نویسنده|اسما پرهیز
عنوان|غاب (هذیان)
مقدمه|غاب
تا حالا شده ندونی این چیزی که دقیقا جلوی چشمت داره اتفاق میوفته،واقعیه یا نه؟
من حتی نمیدونم خودم چی هستم. یه باگ سیستم؟ یا یه ارور؟
کی برای ذهن چهارچوب تعریف کرده؟
جهان من،یه جای دوره...خیلی دور تر از اونجا که اسمشو گذاشتید واقعیت.
جایی که توش عشق جاریه...جایی که قرار نیست هیچ کس هیچوقت چیزی رو از دست بده.
شاید واقعیت همون هذیان هایی باشه که هر کسی دور برم، سعی دارد بخوردم بده.
کسی چمیدونه تو این ماتریکس چه خبره...
پارت 1
پرستو دستانم را میان دست هایش گرفته بود و محکم میفشرد.
بی وقفه و با تمام توانم خودم را تکان میدادم ، تاخودم را از چنگشان نجات دهم.
اما دست های بابا شانه های نحیفم را اسیر دستان پر قدرتش کرده بود تا مبادا از صندلی جدا شوم .
پرستو،با چشمانی سرخ و اشک های بی امان روی گونه هایش،مدام التماس گونه صدایم میزد:
-شادی... شادی جانم...آروم باش...خواهش میکنم...آرام بگیرم؟
چرا؟
چرا باید آرام بگیرم؟
نگاهم روی قیچی میان دستان لرزان مامان ثابت ماند.
این موها...
این رشته های روشن...
این پیچ و تاب هایی که پارسیا عاشقشان بود...
چرا باید با بی رحمی زیر تیغه های سرد قیچی جان بدهند؟
مگر نمیدانستند او دیوانه همین موهای فر طلایی بود؟
پس چرا مامان...
با تمام توان خودم را به سمت مخالف آنها کشیدم و میان هق هق گریه هایم زار زدم:
-مامان...مامان تروخدا...اینکارو نکن مامان...
سرم را به سمت پرستو چرخاندم لب های لرزانم را تکان دادم:
-پرستو،تو یه چیزی بگو.بخدا پارسیا بفهمه ناراحت میشه... مگه داداشت نیست؟بخدا بفهمه ناراحت میشه...
پاهایم را بی اختیار در هوا پرتاب میکردم،هر بار بدن پرستو میزبان ضربات من میشد.
اما او حتی یک قدم هم عقب نکشید. فقط با همان چشم های پر اشک نگاهم میکرد.
نا گهان قیچی از میان انگشت های لرزان مامان رها شد و با صدایی خشک روی خرمن موهای بریده شده ام افتاد.
مامان دیگر نتوانست روی پاهایش بماند.
بغضش شکست ...
کنار پایه صندلی،روی زمین نشست.صورتش را میان دست هایش پوشاند.صدای هق هقش تمام اتاق را پر کرد.
بابا بالاخره شانه هایم را رها کرد.
دست برد از روی میز پاکت سیگارش را برداشت،نخ باریکی از میان آن بیرون کشید،میان لب هایش گذاشت و روشن کرد.
همانطور که دود محوی دورش را گرفته بود کرده.به سمت من برگشت،ته سیگارش را روی شیشه میز خاموش کرد.
نگاهش روی صورتم ماند؛روی چشم های خیس و لرزانم.
وقتی شروع به صحبت کردم،صدایم بخاطر گریه های بی امانم بریده و خشدار شده بود:
-بابا...تو چرا؟
لب هایم لرزید:
-مگه من یکی یدونت نبودم؟چجوری دلت اومد؟مگه دوستم نداشتی؟
چشمانش را محکم روی هم فشرد و کلافه دستی میان موهای سفیدش کشید.
موهایش...
قبلا هم انقدر سفید بود؟
یادم نمی آمد.
نفسش را سنگین بیرون داد:
-شادی...دختر بابا...
صدایش لرزید:
-بخدا بریدم دیگه...بریدم. دوساله آزگار هر روز ما شده همین. تو بگو چیکار کنیم؟تو بگو چجوری قبول میکنی دیگه پارسیایی وجود نداره؟
سرش را پایین انداخت.شاید میخواست اشک حلقه زده در چشمانش را نبینم:
-پسر بیچاره دو ساله سینه قبرستونه دست بردار دختر.
