سلام به قلبهای مهربونی که قدم به دنیای داستان من گذاشتن 🌸
خوش اومدین به کانال VIP رمان، جایی که قصهها با عشق نفس میکشن و واژهها با دل شما معنا پیدا میکنن.
اینجا قراره سه روز در هفته با هم پارتهای تازهای از رمان رو بخونیم، لمس کنیم، و باهاش زندگی کنیم.
هر پارت یه قدم به عمق احساسات، رازها و لحظههایی نزدیکترمون میکنه که شاید شبیه خودمون باشن، یا آرزوهامون...
ممنونم که هستین، که میخونین، که همراهین.
با هم میریم به دل قصه، با هم میمونیم توی حسهاش🌺❤️
بسم الله الرحمن الرحیم
#درگهعاشقی
#1
دیدار اول دارللحجه
سرم را به ستون پشتم تکیه دادم و چشم بستم ،کدام همهمه و شلوغی این طور موسیقی وار ،این ارامش دلنشین را به روحت هدیه میداد؟
هوای اطرافم را عمیق به سینه کشیدم تا انرژی مثبت و روشنی را که به خوبی حس میکردم،ته نشین قلب و روح رقصانم شود که گوشه ایی سر خوش از این حجم ارامش و شادی شیرین ،برای خودش اواز سر داده بود و چرخ میخورد و میخورد و سماع میکرد.
صدای کودکان میان همهمه ی دعا و نماز مانند صدای ویولونی خوش نوا میان صدای باد در سکوت درختان یک جنگل سبز بود .یا شاید شنیدن صدای موج میان دریای ابی ارام!
چشم باز کردم و نگاهم گره اینه کاری های سقف ومیان صورت درخشانشان گم شد .انگار که این روشنایی و نور انعکاس روح پر مهر او بود تا من و دیگر مهمان ها یش به رسم شیرین مهمان نوازی میان رافت وجودش درون این این آینه ها ؛ به روشنی تکثیر میشدیم ،تا سلول به سلول ؛ریز به ریز ؛همه های تکه های این تکثیر به اب روشنای وجودش و نور بودن شسته و برق انداخته و دوباره یکی شویم .
امام رضای مهربان
چشم چرخاندم تا اینه ها و کاشی کارهای فیروزه ایی ،در میان سکوت همهمه ؛بیشتر برایم از بهشت ندیده و نشناخته بگوید که شاید تا قبل از امدن به این حرم شیرین زیاد هم باورش نداشتم .اما الان داشتم.
وقتی میان دنیایی تاریک و سرد پر از وحشت و ناامنی ؛جنگ و کشتار ؛با این که خودش حضور ندارد،توانسته همچین بهشت کوچکی را بسازد ، پس بهشت ان دنیایش چطور بود؟
از صنوبر جون زیاد شنیده بودم بهشت خوده امام رضاست اما باورم نمیشد ،اما الان به حرف هاش ایمان اورده بودم ، برای من از ان همه قصر و سرسبزی بهشت ان دنیا که زیاد تعریفش را شنیده بودم ،ستونی از خانه ی امام رضا بس بود تا همین طوری سر به ان تکیه دهم و محو در شیرینی بودنش ،مست شوم .
_دخترم نماز نمیخونی ؟
صدایی نرم و زنانه ،گشت عاشقانه ذهنم را متوقف کرد و من را به زمین برگرداند
#درگهعاشقی
#۲
نگاهم روی صورت سفیدش که میان مقنعه ای تیره رنگ قاب گرفته شده بود، ماند
-نه
جواب کوتاهم براش کافی بود تا لب های نازک صورتی رنگش ارام به لبخندی باز شود
-پس عزیزم لطف میکنی بری عقب تر بشینی تا صف های نماز مرتب بشه.
میان رضایت زبانی ام، لبه ی چادر گلدار سفید سر خورده بر روی شانه ام را گرفتم و بلند شدم تا همانجایی که او با ان وسیله ی سبز رنگ میان دستش اشاره کرده بود بروم
-ممنون عزیزم
لبخندی در جوابش زدم و به انتهای رواق رفتم،زن های دورم در تکاپوی نشستن و اماده شدن برای نماز هستند و من به دنبال چیز دیگری منتظر مینشینم،به ساعت روی دیوار نگاه میکنم.
