#نویسنده: زهرا_حاجیان(صحرا)
#پارت اول
شادی در یک مجتمع ۳۲ واحدی مشغول کار شده بود. بعد از یک ماه این چندمین ساختمان بود که به او سپرده میشد تا تمیزش کند. با اینکه کار سختی بود، اما برای مستقل شدن به آن نیاز داشت تا خودش را به عنوان یک زن مستقل به همه نشان داده و ثابت کند. عائلهمندی پدرش بود، اما شادی به دنبال آرزوهای بزرگی بود که رامین هیچ وقت نمیتوانست او را به آنها برساند.
اینجا برای دخترش یاسمن هم خوب بود. مجبور نبود او را یا پیش همسایه یا پیش مادر پیرش بگذارد. یاس با سر و صدای زیاد بازی میکرد، بدون اینکه کسی به او و شیطنتهایش کار داشته باشد. ساختمان نو ساز بود و خانوادههایی که در آن ساکن شده بودند، همه مشغول چیدمان بوده و هنوز وقت نکرده بودند تا کامل ساکن شده و به حواشی ساختمان کار داشته باشند، پس یاس راحت در پلهها بالا و پایین میرفت و شادی خیالش از این بابت راحت بود.
یاس داشت توی راهرویی که پنج در ورودی اطرافش بود بازی میکرد که شادی روسری کوتاهش را زیر موهایش برد و همانجا گره زد. آستینهایش را بالا کشید و در پنجره را تا انتها باز گذاشت تا نسیم خنک وارد ساختمان شود.
آپارتمانهای بلند با فاصله کنار هم منظم چیده شده بودند. درست مثل قوطی کبریتهای در بسته. شهرک نوسازی که به تازگی داشت کنار تهران قدم علم میکرد. هر پنجره یک نگاه بود، با دلهایی که کنار هم و برای هم زیر یک سقف گرم میشد. شادی نفس بلندی کشید و از دلش گذشت...
کاش یکی از این واحدها مال او میشد، تا دیگر هیچ غمی برایش نماند. فقط کار بود و خرج زندگی که هنوز جوان بود و میتوانست راحت از عهده آن برآید. آن مرد عاشقی که قرار بود هیچ وقت تنهایش نگذارد، فقط توانسته بود یک بچه در بغلش بکارد و بعد گورش را برای همیشه در دل او گم کند، حتی یک هلهپوک هم به او نداد تا دلش گرم شود و شاید روزی بتواند او را برای این تنهایی ببخشد، بتواند فاتحهای خرج لش گور به گور او کند یا حداقل نفرین او و بچهاش را یک عمر پشت سرش نداشته باشد و بعد با صدای بلند برای در و دیوارهای خالی از حس زمزمه کرد:
_کاش عاشق نشده بودم. کور بودم که فقط به قد و بالای رامین دل بستم. کاش حرف بابای خدابیامرزم رو گوش داده بودم و با دلم تصمیم نمیگرفتم. کاش منم مثل دوستام با عقلم جلو میرفتم. چقدر دیوونه بودم که یه روز تمام در رو روی خودم بستم و برای اینکه بهش برسم اعتصاب غذا کردم تا خانوادهام دلشون به رحم بیاد و تن بدند به عقل نداشتم.
شادی این را خوب میدانست دیگر افسوس گذشته فایدهای برای او و دختری که روی دستش مانده ندارد، پس از جلوی پنجره کنار کشید و خودش را به سطل آبی رساند که آزل برایش از قبل آماده کرده بود.
این اما و اگرها برای او نان و آب نمیشد، وگرنه اگر در همان هفده سالگی و همان خواستگار اول که پسر همسایه بود و برای خواستگاری با مادرش آمد را قبول کرده بود، الان جای دوستش مریم مینشست و خانم و سرور خانهاش بود.
#زهرا_حاجیان
#پارت دوم
شادی سطل پر از آب را برداشت و سمت یکی از دیوارها رفت. دستمال پر از کف را فشار داد و به جان دیوار افتاد. هنوز اول صبح بود. دیشب خواب راحتی داشت. روز قبل در خانه خاله دعوت بودند و دست به سیاه و سفید نزده بود تا خستگی یک هفته کار را پیش خاله مهربانتر از مادرش رفع کند.
دستمال نیمه مرطوب را روی کفها کشید تا آنها را از روی دیوار جمع کند و با دستمال جادویی کار آن دیوار را تمام کرد. یاس داشت دور خانه چرخ میزد. عروسکش را بغل گرفته بود و گهگاهی دور و اطراف را به او نشان میداد تا برایش تعریف کند، امروز کجا آمدهاند.
_ببین، اینجا اتاق خواب تو میشه دختر قشنگم. بعد مامان میاد و برات لالایی میخونه تا صبح زود پاشی و با هم بریم مدسه...
