به نام خدا
آغوش لبریز چشمانت
نویسنده: رویا شاعری
فصل اول
خسته از یک شیفت طولانی، کلید را در قفل انداختم و وارد حیاط کوچک خانه شدم. از عطر چند بوته گلسرخی که فضای سه در چهار حیاط را پر کرده بود، دمی عمیق گرفتم و سعی کردم حال بدم را با همان بازدم بیرون بریزم؛ اما با صدای باز شدن در اصلی ساختمان و دیدن همسایه جدید و بدعنق، روزم کامل شد.
مردک مستقیم به سمت در آمد و طوری رد شد که اگر کنار نمیکشیدم، قطعاً تنه محکمی هم به من میزد. با نگاهی سرشار از حرص و بهت، مسیر رفتنش را دنبال کردم و شاکی از بیشعوری همسایه جدید که نه تنها سلام نکرد، بلکه کاملاً نادیدهام هم گرفته بود، وارد ساختمان و سپس آپارتمان کوچکمان شدم.
سکوت حاکم بر فضا، نشان از تنهایی همیشگیام میداد. همانطور که به سمت آشپزخانه راه افتادم، دکمههای مانتوام را هم باز کردم. حتی هوای دلچسب روزهای اول اردیبهشت ماه هم نمیتوانست سر ذوقم بیاورد. آن هم منی که روزگاری عاشق بهار و عطر گلها و فصل عرقگیران بودم.
همزمان مقنعه را از سر کشیدم و همراه با شلوار و جورابم درون ماشین لباسشویی انداختم تا شاید شستشو، بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده را بزداید. پس از تنظیم برنامه شستشو، از آشپزخانه خارج شدم و با برداشتن حوله از جالباسی پشت در اتاق، مستقیم به سمت حمامی رفتم که با توالت مشترک بود.
یک دوش گرم میتوانست خستگی و بیخوابی ناشی از شیفت شب و پف چشمان گریهدارم را اندکی بکاهد. شاید میتوانستم تا آمدن طنین، چند ساعتی را هم بخوابم و با خوردن غذای باقیمانده از شب قبل، خود را برای شب جدید و شیفت دوباره آماده کنم.
زیر دوش که ایستادم و قطرات آب که روی سرم نشست، گویی حال بد شب قبل، مانند یک سیلی روی گونهام نشست که دوباره بغض بازگشت و همانجا زیر دوش به هقهق افتادم. بیتفاوت به سرامیکهای سرد کف حمام، همانجا نشستم و با بستن شیر آب، سر روی زانو گذاشتم و برای چندمین بار طی چند ساعت قبل گریستم.
نمیدانم چقدر در همان حال ماندم اما وقتی سرما در جانم نشست و لرز به وجودم انداخت، از جا برخاستم. سرماخوردگی و تبعاتش را نمیخواستم. اگر بیمار میشدم، تا چند روز نمیتوانستم جایگزین شوم و این یعنی منبع درامدم محدود میشد. تنم را گربهشور کردم و با پیچیدن حوله به دور خود، به اتاقم رفتم.
یکی از دو اتاق خانهای که عاطفه اجاره کرده بود، برای راحتی من در اختیارم قرار داشت و اتاق دیگر هم متعلق به طنین و عاطفه بود. بیحوصله لباسهایم را تن کردم و بیخیال گرسنگی و خشک کردن موها، خود را روی تخت انداختم.
***
غرق در خواب بودم که خارش بینی هشیارم کرد. آن را خاراندم و کمی جابهجا شدم. دوباره تکرار شد. دستی به صورتم کشیدم و آرنج همان دست را روی پیشانی گذاشتم. با تکرار سومین بار، هشیارتر شدم و با یک حرکت سریع، مچ دست دخترک را شکار کردم. طنین با شیطنت قهقههای زد و دنبالهی بافت موهای بلندش را رها کرد. با چشمانی خوابآلود برای دخترک خط و نشان کشیدم و با رها کردن دست او نشستم.