-تو نماز اولو بخون بعد بیا من میرم دومی رو می خونم
چشمانم سمت صدا برگشت ،دختر جوان چادری دسته ی کالاسکه ی کودکش را گرفته و نگاهش به زن میانسال روبه رویش بود
از شباهت چهره هایشان میشد نسبت مادر و دختریشان را حدس زد
زن میانسال،چادرش را زیر بغل داد و کیفی را از پشت کالاسکه بیرون کشید
-من هستم تو بیا برو
چشمان قهوه ای دختر روی حرکات مادرش ماندا بود
-مامان شما دیشبم نتونستی جماعت نماز بخونی ،این بار شما برو
مادرش راضی شده از حرفش سری به نشانه ی تائید تکان داد و با دست به صفی از زنان که کمی جلوتر از ما در کنار هم نشسته بودند اشاره کرد
-من همین جا میشینم
نگاهم را میگیرم و کمی ان طرف تر دو دختر بچه که به دیوار سنگی پشتشان تکیه داده بودند، نشست
هر دو چادرانی سفید و کوچک به سر داشتند و نگاهشان به تبلت میان دستشان بود
-خانم این مهر رو نمی خواین؟
ثانیه ای زمان برد تا بفهمم مخاطب زن ایستاده در بالای سرم من هستم،نگاهم به سمتی که اشاره کرد چرخید ، روی فرش کنارم مهری است
مهر را سمتش گرفتم
-نه ماله من نیست
رضایتی در که چهره اش نشست من را غرق شادی کرد ،انگار چه کار مهمی انجام دادم .
انگشتانش مهر را از دستم گرفت و با تشکری سریع چرخید و به زور خودش را میان صف جا کرد.
این صحنه ها برایم تازگی و شیرینی عجیبی داشت،به لطف کار بابا و دو روزی که مهمان امام رضا هستیم ،بهترین تفریح و لذت من شده بود گذراندن وقت در صحن های اینه کاری شده ی حرم امام عزیزم و پر شدن از ارامشی وصف ناپذیر!
بالاخره با صدای مردی از بلندگو انتظارم به سر امد و صدای اذان در فضای بزرگ دارالحجه پخش شد و باز همان احساس قلقلک در میان دل و مور مور شدن نوک انگشتانم
بی اراده مانند اولین بار چشم بستم وهمه گوش شدم برای شنیدن این کلمات جادویی
با تمام شدن اذان بی اختیار بلند شدم.
کار من دیگر تمام شده بود و به مقصودم رسیده بودم، باید زود از رواق بیرون میرفتم.
چادرنخی و عاریه ایم را برای هزارمین بار بر روی سرم کشیدم و این بار موهای بیرون زده از زیر روسری ام را دوباره به عقب هل دادم
مشمای کفشم را به دور مچم انداختم و قبل از این که خانم ها برای نماز بایستند از کنارشان رد شدم که با صدای قد قامت صلاه غافلگیر شدم.
با معذرت خواهی هایی سریع از کنارشان میگذرم ، نماز شروع میشود و من هنوز با در خروج فاصله دارم!
#درگهعاشقی
#۳
به انتهای راهرو، درهای بزرگ و قهوه ای رواق که بسته شده اند نگاه میکنم
دوباره خودم را با احتیاط و سعی در این که تنم با نماز گزاران برخورد نداشته باشد از بینشان رد میکنم که البته در این امر خیلی موفق نیستم
-خانم الان وقت رد شدنه
جوابش را نمی دهم اما در دل می گویم مگه قراره همه نماز بخونن!
نماز شروع میشود و من فاصله ی زیادی تا انتهای راه ندارم.
سر بالا میاورم تا دوباره مقدار مسیر مانده را بسنجم که نگاهم روی خادم جوانی که نگاهش از همان فاصله روی من است میماند.
خب انگار وقتی برسم قراره چهارتا نصیحت برادرانه نصیبم بشه!
پوف کلافه ای بیرون میدهم ، در چه وضعیت مسخره ای قرار گرفتم.
ای کاش زودتر بلند میشدم
بلاخره صف نماز تمام میشود و نگاهم روی در بزرگ بسته و دو خدام کنار در مینشیند
خودم را برای عکس العمل هر دو مرد به خصوص ان فرد جوانتر اماده کرده ام و با نگاهی حق به جانب سمتش برمیگردم که چشمانم بی اختیار روی چهره ای که بی توجه به من خیره ی کودکانی که روی سنگ های رواق در همان مساحت کم مشغول لیز خوردن بودند بود.
چشمانم گرد و ابرویم بالا رفت
این چرا انقدر قیافش خوبه؟؟
با همان نگاه کف کرده از زیبایی عجیب و غریبش خیره اش ماندم
چهره اش یک جوری بود ، انگار پوست صورتش زیادی روشن بود و این که به چهره ی بی حواسش خیره بودم یک ارامش و یا شاید انرژی مثبت به من انتقال میداد.
با صدای جیغ دختر بچه ای و خنده کودکانه ی پشتش افکارم پاره شد و چشمانم به دنبال منبع صدا چرخید
دختر بچه ای که موهای فر اسکاچ مانندی داشت انگار میان بازی و لیز خوردن هایشان از پشت به زمین خورده بود و با جیغ و گریه مادری را که معلوم نبود کجاست را می خواست.
