«بن بست انتقام»
گفت،"رمز آرامش تو اینه که بدونی اومدنی میاد و رفتنی میره، غصه خوردن تو هیچ تأثیری تو این رفت وآمد نداره!"
دلم میخواست بهش زل بزنم و بگم، این یه سر درد معمولی نیست که بتونم راحت فراموشش کنم و از کنارش رد بشم. چشمام رو روی هم بزارم و بگم صبح که پامیشم میبینم تموم شده .نه، تموم نشده تازه شروع شده. من تنها شدم. کسی نمیتونه جاشون را برام پر کنه، حتی اگه تموم دنیا جمع بشند و دور و برم رو بگیرند بازم تنهام؛ چه جوری غصه نخورم!
شاید تو به ارادهی خودت تنهایی رو انتخاب کردی و برات راحته، اما من دست خودم نبود و خدا این غم بزرگ رو یهو هوار کرد روی سرم، پس نمیتونم تحملش کنم. کاش حرفام رو میفهمید و درکم میکرد. میفهمید چی میگم و چه احساسی دارم؛ اما حیف که اون تنها کسی بود که نمیتونست منو درک کنه!
توی این دنیا فقط اون برام باقی مونده بود. خاله آسنا که از مامان روح انگیز پنج سال بزرگتر بود. صداش هنوز از پایین میاومد که داشت به حلیمه بانو و آقا فتاح، دستورات لازم رو میداد تا بعد از رفتنش مواظبم باشند. فکر میکرد حالا که داره میره من تنها میشم! نمیدونست من چهل روزه تنها شدم. از وقتی اون خبر رو برام آوردند، خاله آسنا تنها کسی بود که نمیتونست حال منو بفهمه!
بعدازظهر چهارشنبه بود. سر کلاس داشتیم به حرفهای صدمن یه غاز استاد میخندیدیم که زده بود توی جاده خاکی و هر چه دلش میخواست میگفت. صدای ویبره گوشیام، آن هم چند بار پشت سرهم باعث شد تا اجازه بگیرم و برای جواب دادنش از کلاس بیرون بروم. هنوز خنده روی لبهایم جا خوش کرده بود که جواب مامان روح انگیز را دادم. با هم قرار گذاشته بودیم اگر کارش واجب است دوبار پشت سرهم زنگ بزند.
صبح بود که زودتر از من از خانه بیرون زد تا به مطبش برسد. من یک ساعت بعد از او از خانه بیرون آمدم. وقتی گوشی را برداشتم حدس نمیزدم چه کاری میتواند داشته باشد! هنوز ذهنم در کلاس پیش استادی بود که بچهها را با حرفهایش رودهبر کرده بود، بدون اینکه خودش بخواهد. همانجا توان از پاهایم رفت. همانجا که به جای صدای مادرم در گوشی صدای مردی ناشناس پیچید. از من پرسید:
«شما چه نسبتی با این شماره دارید؟»
گفتم:
«شمارهی مامانمه!»
دیگر صبر نکرد و با شتاب کلمات را پشتهم ردیف تحویلم داد.
«خانم بیایید به این آدرسی که میگم، این تلفن همین خانمی که بیهوا اومد جلوی ماشین من، انگار خیلی عجله داشت، تقصیر من نبود اینجا همه شاهدند، من زود زدم تو ترمز، سرش پایین بود و حواسش به گوشی که داشت با اون حرف میزد. چراغ قرمز شده بود. یدفعه اومد جلوی ماشین من افتاد رو زمین. من دیدم چه جوری موتوری بهش زد و گازش رو گرفت و رفت. گوشیش رو من پیدا کردم. خودم گشتم دنبالش و همینجا وایستادم تا کس و کارش بیاند. پلیسم اینجاست. لازم نشد آمبولانس خبر کنیم، آخه میدونید...»
