من سایه نداشتم
فصل اول
از کوچههاي تودرتو گذشت و به خيابان رسيد. اينطرف خيابان، کوچهها پهنتر ميشدند. کوچه نمزده بود. قطرههاي ريز باران او را از دست کابوسها رهايش کردند تا از گاراژ بيرون بزند. با چشماني خسته و خوابآلود به در خانهي احمد رسيد. برگ خشک زير پايش را له کرد. کتابش را دستبهدست کرد تا عرق نشسته روي کف دستش را با کنار لباسش پاک کند. کوچه خالي بود و آن وقت صبح پرنده هم پر نميزد. اضطراب خوابيکه چند لحظهي پيش ديده بود، هنوز رهايش نميکرد. دنبال جايي ميگشت تا دمي آرام بگيرد. دل را به دريا زد و با سلام و صلوات زنگ خانه را به صدا درآورد. ميترسيد تنها بايستد. از طرفي هم حذر داشت خانوادهي احمد را از خواب بيدار کند؛ معلوم نبود چه عکسالعملي نشان دهند. مادر احمد در را باز کرد و يغما سربهزير، خردهسنگ زير پايش را جابهجا کرد و تا بناگوشش سرخ شد. او هميشه روبهروي خانه منتظر ميايستاد؛ حتي اگر ساعتي طول ميکشيد تا درِ خانه باز شود و احمد را آماده جلوي در ببيند؛ اما آن روز فرق ميکرد. قلبش بيقرار شده بود و ضربان تند آن، انگار آمده بود تا راه نفسش را ببندد. يغما با صدايي گرفته سلام داد. دور از انتظارش، مادر احمد جواب سلامش را با لبخند و به گرمي پاسخ داد و وقتي تعلل يغما را ديد، گفت:
- احمد هنوز خوابه، امروز شما سحرخيز شدي!
با اينکه مادر احمد چشمهايش هم ميخنديد اما يغما قدمي عقب گذاشت. «ببخشيد»ي گفت تا زودتر از کوچه بيرون برود؛ چند قدم نرفته بود که صدايش زدند.
- پسرم صبر کن... تا اينجا اومدي، مگه نميخواي با احمد بري مدرسه؟
يغما تعلل کرد و به عقب برگشت. کاش زنگ خانه را نزده بود. حيف که آب ريخته را نميشد جمع کرد. خودش را جمعوجور کرد؛ آب دهانش را قورت داد و گفت:
- بله.
- پس بيا تو.
- مزاحم نميشم.
- خجالت نکش، تو هم مثل پسر خودم ميموني. بيا صبحانه بخور، ميريد.
- نميخوام مزاحم بشم.
- نياي داخل ناراحت ميشم.
مهرباني در صدا و چشمهايش موج ميزد. يغما با هرکلام او، دلش آرام ميگرفت تا پايش سست رفتن شود. به اطرافش نگاهي کرد و به مادري که چشمانتظار ايستاده بود. بدون هيچ ترسي يا اجازهاي از مرد خانه، او را دعوت کرد تا مهمان خانهيشان شود. ذهنش به سمت مادرش پر کشيد که بياذن پدر آب هم نميخورد و شجاعتش را تحسين کرد تا به قدمهايش اجازه وارد شدن به خانه را بدهد. چندباري پدر احمد را از دور ديده بود اما با مادرش برخوردي نداشت. دلش ميخواست با خانوادهي احمد بيشتر آشنا شود و بتواند با آنها به سفري که احمد قولش را داده بود، برود. دعوت مادرِ تنها و صميميترين دوستش را پذيرفت و براي بار چندم پرسيد:
- مزاحم نيستم؟
- مراحمي پسرم. امير هم خوشحال ميشه با بهترين دوستِ احمد آشنا بشه. مهمون برکته، خدا ما رو قابل دونسته تا امروز سفرهمون پربرکت بشه.
وقتي يغما پشت مادر احمد قدم برميداشت، حس خوبي داشت. ترسش را پشت سر جا گذاشت تا پا به خانه بگذارد. اين چند وقت خانهيشان از اضطراب و تشنج پر شده بود. خواب راحتي هم نداشت که به آن دلخوش کند؛ تنها احمد بود که به دادش ميرسيد. احمد تنها فرزند آن خانواده بود. با تعارف وارد شد و پشت ميز ايستاد. به اطرافش نگاهي کرد. وسايل، خيلي ساده و مرتب کنار هم چيده شده بود. احساس راحتي کرد اما به خود اجازهي نشستن نداد. پدر احمد بعد از چند دقيقه، حوله به دست به او نزديک شد. يغما، چشمش به ساعت روي ديوار افتاد. نيمساعت زودتر رسيده بود. انگار عقربهها او را گول زده بودند؛ فکر کرده بود زمان گذشته است وگرنه به اين زودي زنگ خانه را به صدا درنميآورد. پدر احمد مقابلش قرار گرفت.
- سلام... بهبه، آقايغما... مشتاق ديدار.
