
اشتراکی
آغوش لبریز چشمانت
دیبا مرادی، دختر مهربون و معصومی که برای فرار از گذشتهٔ تاریکش، درس خونده و موفق شده توی یکی از بیمارستانای سطح بالا مشغول کار بشه. همه چیز خوب پیش میره تا اینکه یه نفر از گذشتهٔ دیبا سروکلهاش پیدا میشه! نامزد سابقش، عماد! مردی که باعث فرار اون در گذشته شده، حالا برگشته و با مزاحمتا و آبروریزیاش داره موقعیت شغلی دیبا رو به خطر میاندازه... اما خب خدا هوای بندههای خوبشو داره؛ کسی رو وارد زندگی دیبا میکنه که مثل یه فرشته نگهبان حامی و مراقب اونه...