همه در کلاسها بودند و من تنها میان راهروی خالی ایستاده بودم. میان کلام مرد ناشناس زانو زدم. درست مثل شتری که موقع نشستن به سمت جلو هجوم میآورد. دستم را روی زمین سرد راهرو گذاشتم تا با صورت به زمین نخورم. گوشی تلفن میان انگشتهای دست راستم خشک شده بود؛ انگار به گوشم چسبیده بود که زمین نیوفتاد. توان اینکه آن خبر را برای خودم هیجی کرده تا با آن کنار بیایم را نداشتم. قلبم پخش تمام بدنم شده بود، ضربانش را همهجا حس میکردم. خون در رگهایم منجمد شده و باقی حرفهای مرد را میان فضای سرد و خالی راهرو گم کردم. تنها بودم و چشم انتظار کسی که از پشت درهای بسته کلاسها بیرون بیاید. شاید خواب بودم یا حداقل دلم طلب میکرد این خبر را در خواب شنیده باشم چون کابوسی وحشتناک که بعد از رفتن پدر غیرقابل باور بود؛ اما هیچکس دری باز نکرد یا صدایی آشنا به گوشم نرسید. بچهها هنوز داشتند میخندیدند و من خشک و بیروح سعی داشتم از جایم بلند شوم.
به سختی خودم را جمع و جور کردم. نگاهی به در نیمهباز کلاس کردم و نگاهی به پلهها! دلم میگفت بروم در کلاس و فکر کنم همهی شنیدههایم شوخی بوده، شوخی مسخره از طرف کسی که گوشی مادرم را دزدیده یا کسی که قصد دارد من را سرکار بگذارد، به هالو بودن و زودباوریم بخندد، اما عقلم میگفت باید بروم؛ حتی اگر خبری دروغ باشد. دستم را به زانو گرفتم و خندهی دانشجوهایی که از لای درز در کلاس بیرون زده بود تا به من دهان کجی کند را دور بزنم به طرف جادهای که آدرسش خیلی از مطب مادرم دور نبود. با اینکه هنوز باورش نکرده بودم یا دلم نمیخواست باور کنم، راه افتادم. تا با چشم خودم نمیدیدم نباید این اتفاق شوم را باور میکردم.
همانجا بود. خیابانی که مادرم را از من گرفت. مامان خوشگلم آنجا خوابیده بود. خون از سرش آمده و روی زمین خشک شده بود. نمیدانم چند ساعت گذشت اما من را صدا کردند، تنها من را! خاله آنجا نبود، هیچکس آنجا نبود. جز مردی غریبه که سرش را گرفته بود و زل زده بود به سنگفرش سرخ شدهی خیابان... او هم من را ندید. من را نادیده گرفت و من ناباورانه از جلویش رد شدم. مردی نیکوکار که تنها قصدش کمک بود اما من را نمیشناخت.
هنوز دو سال نشده بود که بابا در یک روز سرد و برفی سکته کرد و تنهایمان گذاشت. دور از باور بود که مادر هم به این زودی برود! غیرممکن بود! من دختر یکی یکدانهی خانواده احتشام که همه آرزویشان بود جای من باشند، یکهو زندگی روی سرم آوار شود! حالا خاله پایین پلهها توی راهرو ایستاده بود و میگفت مواظبم باشند، چشم از من برندارند. اینها کجا بودند وقتی من به تکتکشان احتیاج داشتم، وسط آن خیابانی که مادرم پخش زمینش شده بود و دیگر نفس نمیکشید؟!
روزی که پدر رفت، مادر میان اشکهایش گفت، تقصیر خاله شد؛ اگر خاله آسنا آن حرفها را نمیزد، شاید حالا پدر زنده بود و قلبش هنوز داشت برای ما میزد. آن روز هم مثل امروز گیج و سرگردان بودم که نپرسیدم چرا این نسبت را به خاله میدهی؟! حالا پدر نبود و خاله وسط پذیرایی خانهی او ایستاده و دستور میداد.
