رمانلاگوم
مهتاب جهان فر
1
2
به نام خدا
لاگوم
مهتاب جهان
(با تشکر فراوان از همراهی و کمک های دوست عزی زم، مهتاب شاه محمد ی)
3
فصل ی ک
کنار تخت ا یستاد و به ریشی که صورت او را پوشانده بود، خیره شد. دلش از
دیدن او رو ی ا ین تخت ریش می ¬. تحملش به صفر رسیده بود.
نمی¬ چقدر دیگر باید به چشمان بستهی او خیره شود تا شاید
پلکی ش، دخترک را به لرزشی خفی ف مهمان کنند. چند روز دیگر؟ چند
ماه؟ شاید هم چند سال؟
حاضر بود تا ابد همانی ک لحظه قبل از مردنش، بار دی گر
میان گودالی س یاه چشم ها ی او غرق شود. غیر از ای ن، هیچ روی ا ی دیگری
نداشت.
پرستار آی ¬ی¬یو مثل هر روز به او نزدی ک شد و تذکر داد که مهلت ی ک
دقیقهی د یدارش به انتها رسیده. همی ن که اجازهی ا ین دیدار را به او
می¬ ممنونشان بود. طبق قانون، بیمار بستری در بخش آی- سی¬یو
ملاقات حضوری نداشت و در صورت پذ یرش ملاقات کننده، فقط به
خانوادهی درجه ی ک بیمار اجازهی حضور در بخش را می-دادند. اما آن جا،
4
دیگر همه می¬ که تنها همراه همیشگی ا ین بیمار، همین دخترک
رنجور و بی ¬ است. کمی قانون شکنی که به جایی بر نمی¬ !
دستی به صورتش کشید و از اتاقک شی شهی بیرون رفت. دلش طاقت
نمی¬ قدمی دورتر شود، پس همانیشه ا ی ستاد و خیره به
صورت آرام او، گان را از تنش خارج کرد و به پرستار سپرد. چشم از تخت آن
طرف شیشه برنمی¬ .
از انتها ی راهرو صدا ی پا یی به گوشش رسید. لحظهی سر چرخاند و سرگرد
فاطمی را د ید که به سمتش می ¬. مثل تمام این مدت، پرونده- ی آبی
رنگی در دستش خودنمایی می¬. پروندهی که دی گر ذرهی برا ی حنا
اهمی ت نداشت.
سرگرد فاطمی سلام کرد و حنا با پوزخندی آرام، جوابش را داد. مرد نزد ی ک
آمد و گفت:
_ی اون باند تا امروز دستگی ر شدن به غیر از همون کسی که شما
درموردش بهمون اطلاعات داد ین. کسی با اون اسم و مشخصات، سال
پیش مرده و احتمالا آدمی که شما درموردش گفتی ن، تمام این سال
با هو یت ی ک فرد مرده زندگی می ¬.
پوزخند حنا پررنگ
5
_ین همچین کسی اصلا وجود خارجی نداره! بعدم گفتین احتمالا
از مرز رد شده!
_یح دادم خدمتتون، اون اسم ی که شما گفته بودی ن یه اسم مستعار
بود. یه آدمی با ای ن هوی ت چند ین سال قبل فوت کرده. البته می تونه فقط
تشابه اسمی باشه اما به هرحال، اسم واقعی کسی که دنبالشیم هنوز مشخص
نشده و احتمالا الان متوار یه. ما تمام تلاشمونو می¬یم ت ا این مجرم پیدا و
دستگی ر بشه.
حنا به طرف تخت برگشت و با بغض گفت:
_ینا دی گه اهمیتی برا ی من نداره. ای ن آدم به خاطر همون عوضیا چند روزه
بی¬ این افتاده. دکترا می¬ ممکنه هیچ به هوش نیاد!
شما خودتونو بذار ی ن جای من، به نظرتون برام مهمه که اون عوضی الان تو
کدوم قبرستونی داره دست و پا می¬ !
سرگرد فاطمی جلوتر رفت و با لحنی که تلاش می¬ امیدبخش به نظر
برسد، رو به حنا گفت:
_یه سری به ایشون بزنم و از وضعی تش
مطلع بشم و هم ای ن خبر و به شما بدم. به امید خدا بیمارتونم به هوش
میاد. بلا دور باشه.
6
به عقب چرخید تا آنیچ راهرو نمای ان شد. از
همان فاصله هم ابروها ی گره کرده اش قلب حنا را لرزاند. خوب می دانست که
باز آمده تا سرکوفت آن جا ماندنش و آبرو یی را که مادرش اعتقاد داشت حنا با
همین کار از آن ها برده، بزند. دلش به حدی پر بود که ا ین روزها با
کوچک تر ین ناملا یمت ی، دردهای ش اشک می شد و رو ی صورتش راه می گرفت
اما از موضع خود پا ی ن نمیآمد. حالا که رازش را همه فهم یده بودند، به هیچ
قیمتی حاضر نمی شد مرد همی شه تنها ی رو ی تخت را رها کند. به خودش قول
داده بود آن قدر به صورت رنگ پری ده اش از پشت همان شیشه خیره شود تا
او را از رو ببرد و وادار به باز کردن چشم های ش کند.