- خیلی کارت بد بود طنین! تو نمیدونی من دیشب سر کار بودم و نخوابیدم. امشبم دوباره باید برم، نذاشتی یهکم استراحت کنم.
طنین با خندهای دوباره، شانه بالا انداخت و در حین خروج از اتاق گفت:
- دیشب که نبودی، امشبم که نیستی! پس کی با من بازی کنه؟ خب من حوصلهم سر میره!
با کلافگی پیشانیام را خاراندم و سری به تأسف تکان دادم. حق با او بود و مشغلههای کاری فرصتی برای گذران وقت با او برایمان نمیگذاشت، اما در این اوضاع کلافگی، فقط نقزدنهای او را کم داشتم. از جا برخاستم و با دست کشیدن به موهای کوتاهم، مرتبشان کردم. بالشم هنوز نم داشت؛ بیتوجه به آن لباسم را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. ابتدا لباسها را از ماشین خارج کردم و با پهن کردنشان روی رختآویز بالکن کوچک آشپزخانه، به سراغ یخچال رفتم.
- طنین برات غذا گرم کنم؟ عاطفه کجاست؟
صدایش را از اتاقشان شنیدم که جواب داد:
- تو مهد ناهار خوردم. کار داشت، درو واسه من باز کرد و رفت.
غذای خودم را گرم کردم و پشت میز زهوار دررفته آشپزخانه نشستم. مشغول خوردن بودم که طنین با دفتر نقاشی و مدادهای رنگیاش به سراغم آمد. حال و حوصلهی بازی با او را نداشتم اما به ناچار کمی همراهیاش کردم تا او را از سر باز کنم. دخترک هم که حس کرد زیاد دل و دماغ ندارم، زود دست از سرم برداشت و تنهایم گذاشت.
راضی از درک بالای دخترک پنج ساله، به اتاق برگشتم و با پلی کردن لیست آهنگهای مورد علاقهام در گوشی، روی نیمکت نشستم. با گذاشتن هندزفریها در گوش، قلاب را در دست گرفتم.
- دوتا سرمهای، یه گلبهی، یه سفید، باز دوباره یه گلبهی، دوتا سرمهای، یه آبی، یه سفید...
همانطور که خواننده میخواند، من هم چشمم میان نقشه و تار و پود دار قالی میچرخید و میبافتم. غرق شدن در عالم رنگ و طرح و نخ برایم عالمی داشت توصیفناشدنی؛ پر از آرامش و لذت.
هنر موروثی خانواده مادری برایم چنان گرانبها و ارزشمند بود که به آن فخر میورزیدم و با وجود تمام مشغلههایم در درس و کار، همیشه یک دار قالی گوشه اتاقم برپا بود. فکرم پر کشید و پس از یک دور مرور گذشته، باز به دیشب و آن رویارویی تلخ رسید. داشتم شرح حال زن جوان و زیبایی که طی یک تصادف، البته به گفته خودش، دچار درد شکمی شده بود را میگرفتم.
بخش اورژانس شلوغ بود و امثال این زن از دماغ فیل افتاده فقط عصبیترم میکرد. تقریباً کارم تمام شده بود که صدایی آشنا از پشت سر رعشه به جانم انداخت.
- چطوری عزیزم؟
چنان ناگهانی تکان خوردم و بیاراده به عقب چرخیدم که گویی مخاطب مرد خود منم، اما مرد به گمان ترساندنم عذرخواهی کرد و با قدمی خود را به زن نشسته روی تخت رساند. خودش بود؛ همان غریبه آشنای قدیمی. دستی به صورت کشیدم و از وجود ماسک روی دهان و بینیام مطمئن شدم.