یاس داشت برای عروسکش تعریف میکرد که شادی موبایلش را برداشت و آهنگی را پلی کرد تا در حین کار به آن گوش دهد. با صدای بلند رو به یاس گفت:
_مواظب باش توی ایوون نری، ما الان طبقه دهم هستیم، خیلی خطرناکه دخترم. فهمیدی چی گفتم؟ ببینم کجا رفتی؟ تو که الان اینجا بودی!
یاس مثل همیشه جوابش را نداد که شادی دست از کار کشید تا به داخل اتاق برود.
_مگه با تو نیستم، چرا جواب نمیدی؟
شادی سرک در اتاق کشید که یاس عصبانی گفت:
_چقدر داد میزنی مامان، تازه خوابش کرده بودم. فردا باید ببرمش مدسه، میخواد بره کلاس اول، باید زود بخوابه.
_وای که تو کُشتی منو با این کلاس اول. چند ماه دیگه که مهر ماه برسه تازه بدبختی من شروع میشه.
_مامان؟ من برم کلاس اول، تو بدبخت میشی!؟
_ولم کن یاس. نه، پس خوشبخت میشم! هر روز باید از کارم بزنم، ببرمت مدرسه و بیارمت.
_من که صد بار گفتم خودم میرم.
شادی با دستکشهایی که پر از کف بود، ادای زدن به سینهاش را در آورد. بعد آغوش گرمش را باز کرد تا برای دختری که با شیرین زبانیاش همیشه پیش زبان او کم میآورد به سینه زده، ذوق کند و بعد او را در بغلش جای دهد.
_مامان فدای تو بشه که انقدر بزرگ شدی عزیزدلم. من نوکرتم هستم. خودم میبرمت و خودم میارمت یاس خوشگل من.
شادی این را به یاس گفت و بعد با آهنگ، شروع به خواندن کرد و از اتاق خارج شد که تقهای به در خورد.
#زهرا_حاجیان
#پارت سوم
شادی به سمت در رفت و دستگیره آن را پایین کشید. آزل پشت در منتظر ایستاده بود. تا چشمش به شادی افتاد گفت:
_سلام خانم. جوری؟ بخیری؟ کیفت کوک است؟
_سلام آزل. آره خوبم. کوکِ کوک... چی شده؟ خبری برام داری؟ نکنه یه خونه دیگه برام گرفتی تمیز کنم؟
_هان، جورش کردم.
_دستت درد نکنه، تا تو توی این ساختمون هستی و نگهبانشی، خیال منم راحته. فکر کنم داری تمام تلاشت رو میکنی تا اهالی این ساختمون کار خونههاشون رو به کس دیگهای ندند.
آزل با این حرف شادی خندید. چشمهای ریزش بسته شد. او داشت ریشهایش را بلند میکرد. با اینکه موهایش را مدل آلمانی زده بود و فاصله بین ریش و موهایش خالی میماند، اما باز انگار قصد داشت ریشهایش را بلند کند، درست برعکس سبیلهایش که هر روز میتراشید.
شادی به چهره او که نگاه میکرد، گروهک داعشی به خاطرش میآمد و نصیحتهای مادر که از او و همه افغانها حذر کند، اما مگر شادی میتوانست خوبیهایی که طی این یک ماه آزل به او و یاس داشته بود را فراموش کند یا از او ذرهای بترسد.
شادی در خانه قبلی که تازه شروع به کار کرده بود، با زنی آشنا شد که خواهر آزل بود، همین مرد افغانی که حالا روبرویش ایستاده و به او لبخند میزد. همان موقع که خواهر آزل را به جای خود مناسب دید و دست از آن کاری که برای او ساخته نشده بود کشید. از میان آن همه خانمی که آمدند تنها توانست خواهر آزل را به جای خود برای شستشوی پیرزن انتخاب کند.
شادی هنوز آزل را نمیشناخت. یک هفته نبود که مشغول کار در خانهی اعیاننشین شده بود، اما خیلی زود پی برد که خالی کردن لگن کار او نیست. با هر بار خالی کردن لگن از زیر آن زن مسن سال، تمام روده و معدهاش میآمد توی حلقش! نوه پیرزن قبول نکرد که بعد از یک هفته کاری برود، باید حتما یکی را جایگزین خود میکرد.
از میان گزینههایی که میآمدند، فقط همین یکی توانش بیشتر از همه بود و زن زیر دستش جیغ نمیکشید. از ظاهر زن نفهمید افغان است. درست شبیه زنان ایرانی لباس پوشیده بود و ظاهر مرتبی داشت. همه حرفهایشان را که زدند و کار که تمام شد و به توافق رسیدند، شادی شناسنامهاش را از او خواست و در کمال تعجب به او نگاه کرد. پرسید:
_شما مال افغانستان هستید؟
و زن با خونسردی تمام جوابش مثبت بود که شادی باز با تعجب پرسید:
_حتما شوهرتون ایرانی هستند؟!
_نه، او هم افغان است.
_الان به لهجه افغانستانی حرف زدی! خیلی خوب ایرانی حرف میزنیا!
_پدر و مادرتم ایرانی نیستند؟
_نه نستند.
