
فروشی
من سایه نداشتم
کابوسها منو از همه گرفت هیچ وقت دلم آروم نبود، یه خواب راحت نداشتم، یه خیال راحت نداشتم که برای خودم زندگی کنم و مثل همه خوش بگذرونم... نفس کشیدن راحت هم یادم رفته بود. تو باعث شدی من سایه هم نداشته باشم. گزیدهای از کتاب «من سایه نداشتم.» این کتاب در مورد پسر نوجوانی است که به دنبال مادر خود اول در اوهام و میان آیههای که به او الهام میشود میرود و بعد با گذر زمان راهی میشود تا با وجود ترسی که در وجودش هست، باز با نشانهها به مادرش برسد. پدر در این راه هیچ کمکی به او نمیکند و در واقع مانع بزرگی برای این رسیدن است.