به خاطر حساسیت بخش و انواع آلودگیها و ویروسهای جدید، در اورژانس همیشه ماسک داشتیم. پس او مرا ندیده بودم. نفس عمیق اما نامحسوسی کشیدم و به مرد مقابل خیره شدم که با محبتی آشکار روی موهای نیمه پوشیده در شال زن دست میکشید و با نگاهی عمیق در چشمان او زمزمه کرد:
- خداروشکر بهخیر گذشت.
با «اوهومی» توجهشان را جلب کردم و با پرسیدن سوال آخر گفتم:
- عزیزم استراحت کنید، دکتر کشیک یه کم دیگه میاد بالای سرتون.
خواستم از اتاق خارج شوم که مرد بالاخره نگاه از چشمان زن گرفت و حین تشکر، سر به سمتم چرخاند. نگاهمان برای لحظاتی به هم گره خورد. نگاه کمی کشدارش را به سختی از چشمان مبهوتم گرفت و با فکی که با شدت بر هم میفشرد، پس از تشکری کوتاه از من، به زن بیمار گفت:
- ماشینو بدجایی گذاشتم، جابهجاش کنم برمیگردم پیشت.
و به سمت در رفت که با صدای لوند و کشیده زن متوقف شد.
- عمــادجان!
تعلل مرد در پاسخ مشهود بود اما جان کند تا گفت:
- جانم؟
- ضعف کردم... یه چیزی برام بگیر حالم جا بیاد. اینا که یه سرمم برام نزدن!
مرد با نگاهی دوباره به او سر تکان داد و بیرون رفت. با پوزخندی احمقانه و تلاش برای تر نشدن چشمانم، بلافاصله از اتاق خارج شدم و با دیدن عمادجانِ زن که کمی دورتر ایستاده بود، با اشارهای به همکارم، خود را به پاراوان رساندم تا از تیر نگاه او دور بمانم.
حالم خوش نبود. تا جایی که خبر داشتم، او به ترکیه رفته بود و دیدار آن شب بعیدترین اتفاق ممکن حساب میشد. دیداری که آرزو میکردم تنها یک کابوس باشد مانند تمام کابوسهای شش سال گذشته! اما چندان به آن مطمئن نبودم.
چنان در افکارم و مرور اتفاقات شب قبل غرق بودم که نفهمیدم کی قلاب روی انگشتم نشست و سوزشش مرا به خود آورد. سریع دستم را عقب کشیدم تا سفارش مشتری با خون سرخ رنگین نشود. سیم هنزفری را از گوشها درآوردم و برخاستم تا دستم را بشویم که عاطفه را تکیه داده به چهارچوب در اتاق، با دستانی چلیپا شده بر روی سینه دیدم. با نگاهی حسرتبار رصدم میکرد.
- هیع... ترسیدم!
عاطفه لب گزید و پوزشخواهانه گفت:
- ببخشید، چند دقیقهای هست دارم تماشات میکنم، خیلی غرق کار بودی. دیرت نشه؟
نگاهی به ساعت دیواری و سپس انگشتم انداختم و با هول به سوی دستشویی دویدم.
- وای! اصلاً حواسم به ساعت نبود!
عاطفه مانتو و شلواری برایم آماده کرد تا زودتر بپوشم و سر وقت شیفت را تحویل بگیرم.
همزمان برای حواس پرت و هولوولای من سری تکان داد و در حین خروج از اتاق گفت:
- میرم برات غذا گرم کنم.
صدا بلند کردم:
- خوردم. تو چرا دیر اومدی؟!
- رفتم یکم واسه خونه خرید کردم.
دقایقی بعد حاضر و آماده از اتاق خارج شدم و با خداحافظیای سرسری از خانه بیرون زدم. پراید لکنتیام در کوچه منتظر بود. پشت فرمان که نشستم، بیتوجه به اطراف و مرد همسایه که از ماشینی چند متر عقبتر پیاده میشد، آینه را تنظیم کردم و سپس استارت زدم.
***
ملیکا حین ورود به ایستگاه پرستاری گفت:
- تو خفه نمیشی تو این گرما؟ دو دیقه اون ماسک کوفتیو بردار یه نفس بگیر. نترس بابا نمیخوریمت!
