پرگار

قسمت 101

رایگانفاطمه احمدی

متفکر خیره اش بود.

از حرف هایش سر در نمی آورد. چرا باید همسر امید به دیدنش می آمد و چنین حرف های گنگ و مبهمی را به زبان می آورد؟

خودش بی مقدمه گفت: تصادف نغمه کار من بود.

چشمان یاحا از این گردتر نمی شد.

مبهوت زمزمه کرد: چی؟!

پلکی روی هم گذاشت و اشکی از چشمش غلتید و شروع به حرف زدن کرد. هر چه بیشتر می گفت اشک هایش شدت می گرفت و یاحا مبهوت تر از قبل می‌شد...

* * *

باد سردی که وزید و به صورتش خورد او را به خودش آورد و چشم از سیاهی آسمان پر ستاره گرفت و پنجره را بست.

بهت!

شوک!

تنها واکنش هایش پس از حرف های نیلوفر بود طوری که پس از سه چهار ساعتی که از رفتنش هم گذشته بود هنوز با خودش کنار نیامده و از دفترش تکان نخورده بود. داغان بود، به معنای واقعی کلمه داغان بود...

از پشت پنجره کنار آمد و روی صندلی اش نشست و دستانش را روی میز حلقه کرده و سرش را روی دستانش گذاشت و پلک هایش را روی هم قرار داد.

چهره ی اشکی نیلوفر از یادش بیرون نمی رفت و آن صدای بغض آلود و لرزانش که می گفت: مامانت زندگی ما رو نابود کرده. ما هیچ مشکلی نداشتیم، همه چی بینمون خوب بود هم دیگه رو دوست داشتیم که پای یه زن وسط اومد. یه زن که با طنازی و دلبری هایی که ذاتا داشت، دل شوهر منو برده بود. زنی که پایه های یه زندگی رو نابود کرد.

اولش نمی خواستم پا پس بکشم و اجازه بدم که زندگیم به هم بخوره، اما روز به روز فقط بین ما دو تا فاصله می افتاد، اون زن باعث این فاصله شده بود. جنگیدم برای زندگیم اما بعدش فهمیدم هر چیزی و هر کسی ارزش جنگیدن نداره، باید دست بکشی از یه آدم ها و یه چیزایی. طول کشید تا اینو بفهمم اما بالاخره فهمیدم، بالاخره دست کشیدم.

با چشمان سرخش خیره به یاحا شد و افزود: اون زن، مادر تو بود.

نفس کلافه و خسته ای کشید و سرش را بلند کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.

در همان سال ها می دانست که مادرش چندان به زندگی اش پایبند نیست، می دانست به پدرش خیانت کرده؛ وقتی که یک بار اتفاقی مادرش را در خیابان با امید دیده بود و مادرش خواسته بود قانعش کند چیزی بینشان نیست ولی آن خنده های مستانه، آن دست های گره خورده تمام حرف های نغمه را نقض می کرد.

تصمیم داشت به پدرش موضوع را بگوید. عذاب وجدان رهایش نمی کرد آن هم وقتی می دید پدر همیشه جدی و سختگیرش چقدر عاشقانه نغمه را دوست دارد و نغمه فکرش پیش کس دیگری است.

اما گفتن این حرف به پدرش زیادی دشوار بود، پدرش که قوی بودن را از او یاد گرفته بود حتما داغان می شد و از شنیدن چنین موضوعی آن هم از زبان پسرش غرورش شکسته می‌شد.

سکوت پیشه کرد و از آن روز فاصله اش با مادرش بیشتر و بیشتر می شد و پس از طلاق تورج و نغمه و رفتن نغمه از کشور، همان ارتباطی که به مویی بند بود هم پاره شد و نغمه، مادرش برای او تبدیل شد به غریبه ترین آدم دنیا!

حرف نیلوفر برایش شوکه کننده بود اما با توجه به آن اتفاق ها دور از انتظار نه!

نخواست به بقیه ی حرف های نیلوفر فکر کند اما باز هم صدایش در گوشش پیچید: از نغمه کینه به دل داشتم. می خواستم یه جوری زهرم رو بهش بریزم و بترسونمش، نه به خاطر امید که دیگه برام مرده و حتی دلم نمی خواد دیگه اسمش رو بیارم، به خاطر اون نارویی که نغمه بهم زد. با هم دوست بودیم، می دونست شوهرم رو چه قدر دوست دارم و چنین کاری کرد. گفتم برم سراغش و یه کم بترسونمش که دلم آروم بگیره، که یه کم آتیش نفرتم سرد بشه اما نشد؛ یه چیزایی گاهی رو دل آدم می مونند که فراموش شدنی نیستند.

نیشخند تلخی بر لب نشاند و اضافه کرد: خاصیت چاقو تیز و بُرنده بودنشه و اگه جایی رو ببره چیز عجیبی نیست اما اگه با یه کاغذ دستت رو ببری اون موقع درد داره، چون که انتظارش رو نداشتی.

آه کشید و چه قدر این زن عاشق بود و سختی کشیده.

- ضربه هایی که آدم از نزدیکانش می خوره صد برابر بیشتر درد داره.

دستش را داخل کشو برد و بسته ی قرص مسکنی که همیشه آنجا نگه می داشت را بیرون آورد و یکی را داخل دهانش گذاشت و چایی که یک ساعت پیش آبدارچی برایش آورده بود و اکنون سرد و بد طعم شده بود را روی قرصش سر کشید. سردرد امانش را بریده بود؛ سردردی که می دانست منشأش شنیدن آن حرف و حرف های بعد نیلوفر است که دلش یادآوری اش را نمی خواست.

اکنون فقط دلش آرامش می خواست، آرامشی از جنس چشمان طوسی یک دختر و یک صدا که در خودش انبوهی از آرامش نهفته بود.

دستش سمت گوشی اش رفت. خودش می دانست که این قرص مسکن قوی اثری نخواهد داشت و دوای دردش فقط و فقط همراز است.

همرازی که با وجود غمگین بودن این مدتش اما تنها او بود که حالش را خوب می کرد.

شماره اش را گرفت و به بوق هایی که پخش می شد گوش می داد تا وقتی که صدای دلنشین همراز بلند شد.

- سلام.

لبخند محو و خسته ای روی لب هایش آمد.

- سلام، خوبی؟

سر و صداهایی از پشت خط می آمد و صدای همراز زیادی خسته بود: ممنون.

دوست داشت به حرف زدنش با او ادامه دهد. بگوید به اندازه ی تمام دنیا دلش گرفته، بگوید چیزی سفت گلویش را چسبیده و راه نفس هایش را بسته، بگوید که چه قدر تنهاست، چه قدر خسته و داغان است. بگوید و آن قدر با او حرف بزند تا آرام شود، آن قدر بگوید و بگوید تا این بغض دست از سرش بردارد.

"نیست در اقلیم کسی این همه بی هم نفسی

بی همگان منتظرم تا تو به دادم برسی

عصر غم انگیز توام حوصله کن ابر مرا