این را میدانستم قبل از اینکه پدر به خواستگاری مادر برود، خاله او را خیلی بیشتر از مادر میخواسته و میدانستم خاله همیشه حسرت زندگی مادر را میخورد، به همین خاطر هم از همان اوایل کمتر پایش به خانهی ما باز میشد و بیشتر مادر برای دیدن او تلاش میکرد، اما حالا که هر دویشان من را تنها گذاشتند، آمده بود تا چهل روز اینجا اطراق کند. همان خالهای که به قول مامان روحانگیز جان بابا را گرفت!
حرف اول خاله آسنا نصیحت کردن بود. به هیچوجه نمیتوانست خودش را جای من بگذارد. از بالا به همه نگاه میکرد و هیچوقت کنارم نبود تا دست محبتش را حس کنم یا در دلم خاطرهای خوش به یادگار گذاشته باشد! دلم نمیخواست برای بدرقهاش به طبقهی پایین بروم. چشمهایم هنوز از گریهی شب و روزهایی که گذشته پف کرده و باز نمیشد. چطور دلش میآمد انقدر زود تنهایم بگذارد؟ هنوز بازماندهی خواهرش خودش را پیدا نکرده و نتوانسته بود با غمش کنار بیاید، هنوز یاد نگرفته بود مثل او برای هر چیزی غصه نخورد.
صبح زود بلند شده و دور خانه راه افتاده که چه بشود؟ تا همهی کارها را به روال کند! دیگر فامیل و آشنایی نمانده بودند که به خاطرشان صبر کند یا زیر نگاهشان خجالت بکشد که مواظب من نیست و باید برود! خاله آسنا پایین ایستاده بود و من بغض کرده بودم. لب پایینم بدون اینکه بخواهم میلرزید. مراسمها تمام شده بود و دیگر کسی در این خانه را نمیزد. شب قبل حرفهایش را کامل زد و اتمام حجت کرد. گفت رفتنیها باید بروند، حالا خودش یکی از همان رفتنیها بود، باید به خانهی مجردیش میرفت باید میرفت تا مثل سابق غرق تنهایی بشود تا باز خودش را پیدا کند، چیزی که من از آن متنفر بودم، تنهایی!...
اما انگار گاهی اوقات هر چه از مشکلی فرار میکنی، دنبالت میآید. جلوتر از تو میایستد و به تو پوزخند میزند. من بدون اینکه بخواهم تنها شده بودم اما او خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. خودم را از تختی که خواب از آن پرید با سروصدایی که خاله به راه انداخته بود، بیرون کشیدم. به سمت نردههای طبقه بالا که مشرف به پایین بود رفتم که خاله صدای پایم را شنید، منتظر بود و گوش تیز کرده بود. دقیقهای تامل کردم که صدایش را شنیدم:
«نسیم جان بیداری؟ انگار یه صدا از بالا شنیدم. حلیمه فکر میکنی بیداره! من دارم میرم خاله جان، کاری نداری؟ نسیم!...»
در دلم گفتم، "از اول هم کاری نداشتم. فکر نکنم بودن و نبودن من در این دنیا برایت فرقی داشته باشد! از همان اول هم وقتی پایت را گذاشتی به خانه، اتاق مهمان را انتخاب کردی و شدی مهمان ناخواندهای که به اجبار خودش را دعوت کرده تا برای مدتی کوتاه انجام وظیفه کند و برود. هر وقت زنگ خانه به صدا در میآمد مهربان میشدی تا کنارم باشی. حالا دیگر کسی نیست نبودنت را مؤاخذه کند، میتوانی با خیالی آسوده من را تنها بگذاری."
«نسیم صدام رو نمیشنوی؟ هنوز خوابی!»
با صدای آرامی و خوابآلودی گفتم:
«بیدارم.»
«نمیخوام مزاحمت بشم، اگه خوابت میاد بمون تو رختخوابت.»