شقایق نشسته پشت سیستم، در ادامه حرف دوستش با طعنه گفت:
- بهخدا اگه نمیشناختمش، فکر میکردم تو شهر خودشون همه زنا روبنده میزنن. اون مقنعه چونهدار که تو سرما و گرما میزنی هم حالمونو بد میکنه، حالا هم این ماسک اضافه شد! نترس مردای این شهر خوشگل کم نمیبینن...!
و به خودش و ملیکا اشاره کرد و هر دو نخودی خندیدند. منظورشان به ماسکی بود که از ترس عماد و بازگشتش زده بودم. نمیخواستم مرا ببیند و جایم را پیدا کند. با لبخندی تلخ از پشت ماسک سیاهم، پرونده بیمار تخت چهارده را برداشتم و از ایستگاه خارج شدم. پشت سرم صدای زهره را شنیدم که با لحنی ملامتگر به آن دو گفت:
- شما دوتا خجالت نمیکشید؟! مگه تازه دیروز و امروز شناختیدش؟ بعد سه سال همکلاس و همکار بودن، درک تفکر و عقیده متفاوت براتون انقد سخته؟!
عادت کرده بودم به متلکها و قضاوتهایی که میشنیدم. بیشتر افراد بهخاطر مدل مقنعهام مرا فردی مذهبی میدانستند، فارغ از اینکه دلیل اصلیام چیز دیگری بود. برایم مهم نبود مرا اُمُل یا مذهبی بخوانند. قضاوت اطرافیان و بهخصوص ظاهربینی افراد اصلا ارزش نداشت، چون فقط تعداد انگشتشماری وارد دایره امن من میشدند و محرم بودند و تنها به دیدگاه آنها اهمیت میدادم.
از جلوی در، به بیمار جدیدی که ظهر بستری شده و حالا روی تخت شماره چهارده دراز کشیده بود چشم دوختم. چهره زن با وجود آن شکم بزرگ و برجسته در تضاد کامل با سن و سالش بود. کار در این بخش را دوست داشتم. بخش زنان همیشه پر از تکاپو و انرژی بود و از اینکه گاهی جای دوستانم در این بخش شیفت دهم راضیتر بودم تا بخش اورژانس.
نگاه دیگری به پرونده زن انداختم و با مرور سنش، لبخندی بر لبم نشست. با صدای بلند سلام گفتم و وارد اتاق شدم. همهی بیماران اتاق چهار تخته و همراهانشان را از نظر گذراندم و به سمت تخت مورد نظر رفتم.
- سلام عزیزم. من مرادیام، پرستار امشبت. تا هفت صبح اینجام و هر کاری داشتی میتونی خبرم کنی.
زن روی باز و لبخندم را که دید، بذر اعتماد در دلش پاشید و با لحنی که نگرانیاش هویدا بود گفت:
- سلام، ممنون. خانم پرستار ممکنه مشکلی برای بچهم پیش بیاد؟ ظهر خانم دکتر منو اورژانسی بستری کردن و گفتن باید تا زمان تولد بچه اینجا باشم!
قبل از اینکه پاسخی دهم، زن ادامه داد:
- توروخدا یه کاری بکنید. من کفر گفتم که تو این سن بچه برای چیه!... اما خدا خودش میدونه که بیست و هفت ساله برای این روزا لحظهشماری کردم. اگر این بچهمم نمونه، داغ دل شوهرم تازه میشه!
و اشکهایش جاری شد. چشمانم را با درد بستم و دستم را روی دست زن گذاشتم. چه بسیار مادران نالایقی که چندین بچه داشتند و چه بسیارتر زنانی که در آرزوی مادرِ فرزندی بودن روزگار میگذراندند.
- عزیزم بارداری در سنین بالای چهل سال پرریسک اما شیرینه، به خصوص برای شما