دستی به ریش کوتاهش کشیدو گفت:
-دو ماه گفتیم عزاداری،داغداری یه سال افسرده ای؛ بابا دو سال گذشته بخودت بیا.
چشمانش به مامان افتاد.نگاهش ردی از عشقی کهنه به خود گرفت:
-روانشناس و روانپزشک تو این شهر نمونده تو رو پیشش نبرده باشیم.همین مادر بدبختتو ببین...با هزار امید و آرزو دختر بزرگ کرده، هر روز داره از غصه تو آب میشه.
کمی مکث کرد و نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
-تنها چیزی که ازت میخوام اینه که قبول کنی، همسرت، دیگه توی این دنیا نیست بابا جان.
سرش را بالا گرفت، مستقیم در چشمانم خیره شد:
-اون رفت تو زندگی کن.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
نمیفهمیدم از چه حرف میزد.
پارسیا کجا رفته بود؟
نگاهم از شانه بابا گذشت و درست روی او نشست.
پارسیا...
همان جا ایستاده بود.
با همان لبخند گرم و چشم هایی که همیشه موقع دیدنم برق میزد.
زنده بود.
واقعا زنده بود.
اگر پارسیا مرده بود...
پس این مرد که درست مقابلم ایستاده چه کسی بود؟
پارسیا قدم به قدم به سمتم می آمد آرام و بی عجله.
لبخندش هر لحظه محو تر میشد.
چند قدم مانده به من ایستاد. با همان صدای آشنایش گفت:
-شادی... چرا موهاتو کوتاه کردی؟ چرا گریه میکنی؟
به چشم های روشنش خیره ماندم.
لبم را میان دندان هایم چنان محکم فشردم که طعم خون در دهانم پیچید.
آرام و زیر لب گفتم:
-دیدی مامان؟ حالا بهش چی بگم؟
مامان از جایش بلند شد و همانطور که دور و بر مرا نگاه میکرد؛ بسم الله را زیر لب تکرار میکرد.
اشک هایم را با کف دستم پاک کردم .
نگاهم را به تک تکشان دوختم.
بغضم را فرو خوردم و اینبار صدایم بالا رفت:
-گریه نمیکنم پارسیا. ببین گریه نمیکنم.
چانه ام لرزید و خیره به موهای بریده ام گفتم:
-از خواهرت بپرس چرا موهای منو کوتاه کردن!از مامان و بابام بپرس چرا منو بزور نشوندن اینجا!
نفس هایم کوتاه و پرشتاب از دهانم بیرون میزد:
-چرا همه میگن تو مردی؟ اگه مردی چرا روبروم وایسادی و باهام حرف میزنی؟
دست هایم را به طرفش دراز کردم:
-اگه مردی، چطوری دستامو میگیری؟
پارسیا دستانم را میان دستان گرمش گرفت.
گرمای انگشتانش واقعی بود.
دست هایم را به سمت خود کشید و شانه هایم را نوازش کرد. آرام کنار گوشم نجوا کرد:
-باشه قشنگم. اشکالی نداره با موهای کوتاهم خیلی قشنگی.
چشم بستم.
بوی آشنایش تمام ریه ام را پر کرده بود.
مگر میشد این ها واقعی نباشد.
برای لحظه ای همه چیز از خاطرم محو شد.
حرف های بابا...
گریه های مامان...
التماس های پرستو...
تنها چیزی که در سرم تاب میخورد، آغوشی بود که نمیگذاشت باور کنم...
چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت وحشت زده پرستو بود.
چشم چرخاندم.
پارسیا نبود .
پرستو دست های لرزانش را به سمتم آورد و شانه هایم را گرفت و گفت:
-شادی.... با کی حرف میزنی؟ تروخدا دختر... محض رضای خدا به خودت بیا.
بغض راه گلویش را بست. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. چانه اش لرزید و با صدایی گرفته ادامه داد:
-من تو رو مثل زنداداشم نه؛ مثل خواهرم دوست دارم. بخدا دلم خونه برات دختر. حیف جوونیت نیس که حروم در و دیوارای آسایشگاه بشه؟
پلکم چندباری پرید.