شادی آن روز چند بار از زن افغان در این مورد سؤال کرد تا مطمئن شود. کلامش هم مثل افغانها نبود. هم خودش و هم شوهرش هر دو افغان بودند.
آن دو یک روز را در کنار هم سپری کردند و زن افغان این کار را به او پیشنهاد داد تا شادی برود و به قول خودش، پیش برادر دینی او کار کند. گفت که حالا که حالت بهم میخورد، باید به سراغ تمیز کردن ساختمانها بروی. شادی هم خیلی زود قبول کرد. چون تا دیپلم بیشتر نخوانده بود و تنبلی کرد تا به سراغ درس و دانشگاه برود. دختر پیرزن هم بدون اینکه بفهمد زن افغان است، زود قبولش کرد تا جایگزین شادی شود. باید زودتر به خارج رفتنش میرسید.
شادی حالا یک ماهی میشد که وارد این ساختمان شده بود. اطراف تهران بود و با مترو دسترسی به آنجا راحت بود. بعضی وقتها آزل و او تنها کسانی بودند که در آن ساختمان رفتوآمد میکردند.
با اینکه دو سوم واحدهای آن از سکنه پر شده بود، ولی رفتوآمد خاصی نداشتند و بیشتر همان اول صبح بود که انگار همه بیرون میزنند تا خارج از مجتمع به کاری مشغول شوند و آنهایی هم که حضور داشتند، درست مثل لاکپشتهایی که در لاک خودشان فرو رفتهاند، قصد بیرون آمدن از خانههایشان را نداشتند.
آسانسور همیشه خالی بود و شادی دست یاس را میگرفت و هر وقت حوصلهاش سر میرفت، به خصوص به وقت عصر او را به محوطه پارک مانند ساختمان میبرد، تا روی تنها سرسرهی آن بازی کند. آزل هم از دور در اتاقک خود به آنها نگاه میکرد یا اگر یاس صبح میخواست بیرون بزند، شادی او را به آزل میسپرد تا از پنجره اتاقک سرایداری مواظب دخترکش باشد.
#پارتچهارم
شادی با صدایی ناگهانی از پشت سرش ترسید.
_خانم جان، برو بالا، من مراقبت دخترکتان هستم.
با اینکه یک متر به هوا پریده بود اما خودش را کنترل کرد و به عقب برگشت.
آزل داشت به یاس نگاه میکرد که تاپی نیمتنه با شلوارک قرمزی پوشیده بود و دوباره گفت:
_من مراقبت دخترکتان هستم، خیالت جَم. شما کیف اَستی، اَمروز کارت به خیر بود؟
شادی هنوز صدای تپش قلبش را میشنید، اما آزل مصرانه و بیتفاوت جلوی او ایستاده و منتظر جواب بود، پس گفت:
_همیشه ممنون دار خواهرتون هستم که اینجا رو به من معرفی کرد. با اینکه کارش سخته، اما خیلی بهتر از مریضداریه. بله، امروز هم یکی از روزای خوب خداست. توی این چند وقت هی خواستم ازتون بپرسم ولی یادم میره... خواهرتون با اون خانم مسن کنار اومده؟ آخه خیلی غرغر و آه و ناله داشت.
آزل با تعجب کمی به شادی زل زد و بعد دندانهایش نمایان شد، اما چیزی در پاسخ نگفت. شادی دوباره پرسید:
_شما انگار مثل خواهرتون خیلی زبان فارسی رو بلد نیستید، ازتون پرسیدم حالش خوبه؟ با کارش کنار اومده؟
آزل که باز نگاهش را به سمت یاس چرخانده بود، تنها جواب داد:
_ها، حالم کوک است. شما به خیر هستی؟
شادی با این جواب آزل خندید و فهمید که آزل خیلی نمیتواند حرفهای او را بفهمد. از روز اول تا حالا تنها رابطهشان به احوالپرسی کوتاهی گذشته بود، پس پیش یاس برگشت و از دلش گذشت که انگار این مرد هم مثل همه مردها فقط آن چیزهایی که دلخواهش است را میشنود و پاسخ میدهد. بعد از یاس پرسید:
_عزیز خوشگله، پیش آزل میمونی من برم بالا؟
_من دارم بازی میکنم.
_منم نگفتم بیا بالا، گفتم آزل داره نگات میکنه و مواظبته. ببینم وقتی من نیستم باهاش صحبت میکنی؟
_یه سُر دیگه بخورم؟
_ازت پرسیدم با آزل حرف میزنی؟
_آخه اون اصلا بلده حرف بزنه؟! اون فقط بلده بگه جوری؟ جوری؟
شادی خندید.
_باشه خوشگلم، بازیت تموم شد زودی بیا پیش مامان.
شادی با آسانسور بالا رفت تا به بقیه کارش برسد. از کار زیاد و هرروزه خسته شده بود و دلش میخواست امروز کمی برای خودش باشد. قصد کرد با یاسمن به سینما بروند. فیلمی کمدی حالش را کمی بهتر میکرد تا انرژی برای روزهای