به نام خدا
پرسههای پاورچین
نویسنده: رویا شاعری
*زندگی مانند یک رشتهکوه است؛
گاهی باید با تمام سختیها و مشقتها از آن بالا روی... هنگامی که به قله رسیدی دستت را روی پیشانی بگذاری و به خورشیدی که با انوار طلاییاش بر تو میتابد و مسیرت را روشن میکند، نگاه بدوزی. کمی از در اوج بودن لذت ببری، بعد از سمت دیگر کوه به پایین راه بیفتی تا خودت را برای کوه بعد، قلهی بعد و هدف بعدی آماده کنی!
*اما نگران نباش، پایین رفتن خیلی آسانتر از بالا آمدن است؛
البته به شرطی که به خودت مغرور نباشی و قدمهایت را با احتیاط و محکم برداری، وگرنه با یک غفلت کوچک پایین میافتی و به ته دره پرت میشوی. آنوقت باید خودت برخیزی، لباسهایت را بتکانی، زخمهایت را ترمیم کنی و دوباره به سمت بالا و موفقیت بعدی راه بیفتی.
*فقط یک مشکل وجود دارد؛
با شکست و لغزش قبلی و آسیبهایی که دیدی، این بار کار سختتر است. انرژیات کمتر شده، چشمت از سقوط ترسیده و مجبوری آهستهتر قدم برداری.
*اما نگران نباش؛
زندگی با همهی سختیها و تلخیها، لغزشها و شکستها باز هم پیش میرود. خوبیِ زندگی در این است که بازگشتی به عقب ندارد. تنها میتوانی به گذشته نگاه کنی و درس بگیری اما نیازی نیست تا دوباره برگردی و همهی سختیها را تجربه کنی.
*میبینی! کار آنقدر هم سخت نیست،
تنها اراده و قدمهای محکم میخواهد.
#روشا
فصل اول
نگاهش را در کلاس چرخاند. همگی دستها را زیر چانه زده و تکیه داده به میز محو قصهاش بودند. به آرامش حاکم بر فضای کلاس لبخندی زد و ادامه داد:
- سگ گفت "من که واقواق میکنم برات، دزدا رو چلاق میکنم برات، بذارم برم؟" پیرزن با مهربانی نگاهش کرد و گفت "تو هم بمان!" و به این ترتیب همهی حیوانات در کنار پیرزن ماندند و با کمک هم خانهای بزرگتر ساختند و همگی با هم زندگی کردند.
سرش را از روی کتاب بلند کرد و با نگاهی به بچهها گفت:
- خب بچهها اینم از قصه امروزمون، حالا کسی میتونه بهم بگه ما از این کتاب چی یاد میگیریم؟
حامی که یکی از بچههای باهوش کلاس بود، دست بالا برد. نگاهش کرد و با مهربانی گفت:
- بگو حامیجان؟
پسرک بلند شد و همراه با فرو دادن بزاق دهانش، یک دستش را بالا گرفت و گفت:
- اجازه خانم... یاد میگیریم که باید با حیوونا مهربون باشیم و بهشون غذا بدیم.
لبخندش عمق گرفت و با محبت دستی به سر شاگردش کشید.
- آفرین پسرم... بچهها همه متوجه پیام داستان شدین؟
- بله...
از پاسخ پر سروصدا و انرژی پایانناپذیرشان لبخندی بر لبش نشست. پشت میز نشست و با نگاهی به ساعت مچی چرم مشکی رنگش گفت:
- خب عزیزای دلم، امروز توی خونه برام یه نقاشی خوشگل از یه حیوان میکشید. با کلماتی هم که روی تخته مینویسم، جملهسازی میکنید. تمرینای ریاضی رو فراموش نکنیدها!
- چشم!
به سمت تختهی سفیدرنگ رفت و با ماژیک آبی رویش نوشت:
"مهربانی، حیوان، دوستی، جنگل، رودخانه، باران"
- خب، دیگه میتونید وسایلتون رو جمع کنید، الان دیگه