پرگار

قسمت 102

رایگانفاطمه احمدی

عاشق یک ریز توام معجزه کن صبر مرا"

اما حس می کرد دور همراز شلوغ است که حرفش را نتوانست بگوید.

- بیرونی؟ اگه کاری داری وقتت رو نگیرم.

- آره بیرونم، مامان حالش بد شده آوردمش بیمارستان.

نگران پرسید: چرا؟ چی شده؟

صدای همراز همچنان خسته بود و دلهره در آن به خوبی مشهود.

- مامان اون عکس هایی که تو اتاقم گذاشته بودند رو دیده و هم بهش زنگ زدند و بازم تهدیدش کردند و گفتند که یه بلایی سر من میارن. مامان هم این مدت خیلی ضعیف و داغون شده، بعد از مرگ بابا همش نگرانه، همش می ترسه که اون اتفاق برای منم تکرار بشه و اون تماس و دیدن اون عکس ها حالش رو بدتر کردند و فشارش رفته بود بالا. دیگه آوردمش بیمارستان و دکترش گفت بهتره امشب رو بمونه که یه وقت بازم حالش بد نشه.

آه از نهادش برخاست. چرا این بدبختی هایشان تمامی نداشت؟!

چرا هنوز شوک قبلی را هضم نکرده، اتفاق جدیدی پیش می آمد؟ اتفاقاتی که از بد بودن از یک دیگر سبقت می گرفتند!

- الان حالشون چطوره؟

- مامان سابقه ی فشار داره و استرس هم بدترش می کنه اما الان خوبه خدا رو شکر.

یاحا نیز خدا را شکری گفت و پرسید: کدوم بیمارستانید؟

همراز سریع مخالفت کرد: نمی خواد بیای، زنگ بهت نزدم که دیگه مزاحمت نشم. دوست ندارم این قدر درگیر مشکلات ما بشی.

بی توجه به تعارفات او گفت: کدوم بیمارستانی؟

- گفتم که نمی خواد زحمت بکشی.

- کدوم بیمارستانی؟

همراز نفس کلافه ای کشید: یاحا...

میان حرفش آمد و تکرار کرد: کدوم بیمارستان؟

میان آن همه فکر و خیال اما از سماجت او خنده اش گرفت و نام بیمارستان را گفت و یاحا نیز با گفتن "تا یه ساعت دیگه پیشتم" تماس را خاتمه داد.

همراز در اتاق را باز کرد و نگاهی به چهره ی غرق در خواب مادرش انداخت. مادرش که در این حدود دو ماه انگار به اندازه ی دو سال پیر شده بود و چهره اش آن شادابی گذشته را هم نداشت و لبخند انگار با لب هایش غریبه شده بود.

آهی کشید. هنوز هم می توانست رد اشک خشک شده را در صورت مادرش ببیند. مادرش که این روزها دلواپس تر و ناامیدتر از همیشه اش شده بود.

فکرهایی در سرش داشت. باید مادرش را کمی از این شهر دور می کرد تا اندکی از این همه تنش و اضطراب دور شود.

سمت پنجره گام برداشت و در تاریکی شب به محوطه ی خلوت بیمارستان خیره شد.

از یک طرف دوست داشت یاحا بیاید؛ به حرف های امیدوارانه و آن لبخندهای گرمش نیاز داشت و اعتراف می کرد استرسش را از بین می برد.

اما از طرف دیگر دلش نمی خواست بیاید چون می ترسید. از آن چیزی که در چشمان سیاه یاحا می دید و وقتی او را نگاه می کرد می توانست برقی را در آن نگاه ببیند، می ترسید. دلش می خواست او اشتباه کرده باشد و حسی از جانب یاحا به او وجود نداشته باشد. دوست نداشت یاحا را به خود وابسته کند. او لیاقت زندگی بهتری داشت نه زندگی با اویی که تمام قلبش از حس های منفی پر شده بود؛ حس هایی همچون نفرت، غم، کینه، ناامیدی، بی انگیزگی...

نفس خسته ای کشید. زیادی احساس خستگی می کرد؛ طوری که دلش می خواست روزها بخوابد و بخوابد و وقتی بیدار می شود همه چیز به روال سابقش برگردد.

دلش برای روزهای ساده ی گذشته شان تنگ بود. وقتی که هنوز با هیراد ازدواج نکرده بود، وقتی اوضاع کارخانه مشکلی نداشت و حال پدرش خوب بود، وقتی مادرش با لبخند و عشق به او و پدرش نگاه می کرد.

خنده های سرخوش و بی خیال خودش، مسافرت های سه نفره شان، رفتن به رادیو و دوبلاژ فیلم هایی که همیشه برایشان هیجان و ذوق داشت.

اما الان چه؟

الان چه چیزی می توانست خوشحالش کند و دوباره آن ذوق و هیجان را برایش به ارمغان بیاورد؟

"خستم از این حال خرابم

مثل همیشه بی قرارم

به جز یه ساعت فکر راحت

حسرت هیچی رو ندارم

خم میشه هر کوهی که یک آن

خودشو جای من بذاره

سخته یه روز بفهمه

هیشکی رو جز خودش نداره"

با لرزیدن گوشی در دستش به خودش آمد و نگاهی به نام یاحا انداخت. گوشی اش را روی ویبره گذاشته بود تا صدای زنگ، مادرش را بیدار نکند. نگاه از مهرنوش گرفت و از اتاق به آرامی بیرون رفت و تماس را متصل کرد.

- الو؟

- همراز، نگهبان نمیذاره من بیام بالا چون وقت ملاقات نیست، میشه تو بیای پایین؟

- باشه الان میام.

تماس را قطع کرد و در را به آرامی باز کرد و با دیدن چهره ی آرام غرق در خواب مادرش دوباره در را بست. این آرامش می دانست که در ظاهر است و در قلبش طوفان به راه است.

راهش را سمت آسانسور کج کرد و دکمه ی هم کف را فشرد و آسانسور با آهنگ بی کلام و ملایمی به حرکت درآمد.

از آسانسور که بیرون آمد، یاحا را دید که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و با دیدن همراز با لبخند محو و خسته قدمی سمتش برداشت.

همراز نگاهی به چهره ی گرفته اش که سعی داشت با لبخندش آن گرفتگی را پنهان کند انداخت و گفت: سلام.

جوابش را داد و با اشاره به راهروی مقابلشان گفت: بیا بریم اون طرف، خلوت تره.

همراز بی حرف کنارش ایستاد و با یک دیگر سمت راهرویی که نسبتاً خلوت بود رفتند و یاحا روی یکی از صندلی ها نشست. همراز یک صندلی آن طرف تر او را انتخاب کرد و کیفش را میانشان گذاشت.

- بهت زنگ نزدم که دیگه مزاحمت نشم.

یاحا کلافه گفت: بسه همراز، چند بار بگم مزاحم نیستی و من نگرانتم؟

همراز سکوت کرد و او گفت: اون شماره ای که به مامانت زنگ زده رو بهم بده که ببینیم مال کیه.

ناامید زمزمه کرد: از تلفن عمومی بوده.

آه از نهادش برخاست. فکر همه جا را هم کرده بودند.

- می خوام مامانم رو یه کم دور کنم از این جریان ها.

سوالی نگاهش کرد که توضیح داد: گفتم که مامانم این مدت خیلی ضعیف شده، همش مضطرب و نگرانه. اصلا از بعد مرگ بابا این طور شده و همش می ترسه که یه وقت اتفاقی هم برای من بیفته. امروزم که اون عکسا رو دید، عکس های وحشتناک رو، بدتر از همیشه اش شده.