چی؟
نگاهم میان چهرهای اطرافم چرخید.
آسایشگاه؟
یعنی انقدر زود قرار بود کار به اینجا بکشد؟
گرمایی از سینه ام بالا آمد. تا گونه هایم ملتهب و داغ شد.دندان هایم را روی هم ساییدم و از میا ن فک قفل شده ام گفتم:
-مگه من دیوونم که برم آسایشگاه؟
صدایم بالا رفت و فریاد زدم:
-شما دیوونه اید. شما ها معلوم نیست چتونه. دارید با کاراتون منو دیوونه میکنید!
خودم را از میان دستان پرستو بیرون کشیدم.
نگاهم بی اختیا به بالای پله ها رفت.
پارسیا آنجا ایستاده بود.
دستش را به نرده های چوبی تکیه داده بود و چشم های کهربایی اش روی تک تک ما میچرخید.
بغض نشست بیخ گلوم. تمام توانم تحلیل رفت و بی حال نالیدم:
-چرا میگن مردی ها؟
پارسیا تنها سکوت کرده بود و قصد جواب دادن نداشت.
لب هایم لرزید و بریده و نفس نفس زنان گفتم:
-چرا... چرا جوابمو نمیدی؟ تو هم باهاشون همدست شدی منو بندازی دیوونه خونه؟
پارسیا از روی نرده ها به سمت پایین خم شد. گوشه لبش بالا رفت و گفت:
-تو بگو شادی؛ بنظرت من مردم؟
خشک شده نگاهش کردم.
لب هایم از هم فاصله گرفت اما صدایی بیرون نیامد.
نمرده بود...
تصاویر پیش چشمم آرام آرام به چرخش در آمدند.
مامان مقابلم بود.
پرستو درست کنارم ایستاده بود.
پارسیا بالای پله ها.
چرا نمیتوانستم صورتش را واضح ببینم؟
میخندید؟
گریه میکرد؟
پرستو دستم را گرفت.
پاهایم سست شدند و من تلو تلوخوران قدمی عقب رفتم.
دستم از دست پرستو جدا شد.
صدایش را انگار از زیر آب میشنیدیم .دور... محو...
مامان با چشمانی گشاد شده به سمتم دوید...
اما آخرین تصویری که قبل از خاموش شدن ذهنم، در خاطرم ماند...
لبخند پارسیا بود.
پارت 2
چشم که باز کردم، روی تخت، میان ملحفه های خنک بودم. دردی تیز در مغزم میپیچید.
زبانم مثل تکه چوبی خشک در دهانم سنگینی میکرد.
عرق سرد، سرتاسر تنم را پوشانده بود.
با دست های لرزان، لیوانی آب برای خودم ریختم.
هنوز لیوان به لب هایم نرسیده بود.
در اتاق آرام باز شد.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا آوردم.
مامان، با چشمانی نگران، سر تا پایم را برانداز کرد و با لحنی مهربان گفت:
-خوبی شادی؟ یهو از حال رفتی مامان.
سرد نگاهش کردم.
میخواستند مرا به آسایشگاه بفرستند؛ اصلا انتظارش را نداشتم.
تنها فرزندشان بودم. همیشه فکر میکردم اگر تمام دنیا مقابلم بایستند، حداقل آنها طرف من می ایستند.
اما حالا...
میخواستند مرا مثل یک موجود اضافی و خسته کننده دور بیندازند.
با تک سرفه ای، صدای گرفته ام را صاف کردم و گفتم:
-کی قراره بفرستینم تیمارستان؟
مامان کنج لبش را جوید و گفت:
-مامان جان قرار نیست به این زودی ها باشه؛ ما فقط به عنوان یه گزینه بهش نگاه کردیم، برای بهتر شدن حال تو...
نمیفهمیدم چه میگوید.
صدای قدم هایی مدام در اتاق میپیچید...
آرام، اما واضح.
نگاهم را دور اتاق چرخاندم.
هیچکس نبود.
مامان همچنان حرف میزد.اما صدایش کم کم در پس آن صدا محو میشد.