نگاهم روی بچه های دیگر که بی خیال گریه های دخترک مشغول خنده و بازی بودند گشت
-اشکال نداره عمو جان،کجای سرت درد گرفت؟
نگاهم مانند عقاب سمت صدای مردانه و مهربان چرخ خورد
خودش بود که در ان ردای بلند خادمی کنار دخترک زانو زده بود و با لبخند مهربانه و نگاه گرمی دست به پس سر دخترک می کشید
خب فکر کنم منم دلم بخواد همین الان با پس سر بخورم زمین
لبخند پر شیطنتی روی لبم نشست
صدای گریه ی دخترک بند نمی امد انگار او مثل من خیلی از جمال و صدای مرد کنارش خوشش نیامده بود.
چقدرم این فسقلی بد صدا بود!
قیافه ام از جیغ های بنفش دخترک جمع شد اما نگاهم هنوز روی صورت خادم جوان بود،چشمان قهوه ایش با مهربانی به دختر لبخند زد و دست ازادش درون جیبش رفت و مشت کرده بیرون امد.
وقتی مشتش جلوی دخترک باز شد ولع من از ان کودک فرفری برای داشتن ان شکلات ها بیشتر بود.
اصلا دلم می خواست بدانم شکلاتی که این فرشته ی زمینی با ان ریش پر و انکارد شده و موهای بچه مثبت شانه شده اش بدهد چه مزه ای دارد !
دخترک این بار دهانش را بست راضی به سه شکلات رنگی وسط دست اقای هوری پری شد-عقلانی اش هم در همین بود احتمالا این مرد فرشته ای چیزی است که فقط من و این بچه ها میبینیمش
-اقا مرتضی مادر بچه اون جا هستن
چشمان من پر ذوق از دانستن اسم مرد برق زد
سر بالا کرد و بی تفاوت به منی که صد ساعت مثل دیوانه ها خیره اش بودم سمت همکار میانسالش نگاه انداخت
-باشه
حالا که سرش بالا بود اعضای چهره اش مشخص تر بود و من بی توجه به جایی که حضور داشتم نگاهش کردم.
باورم نمیشد ،چطور میشود یک ادم در عین سادگی اینطور خیره کننده باشد
-دخترم بیرون میری؟
نگاهم سمت صدای مرد کنارم چرخ خورد
حواس پرت چند لحظه ای به چشمان ریز و ریش سپیدش نگاه کردم
-بله، بله
دستانش دستگیره در را گرفت و لای در را کمی باز کرد
-بین دو نماز میتونی بری
-بله،باشه
سر چرخواندم که برای بار اخر خادم جذابم را ببینم که نبود!
زیر لب از مرد کنارم تشکر کردم و از در بیرون زدم.
#درگهعاشقی
#۴
تقه ای به در اتاق زدم ، زمان زیادی نبرد که در باز شد و چشمان ناراضی مامان رویم نشست با لحنی شاکی آرام طوری که انگار فقط قرار بود من بشنوم گفت:
-بهت گفتم کلید را ببر...
قبل از انکه من جواب بدم سریع داخل رفت،قطعا وسط کلاس انلاینش رسیده بودم.
همانطور که درون راهروی کوتاه اتاق کفشم را درمی اوردم و دنبال پاپوش های سفید میگشتم ،صدای شاد و سرزنده اش را شنیدم
-نبینم انرژی ها بیفته، صدای موسیقی بره بالا، هماهنگ با من...
همانطور که وارد اتاق میشدم نگاهم روی او که بدون هیچ اهنگی با تیشرت و لگ سفیدش مقابل صفحه موبایلش تند و فرز حرکت میکرد نشست.
از مقابلش رد شدم و به وضع به هم ریخته مقابلم نگاه کردم، قطعا مدیر هتل هیچ وقت فکر نمیکرد در یکی از اتاق هایش کسی کلاس انلاین ایروبیک برگزار کند.
تمام وسایل را یک سمت چپانده بود تا فضایی را برای خودش خالی کند.
حوصله و اراده اش ستودنی بود و قطعا من و بابا در این مورد نمیتوانستیم همراهیش کنیم.
در حالی که لباس هایم را در بی صدا ترین حالت در می آوردم زیر لب نیمچه غری هم زدم.
روی تخت دراز کشیدم و کله ام را در گوشی کردم ،قطعا بابا هم برای این دو ساعت حکومت نظامی الان در اتاق پیدایش نبود.
تمام مدت حواسم پی «خادم مرتضی» بود، حاجی قشنگی بود، کاملا نور بالا میزد و همراه خودش ادمم بالا میبرد.
-زنگ بزن بابا بگو کلاسم تموم شد.
با صدای مامان از احوالات خودم بیرون امدم
-خسته نباشی.
نیم نگاهی با لبخند بهم انداهت و همانطور که مبل تک نفره را بر میداشت تا سر جایش قرار بدهد جوابم را داد
-سلامت باشی
موبایلم را روی تخت رها کردم و برای کمک سمتش رفتم
-مگه قرار نشد کلاس امروزت را کنسل کنی!؟
-وقتی میتونم چرا کنسل کنم.
به چهره ی پر اعتماد به نفسش خیره شدم
-خدایی کی تو مسافرت اونم