اشتراکیزهرا غنی آبادی

بسم الله الرحمن الرحیم

دیدا ر اول دارللحجه

سرم را به ستون پشتم تکیه دادم و چشم بستم ،کدام همهمه و شلوغی این طو ر موسیقی وا ر ،این ارامش دلنشین را به روحت هدیه میداد؟

هوای اطرافم را عمیق به سین ه کشیدم تا انرژی مثبت و روشنی را ک ه به خوبی حس میکردم،ته نشین قلب و روح رقصانم شود که گوشه ایی س ر خوش ا ز این حجم ارامش و شادی شیرین ،برای خودش اوا ز س ر داده بود و چرخ میخورد و میخورد و سماع

.میکرد

صدای کودکان میان همهمه ی دعا و نماز مانند صدای ویولونی خوش نوا میان صدای باد د ر سکوت درختان یک جنگل سبز

!بود .یا شاید شنیدن صدای مو ج میان دریای ابی ارام

چشم با ز کردم و نگاهم گره اینه کار ی ها ی سقف ومیان صورت درخشانشان گم شد .انگا ر که این روشنایی و نو ر انعکاس روح پ ر مه ر او بود ت ا من و دیگ ر مهمان ه ا یش به رسم شیرین مهمان نوازی میان رافت وجودش درون این این آینه ها ؛ به روشنی تکثی ر میشدیم ،تا سلول به سلول ؛ری ز به ری ز ؛همه ها ی تک ه های این تکثی ر به اب روشنای وجودش و نو ر بودن شسته

. و برق انداخته و دوباره یکی شویم

امام رضای مهربان

چشم چرخاندم تا اینه ها و کاشی کارهای فیروزه ایی ،د ر میان سکوت همهمه ؛بیشت ر برایم ا ز بهشت ندیده و نشناخته بگوید که

.شاید تا قبل ا ز امدن به این حرم شیرین زیاد هم باورش نداشتم .اما الان داشتم

وقتی میان دنیایی تاریک و سرد پ ر ا ز وحشت و ناامنی ؛جنگ و کشتا ر ؛با این که خودش حضو ر ندارد،توانسته همچین بهشتکوچکی را بسازد ، پس بهشت ان دنیایش چطو ر بود؟

ا ز صنوب ر جون زیاد شنیده بودم بهشت خوده امام رضاست اما باورم نمیشد ،اما الان به حرف هاش ایمان اورده بودم ، برای من ا ز ان همه قص ر و سرسبزی بهشت ان دنیا که زیاد تعریفش را شنیده بودم ،ستونی ا ز خانه ی امام رضا بس بو د تا همین

. طوری س ر به ان تکی ه دهم و محو د ر شیرینی بودنش ،مست شوم

دخترم نما ز نمیخونی ؟_

صدایی نرم و زنانه ،گشت عاشقانه ذهنم را متوق ف کرد و من را به زمین برگرداند

نگاهم روی صورت سفیدش که میان مقنعه ای تیر ه رنگ قاب گرفته شده بود، ماند نه-

جواب کوتاهم براش کافی بود تا لب های نازک صورتی رنگش ارام به لبخندی با ز شود

.پس عزیزم لطف میکنی بری عقب ت ر بشینی تا صف ها ی نما ز مرتب بشه-

میان رضایت زبانی ام، لبه ی چاد ر گلدا ر سفید س ر خورده ب ر روی شانه ام را گرفتم و بلند شدم تا همانجایی ک ه او ب ا ان وسیلهی سب ز رنگ میان دستش اشاره کرده بود برو م ممنون عزیزم -

لبخندی د ر جوابش زدم و به انتهای رواق رفتم،زن های دورم د ر تکاپوی نشستن و اماد ه شدن برای نما ز هستند و من به دنبال

.چی ز دیگری منتظ ر م ینشینم،به ساعت روی دیوا ر نگاه میکنم تو نما ز اولو بخون بعد بیا من میرم دومی رو می خون م-

چشمانم سمت صدا برگشت ،دخت ر جوان چادری دسته ی کالاسکه ی کودکش را گرفته و نگاهش به زن میانسال روبه رویشبود

ا ز شباهت چهره هایشان میشد نسبت ماد ر و دختریشان را حدس زد

زن میانسال،چادرش را زی ر بغل داد و کیفی را ا ز پشت کالاسکه بیرون کشید من هستم تو بی ا بر و-

چشمان قهوه ای دخت ر روی حرکات مادرش ماندا بود

مامان شما دیشبم نتونستی جماعت نما ز بخونی ،این با ر شما برو-

مادرش راضی شده ا ز حرفش سری به نشانه ی تائید تکان داد و با دست به صفی ا ز زنان که کمی جلوت ر ا ز ما د ر کنا ر همنشسته بودند اشاره کرد من همین جا میشین م-

نگاهم را میگیرم و کمی ان طرف ت ر د و دخت ر بچه که به دیوا ر سنگ ی پشتشان تکیه داده بودند، نشست ه ر دو چادرانی سفید و کوچک به س ر داشتند و نگاهشان به تبلت میا ن دستشان بود خانم این مه ر رو نمی خواین؟-

ثانیه ای زمان برد تا بفهمم مخاطب زن ایستاده د ر بالای سرم من هستم،نگاهم به سمتی که اشاره کرد چرخید ، روی فرش کنارم مهری است مهر را سمتش گرفتم نه ماله من نیس ت-

. رضایتی د ر که چهره اش نشست من را غرق شادی کرد ،انگا ر چه کا ر مهمی انجام دادم

.انگشتانش مه ر را ا ز دستم گرفت و با تشکری سریع چرخید و به زو ر خودش را میان صف جا کرد

این صحنه ها برایم تازگی و شیرینی عجیبی داشت،به لطف کا ر بابا و دو روزی که مهمان امام رضا هستیم ،بهترین تفریح و

!لذت من شده بود گذراندن وقت د ر صحن های اینه کاری شده ی حرم امام عزیزم و پ ر شدن ا ز ارامشی وصف ناپذی ر بالاخره با صدای مردی ا ز بلندگو انتظارم به س ر امد و صدای اذان د ر فضای بزرگ دارالحجه پخش شد و با ز همان احساسقلقلک د ر میان دل و مو ر مو ر شدن نوک انگشتان م

بی اراده مانند اولین با ر چشم بستم وهمه گوش شدم برای شنیدن این کلمات جادویی .با تمام شدن اذان بی اختیا ر بلند شدم

.کا ر من دیگ ر تمام شده بود و به مقصودم رسیده بودم، باید زود ا ز رواق بیرون م یرفتم

چادرنخی و عاریه ایم را برای هزارمین با رب ر روی سرم کشیدم و این با ر موهای بیرون زده ا ز زی ر روسری ام را دوباره بهعقب هل دادم

مشمای کفشم را به دو ر مچم انداختم و قبل ا ز این که خانم ها برای نما ز بایستند ا ز کنارشان رد شدم که با صدای قد قامت صلاه