قدم ها دوباره به گوشم رسیدند.
اینبار نزدیک تر.
یک قدم...
صدای قدمی دیگر...
دو قدم...
هر بار که من جا به جا میشدم، صدا هم دنبالم می آمد.
ایستادم.
صدا هم قطع شد.
نمیدانستم این صدا از کجا می آید.
چنگی میان موهایم زدم و چشم هایم را بهم فشردم تا فقط بشنوم.
بشنوم...
چشم هایم را باز کردم.
پیدایش کردم.
مقابل کمد که ایستادم.
ناگهان سکوت شد.
لبخندی روی لبم کش آمد.
به در های بسته ی کمد خیره ماندم.
انگار که کشف بزرگی کرده باشم، با هیجان در های کمد را باز کردم.
پارسیا آنجا بود.
با خنده ای پهن نگاهم میکرد.
انگار منتظرم بود.
سرش را کمی کج کرد و گفت:
-بازم پیدام کردی.
لبخندم عمیق شد:
-من همیشه یه قدم از تو جلوترم پارسیا.
پارسیا خندید .
زیبا میخندید؛ مردانه و شیک.
دستم را سویش دراز کردم و ته ریش زبرش را لمس کردم.
درست همان لحظه صدای لرزان مامان به گوشم رسید:
-شادی؟
دستم در هوا ماند.
آرام سرم را برگرداندم.
مامان هنوز میان درگاه در ایستاده بود.
مردمک های لرزانش با نگرانی به من خیره شده بودند.
نگاهم دوباره به کمد برگشت.
پارسیا رفته بود.
لبخند کوچکی کنج لبم نشست.
نگاهم روی جای خالی اش ماند.
مامان قدمی جلو آمد، همانطور که انتهای پیراهنش را در میان پنجه اش میفشرد، گفت:
-مامان جان. فردا هم دکترت میاد پیشت.
ابرویی بالا انداختم و با بی حوصلگی بازدمم را فوت کردم و گفتم:
-اون هر هفته میاد. مثل تمام این دو سال.
نگاهش کردم، خیره در چشمان ملتهب و غمگینش ادامه دادم:
-حرف های منم، همون حرف های تکراری قبله...
پارت 3
دکتر درست مقابلم، روی مبل کوچک و فانتزی اتاق خوابم نشسته بود. پاهای کشیده اش را روی هم انداخته و بی توجه به من، مشغول بررسی پرونده ام بود.
امروز جلسه چندم مشاوره ام بود؟
جلسه نود و هشتم؟
شاید هم صدمین بار بود که میدیدمش.
چند ثانیه طولانی، بی حوصله روی تختم لم داده بودم تا اینکه دکتر بالاخره سکوت اتاق را شکست و گفت:
-این روزها حالت چطوره؟
شانه ای بالا انداختم:
-مثل همیشه، مثل تمام دفعات قبلی که اومدی اینجا.
لبخند کمرنگی زد، پرونده را بست و با حوصله جواب داد:
-پس هنوز چیزی تغییر نکرده؟
از پس شیشه عینکش نیم نگاهی به من انداخت و پرسید:
-داروهات چی؟ اونا رو سر وقت میخوری؟
مکثی کردم و نگاهم را به سمت پنجره بردم :
-نه... هیچ چیز تغییر نکرده.
چند لحظه کوتاه مردمک چشم هایم روی قوطی های قرص روی میز ثابت ماند و فورا نگاهم را به دکتر برگرداندم و ادامه دادم:
-میخورم.
دکتر چند ثانیه خیره نگاهم کرد. مچ نگاهم را گرفته بود اما با این حال سراغ سوال بعدیش رفت:
-الان پارسیا کجاست؟
نگاهم را دور و بر اتاق چرخاندم و گفتم:
-نمیدونم.
دکتر عینکش را برداشت و کنار پرونده ام روی میز گذاشت و گفت:
-برمیگرده؟
سری تکان دادم:
_آره ، هیچوقت ولم نمیکنه. اون عاشقمه.
دکتر دوباره پرونده را باز کردو چیزی در برگه کوچکش نوشت.
نگاهم روی نوک