هم هماهنگ می کنم که کوچیک ترین رفت و آمدی رو بهم بگه و در کل از امنیت تو خیالم راحت تره.
حرف هایش که تمام شد همراز گفت: ممنون که این قدر بهم لطف داری ولی نمی تونم قبول کنم.
- اون وقت چرا؟
شانه ای بالا انداخت.
- تو که دیگه منو شناختی. می دونی خوشم نمیاد زحمتم رو دوش کسی باشه یا سر بار کسی باشم...
میان حرف هایش آمد و با حرص گفت: نذار یه چیزی بهت بگم همراز، این قدر چرت و پرت هم به هم نباف.
کلافه از اصرارهای او گفت: یاحا، ممنون از همه چی اما من تو خونه ی خودمون راحت ترم.
یاحا خیره نگاهش کرد: همراز! من اون طور خیالم راحت نیست، اگه بلایی سرت بیاد چی؟ می دونی که با آدم های خطرناکی طرفیم. یه ذره تحمل کن و بیا اون جا، قول میدم همه چی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی انجام میشه و بازم تو برمی گردی خونه ی خودتون. بهم اعتماد کن راز.