يغما که دستپاچه شده بود، به جاي دستدادن، سرش را زير انداخت و گفت:
- سلام از منه. ببخشيد، انگار ساعت رو اشتباه ديدم.
يغما سرخ شده بود. امير خنديد و حولهاش را روي دستهي صندلي گذاشت و يغما را دعوت به نشستن کرد. انگار دوستش احمد، قصد نداشت از خواب ناز بيدار شود. معطل ايستاده بود که امير ادامه داد:
- احمد ما لحظه آخريه؛ لقمه رو تو خواب ميخوره و راه ميفته. بفرما، بسمالله.
يغما تازه چشمش به سفرهي چيده شده افتاد. امير صندلي يغما را جلو کشيد و خودش مقابل او نشست و گفت:
- احمد ما خيلي از شما تعريف کرده. بفرما شروع کن.
پدر احمد طوري که انگار صدسال است او را ميشناسد، شروع به حرفزدن کرد. از همهجا گفت. از احوال او و تصميم براي آيندهاش پرسيد. از نقشههايي که براي پسرش داشت و مسافرتي که قصد رفتن آن با يغما را داشتند، گفت. احمد همهچيز را براي پدرش بازگو کرده بود. چيزي که يغما آرزوي آن را داشت. هيچوقت نتوانسته بود کنار پدرش بنشيند و يکدل سير دردِدل کند. خجالتي بزرگ شده بود؛ حتي با مردم هم خيلي معاشرت نداشت. در کتابها چرخ ميزد و در احوال خودش به سر ميبرد. چند ماهي ميشد که وردست پدر و شهريار کار ميکرد اما زبان و بيان آنها را نميپسنديد و دوست نداشت. يغما در کنار امير و خانمش هر لقمه را به زور چاي فرو داد. با اينکه جمعشان صميمي بود، اما او عادت نکرده بود خيلي زود خود را با مردم وفق بدهد. تا اينکه بالاخره احمد از خواب بيدار شد. برعکس خانوادهاش که با حوصله صبحانه را صرف کرده بودند، چند لقمهي سرپايي خورد و حاضر شد تا حرکت کنند.
يغما تا دبيرستان فقط از خوابش گفت و هراسي که به دلش انداخته بود. همان باغ؛ اما اينبار از انتهاي کوچه رفته بود؛ دوزن را که گوش در گوش هم پچپچ ميکردند، ديده بود که به تپهاي دوردست نظر ميکنند. به زني بالاي تپه، با لباس سپيدي که در باد ميرقصيد و به افق خيره شده بود. انگار او را ميشناخت اما به قصد ديگري پا به آن کوچه گذاشته بود پس از او غافل شد و دلش دنبال باغ رفت و راهي که وارد آنجا شود. از ديوار نيمهريختهاي که راحت ميتوانست از آن گذر کند تا به آن زمان چشمش به آنجا نخورده بود، پا پيش گذاشت تا وارد باغ شود. نگاهش هنوز به ديوار بود که سايهي بلندبالا و سياه مردي از دور به او نزديک شد. ترس تمام وجودش را در بر گرفت اما دلش نميخواست از کنار راهي که پيدا کرده به راحتي بگذرد، سياهي نزديک و نزديکتر ميشد. لباسش خيس آب و عرق شده بود سعي کرد پايش را روي تل خاک بگذارد و تا مرد نرسيده است، خود را به آنطرف ديوار برساند. گلويش از ترس خشک شده بود و قلبش تندتند ميزد. تنش داغ شده و دستانش بيحس بود که نمنم باران از خواب بيدارش کرد. اينبار مقاومت کرده بود تا فرار نکند اما باران مانع شد و نگذاشت باقي خوابش را ببيند. قرار شد احمد مثل هميشه تعبير آن را برايش دربياورد. هرکس به کلاس خود رفت تا وقت درس و مدرسه تمام شود و به روال هميشه با هم به سمت خانه به راه بيفتند. باز هم حرف باغ پيش کشيده شد؛ چيزي که اين روزها ذهن هردو را درگير خود کرده بود. احمد همان روزي که راه را اشتباه رفته بودند، باغ روياهاي يغما را در واقعيت ديده بود. حالا قرار بود با هم يکسفر به آنجا بروند. يغما دل پدرش را به سختي به دست آورد تا با آنها تنها راهي شود. پدر، از احمد خوشش نميآمد. اصلا دوست نداشت که يغما با کسي معاشرت داشته باشد اما احمد با بقيه فرق داشت. دستهايي نامرئي او را به سمت يغما سوق داده بودند؛ همان خوابهايي که حالا نيمي از وجودش بودند و قصد نداشتند او را رها کنند تا دمي آسوده بماند. وقتي احمد از يغما جدا شد، يغما ياد روز اول آشناييشان افتاد و دستهايي که او را به سمت احمد هُل دادند.