«دارم میام. صبر کنید، الان میام پایین.»
در اتاق را بستم که صدای دور شدن پای خاله را از داخل پذیرایی و از کنار پلهها شنیدم. وسط پلهها که رسیدم سایهاش را دیدم که در آستانهی آشپزخانه محو شد. خودم را به پایین رساندم و جلوی آینهی کنار در آشپزخانه، موهایم را مرتب کردم. خاله صدایش را پایین آورد و تقریبا نجواگونه به حلیمه گفت:
«دیگه سفارش نکنم، مواظبش باشید سمت زیرزمین نره. حواستون جمع باشه، نمیخوام حالا حالاها با چیزی مواجه بشه که صلاحش در اون نیست.»
حلیمه داشت سرش را به نشانهی تأیید پایین میآورد که با تک سرفهای وارد آشپزخانه شدم. خاله کمی دستپاچه شد و به سمتم برگشت.
«کی اومدی عزیزم! بدخوابت کردم؟ ببخشید، گفتم صبح سحرخیز برم بهتره تا ظهر نشده.»
«کار دارید خونتون؟»
«نه رفتنی باید بره. میام بهت سرمیزنم.»
بعد نگاهی به اطراف کرد و پا به پذیرایی گذاشت. نزدیک عکسهای روی میز و کنار شمعها بود که لبهابش را به هم فشار داد و گفت:
«هوای این خونه قبل از مامان خفه بود حالا که دیگه...سعی کن تو بیای خونهی من، خوشحال میشم.»
«شما اینجا هستید، نمیمونید، من بیام!؟»
«باید بهم حق بدی، الان چهل روزه از همهی دلبستگیام دور شدم، میخوای حاضر شو با هم بریم خونهی من.»
«منم مثل شما هستم، وابستگیام توی این خونهاند، نمیتونم. اصلاً دلم نمیخواد پام رو از خونه بیرون بزارم.»
«نمیشه که بیرون نری! دیشبم بهت گفتم، غصه خوردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه. باید زندگی کنی، هممون مجبوریم زندگی کنیم. چون زندهایم، هنوز داریم نفس میکشیم.»
حلیمهبانو که در آستانهی در آشپزخانه ایستاده بود بعد از کلام خاله و با مهربانی مادرانه گفت:
«نسیم جوونه، هزار تا آرزو داره. باید خوب زندگی کنه، همون طوری که مامانش آرزوش بود، باید...»
خاله آسنا نگذاشت حرف حلیمه بانو تمام شود، میان حرفش پرید.
«این بایدها که تو میخوای ردیف کنی فایده نداره، اون عزاداره. باید خودش راه جنگیدن با این غم رو پیدا کنه، از دست کسی کاری ساخته نیست از این به بعد باید روی پای خودش بایسته و شجاع باشه.»
حلیمهبانو رو به خاله گفت:
«شما نگران نباشید من حواسم هست.»
خاله رویش را از حلیمه گرفت و رو به من گفت:
«بخوای و نخوای من نگران نسیم خانمم هستم، خاله مثل مادره. در خونهی من همیشه به روی تو بازه عزیزدلم.»
بعد بغلم کرد. در آغوشش بودم که دلم خواست بگویم هیچکس نمیتواند جای مادر را برای من پر کند به خصوص اگر مثل خودم مجرد باشد و طعم بچهدار شدن را نچشیده باشد. خاله آسنا برای من مادر نمیشد. حتی ادایش را هم نمیتوانست خوب در بیاورد، تلاشی هم برای اینکار نکرده بود از روزی که آمد این اولین آغوشی بود که برایم باز میکرد.
وقتی رهایم کرد به چشمانش دقیق شدم، شتاب رفتن در آنها موج میزد. چشمان خاله مثل مادرم قهوهای بود اما نه به روشنی چشمان من! مادر زیباتر