.غافلگی ر شدم
!با معذرت خواهی هایی سریع ا ز کنارشان میگذرم ، نما ز شروع میشود و من هنو ز با د ر خروج فاصله دارم
به انتهای راهرو، درهای بزرگ و قهوه ای رواق که بسته شده اند نگاه میکنم
دوباره خودم را با احتیاط و سعی د ر این که تنم ب ا نما ز گزاران برخورد نداشته باشد ا ز بینشان رد میکنم که البت ه د ر این ام رخیلی موفق نیست م
خانم الان وقت رد شدنه -
!جوابش را نمی دهم اما د ر دل می گویم مگ ه قراره همه نما ز بخونن
.نما ز شروع میشود و من فاصله ی زیاد ی تا انتهای را ه ندارم
س ر بالا میاورم تا دوباره مقدا ر مسی ر ماند ه را بسنجم که نگاه م روی خادم جوانی که نگاهش ا ز همان فاصله رو ی من است
.میماند
!خب انگا ر وقتی برسم قراره چهارتا نصیحت برادرانه نصیبم بشه
.پوف کلاف ه ای بیرون میدهم ، د ر چه وضعیت مسخره ای قرا ر گرفتم ای کاش زودت ر بلند م یشدم
بلاخره صف نما ز تمام میشود و نگاهم روی د ر بزرگ بسته و د و خدام کنا ر د ر مینشیند
خودم را برای عکس العمل ه ر دو مرد به خصو ص ان فرد جوانت ر اماده کرده ام و با نگاهی حق به جانب سمتش برمیگردم که چشمانم بی اختیا ر روی چهره ای که بی توجه به من خیره ی کودکانی که روی سنگ های رواق د ر همان مساحت کم مشغول
.لی ز خوردن بودند بود چشمانم گرد و ابرویم بالا رفت این چرا انقد ر قیافش خوبه؟؟
با همان نگاه ک ف کرده ا ز زیبایی عجیب و غریبش خیره اش ماند م
چهره اش یک جوری بود ، انگا ر پوست صورتش زیادی روشن بود و این که ب ه چهره ی بی حواسش خیره بودم یک ارامش و
.یا شاید انرژی مثبت ب ه من انتقال میداد
با صدای جیغ دخت ر بچه ای و خنده کودکان ه ی پشتش افکارم پاره شد و چشمانم به دنبال منبع صد ا چرخید
دخت ر بچه ای که موهای ف ر اسکاچ مانندی داشت انگا ر میان باز ی و لی ز خوردن هایشان ا ز پشت به زمین خورده بود و با جی غ
.و گریه مادری را که معلوم نبود کجاست را می خواست
نگاهم روی بچه های دیگ ر که بی خیال گریه های دخترک مشغول خنده و بازی بودند گشت
اشکال نداره عمو جان،کجای سرت درد گرفت؟ -
نگاهم مانند عقاب سمت صدای مردانه و مهربان چرخ خورد
خودش بود که د ر ان ردای بلند خادمی کنا ر دخترک زانو زده بود و ب ا لبخند مهربانه و نگاه گرمی دست به پس س ر دخترک می کشید
خب فک ر کنم منم دلم بخواد همی ن الان با پس س ر بخورم زمین لبخند پ ر شیطنتی روی لبم نشست
.صدای گریه ی دخترک بند نمی امد انگا ر او مثل من خیلی ا ز جمال و صدای مرد کنارش خوشش نیامده بود
!چقدرم این فسقلی بد صدا بود
قیافه ام ا ز جیغ های بنفش دخترک جمع شد اما نگاهم هنو ز روی صورت خادم جوان بود،چشمان قهوه ایش با مهربانی ب ه دخت ر
.لبخند زد و دست ازادش درون جیبش رفت و مشت کرده بیرون امد
.وقتی مشتش جلوی دخترک با ز شد ولع من ا ز ان کودک فرفری برا ی داشتن ان شکلات ها بیشت ر بود
اصلا دلم می خواست بدانم شکلاتی که این فرشته ی زمینی با ان ریش پ ر و انکارد شده و موهای بچه مثبت شانه شده اش بدهد
! چه مزه ای دارد
دخترک این با ر دهانش را بست راضی به سه شکلات رنگی وسط دست اقای هور ی پری شد-عقلانی اش هم د ر همین بوداحتمالا این مرد فرشته ای چیزی است که فقط من و این بچه ها میبینیمش اقا مرتضی ماد ر بچه اون جا هستن-
چشمان من پ ر ذوق ا ز دانستن اسم مرد برق زد
س ر بالا کرد و بی تفاوت ب ه منی که صد ساعت مثل دیوانه ها خیره اش بودم سمت همکا ر میانسالش نگا ه انداخت باشه-
.حالا که سرش بالا بود اعضای چهره اش مشخص ت ر بود و من بی توجه به جایی که حضو ر داشتم نگاهش کردم
باورم نمیشد ،چطو ر میشود یک ادم د ر عین سادگی اینطو ر خیره کننده باشد دخترم بیرون میری؟ -
نگاهم سمت صدای مرد کنارم چرخ خورد
حواس پرت چند لحظه ای به چشمان ری ز و ریش سپیدش نگاه کردم بله، بله-
دستانش دستگیره د ر را گرفت و لای د ر را کمی با ز کرد بین دو نما ز میتونی بری- بله،باشه -
!س رچرخواندم که برای با ر اخ رخادم جذابم را ببینم که نبود
.زی ر لب ا ز مرد کنارم تشک ر کردم و ا ز د ر بیرون زدم
تقه ا ی به د ر اتاق زدم ، زمان زیادی نبرد که د ر با ز شد و چشمان ناراضی مامان رویم نشست با لحنی شاکی آرام طوری که
:انگا ر فقط قرا ر بود من بشنوم گفت
...بهت گفتم کلید را بب ر-
.قبل ا ز انکه من جواب بدم سریع داخل رفت،قطعا وسط کلاس انلاینش رسیده بودم
همانطو ر که درون راهروی کوتا ه اتاق کفشم را د رمی اوردم و دنبال پاپوش ها ی سفید م یگشتم ،صدای شاد و سرزنده اش راشنیدم
...نبینم انرژی ها بیفته، صدا ی موسیقی بر ه بالا، هماهنگ با من-
همانطو ر که وارد اتاق میشدم نگاهم روی او که بدون هیچ اهنگی با تیشرت و لگ سفیدش مقابل صفحه موبایلش تند و فر ز
.حرکت میکرد نشست
ا ز مقابلش رد شدم و به وضع به هم ریخته مقابلم نگا ه کردم، قطعا مدی ر هتل هیچ وق ت فک ر نم یکرد د ر یکی ا ز اتاق هایش کسی
.کلاس انلاین ایروبیک برگزا ر کند
.تمام وسایل را یک سمت چپانده بود تا فضایی را برا ی خودش خالی کند
.حوصله و اراده اش ستودنی بود و قطعا من و بابا د ر این مورد نمیتوانستیم همراهیش کنیم