«بيژن که به همه زور ميگفت و قلدر مدرسه بود، کتاب احمد را جلوي چشمش پاره کرد. يغما در آستانهي در کلاس آنها شاهد ماجراي اتفاق افتاده شد، همان لحظه رسيد که بيژن کتاب را پاره کرد. از موضوع دعوا چيزي دستگيرش نشد اما جلوي در کلاس قد علم کرده بود. بيژن خواست تا کسي نيامده است، از کلاس بيرون بزند که يغما دستش را روي سينهي او گذاشت تا مانع رفتنش شود. شاکي شده بود و اعتراض ميکرد.
- هوس کتک کردي بچه قشنگ؟ برو کنار، به تو ربطي نداره.
يغما سينه سپر کرد و جلويش ايستاد. لب باز کرد تا بپرسد «چرا کتابش رو پاره کردي؟» بيژن با پررويي تمام معترض شد و با صداي بلند گفت:
- گفتم به تو ربطي نداره. بزن کنار ميخوام رد شم.
يغما صدايش را صاف کرد تا به خود جرأت حرفزدن بدهد. خودش هم نميدانست آنجا چه ميکند اما بايد از کسي که مورد ظلم واقع شده بود، دفاع ميکرد پس سخن بر زبانش آمد.
- من دوستشم... پس به من ربط پيدا ميکنه. بريم دفتر.
- برو بينيم با، منو از دفتر ميترسونه. بچه غشي... از کي تا حالا تو دوست پيدا کردي که ما خبر نداريم؟
وقتي يغما از جايش تکان نخورد، ترس در چهرهي بيژن مشهود شد. بيژن يکسر و گردن کوتاهتر از يغما بود و از پايين به او نگاه ميکرد. وقتي ديد يغما تکان نميخورد، رو به احمد کرد و گفت:
- ببين جوجه، يا بهش ميگي بره کنار يا من ميدونم و تو!
احمد که با ديدن يغما دل و جرأت پيدا کرده بود، کمي گردنش را بالا گرفت و گفت:
- مگه نشنيدي؟ گفت دوست منه. نميخوام سوالهاي تو رو بخرم، زور که نيست. خودم ميخونم.
چشمهاي يغما به خون نشسته بود. با اَبرو به سمت کلاس اشاره کرد و گفت:
- برو کتابت رو بردار بيار.
- براي چي؟ کتابمو ميخواي چيکار؟
- با هم عوض کنيد. کتابش رو پاره کردي، مال تو سالمه. نميخواي که بري دفتر!
- فکر کردي... زورم به توي زپرتي که ميرسه. دماغت رو بگيرن غش ميکني.
بيژن اين را گفت و ديگر منتظر نشد. دستش را بالا برد تا حملهور شود که يغما مچ دستش را در هوا گرفت. انگار نيرويي ناشناخته به کمکش آمده بود. بيژن ترسيد. توان مقابله با حريف را در خود نميديد. هرچه کرد، نتوانست مچ دستش را بيرون بکشد. خون روي صورتش نشسته بود و تلاشش بيهوده بود. چارهاي جز چشم گفتن نداشت. وقتي يغما دستش را رها کرد، به سمت نيمکتش رفت و کتابش را بيرون کشيد. رو به احمد گفت:
- اَه، بچهننه. بيا اينم کتاب... حالا ديگه اين جنزدهم براي ما آدم شده.
بيژن کتاب را داد و رفت تا سر جايش بنشيند. يغما وقتي لبخند را روي لبهاي احمد ديد، خيالش راحت شد تا به کلاسش برگردد. در کار خودش مانده بود. او به کمک کسي رفته بود که اصلا او را نميشناخت. حس خوبي داشت. حسي که در مدرسه آن را تجربه نکرده بود. همه از او فراري بودند و به او محل نميکردند. بعضي از بچهها هم از او ميترسيدند. وقتي غش ميکرد، قيافهاش وحشتناک ميشد. آن روز هم، بيژن از نگاه به چشمهاي او ترسيده بود و حرفش را گوش داد. فرداي آن روز احمد در حياط تنها پيدايش کرد و کنارش نشست.»
از آن روز به بعد، دوست شدند. يکسالي ميشد که با هم آشنا شده بودند. يغما، کمکم کابوسهايش را براي احمد تعريف کرد. خوابهايي که از آن سر درنميآورد اما شب و روزش را از آن خود کرده بود. احمد، تنها کسي بود که دل به دلش داد و صبورانه حرفهايش را شنيد و باور کرد. سنگ صبوري که با تمام بداخلاقيهايي که از پدر يغما ميديد، او را از خانه تا مدرسه همراهي ميکرد و کنارش مانده بود. خسرو دلش نميخواست يغما با کسي رفتوآمد داشته باشد. با اينکه دوکوچه با هم فاصله داشتند، اما پدر هربار او را از اين کار منع ميکرد. يغما، چندباري به بهانهي ديدن احمد از کار در رفته بود. احمد به او شجاعت ميداد تا از خانه بيرون بزند. به حرفهاي اطرافيانش بيتوجه شود و ساعاتي را براي خودش کنار بگذارد.
يغما در همين فکرها بود که پشت در خانه رسيد. صداي فرياد پدر بلند بود. خشکش زد و همانجا پشت در ايستاد و ياد صبح و آرامش خانهي احمد افتاد. دلش نميخواست