سرگرد فاطمی نگاه ی به صورت فرخ انداخت و پرسید:
_ی؟
فرخ بی ¬ از همه جا، چشم از صورت بیرنگ و رو ی حنا گرفت و سری به
تای د تکان داد که سرگرد دوباره گفت:
_ید برا ی پارهی از توضیحات با بنده تشری ف بیار ی د کلانتری.
فرخ تته پته کنان پرسید:
_ی نکردم!
7
_ی¬. به هر حال باید یه توضیحی درمورد اجناسی که فروختی ن
به قانون بدین!
فرخ نا امیدانه نالید :
_یزی جز کفش و صندلا ی خودم نفروختم!
سرگرد با دست به سمت خروجی اشاره کرد و گفت:
_یف بی ارید، همه چیز مشخص م ی¬.
در آن شرا ی ط هم حاضر نبود دخترک را به حال خود رها کند. همان طور که با
پاها ی لرزان دنبال سرگرد فاطمی راه افتاده بود، دستش را سمت حنا دراز کرد
و با اخم تشر زد:
_ی ا ین جا موندی، برو خونه بلکه در دهن ای ن همسا یه ها بسته
بشه و کم تر نیش به جون مادرت بزنن! پدر منو در آورد ا ین قدر ز یر گوشم گفت
حنا رو بیار خونه!
حنا با آهی عمیق، چشم از صورت پدرش گرفت و برای راحتی خیال او، سری
به تای د تکان داد. خوب می دانست خانه رفتنش هم بیشتر از چند ساعت
دوام ندارد و باز به همین شیشه ی سرد می چسبد تا حاجتش را از این
بیمارستان غمزده بگ یرد. قرار نبود با شانههای افتاده و صورت خیس از اشک
از آن جا خارج شود. امید داشت به ا ین که روز ی، همراه او و شانهبهشانهی هم
8
از پلههای سنگی مقابل بیمارستان پای ن می روند و آن موقع، تا ابد فرصت
داشت برای ا ین که جواب قضاوت ها و زخمزبانها ی همسا یهها را بدهد.
فصل دو
هشت ماه قبل
9
بند بلند کیفش را رو ی شانه جابهیچ کوچه گذشت. ساعت ده
صبح بود و اما اشعهی ضعیف خورشید، توان گرم کردن بدن ی خ زده اش را
نداشت. دست های ش را به هم مالید و جلو ی دهانش گرفت تا کمی گرمشان
کند. هنوز برای رسی دن به محل کارش چند دقیقهی زمان داشت که به جان
سرما ی اوا ی ل زمستان غر بزند اما با د یدن حمید با آن چشمان سرخ شده و
سر نیمه تاسِ سرخ -های ش، غر زدن را به فراموشی سپرد و
دهانش از تعجب باز ماند.
حمید پشت دستی ز یر بینی¬ کشید و جلوتر آمد. حنا اندکی از شوک وارده
خارج شد، دستش را جلو ی دهان گرفت و گفت:
_ید تو چرا همچین شدی؟! عینهو مرغ پرکنده! موهات کو؟!
حمید دستی به سر صاف شدهی یک تار مو هم در مرکز آن به
چشم نمی¬ کشید و با صورت درهم شده از دردش گفت:
_یر باباست دی گه!
حنا با تصور ا ینکه باز هم برادر کوچکش گندی بالا آورده و پدرش را عصبانی
کرده، گفت:
_یکار کرد ی ؟ ا ین چه وضعیه آخه؟ چرا ای ن سرت قرمزه؟!
10
حمید نگاه چپی حواله
_ی نکردم! سر صبحی انگار خواب نما شده بود! با جار و جنجال منو برد
انداخت تو سلمونی احسان ری ش تراش، بعدم گفت تا موهاتو درست و
حسابی کوتاه نکرد ی حق نداری بیا ی خونه! به احسان و شاگرداشم سپرد
نذارن با اون موها از مغازه برم بیرون، خودشم ول کرد رفت!
حنا که اندکی خیالش راحت شده اما هنوز به جواب سوالش نرسیده بود،
دوباره پرسید:
_ین شده؟ چرا ا ین قدر قرمزی ؟
حمید ز ی ر لب فحش ی زمزمه کرد که حنا مخاطبش را بعد از شنیدن ادامهی
حرفی برادرش شناخت.
_ی¬ی یکاری کنم تا دو سه ماه نیاز نباشه بیای سلمونی ؟
منم از همه جا بی¬ از خدا خواسته گفتم آره! از کجا می-دونستم
می¬ چه بیی سرم بیاره؟ مردک کچل پفیوز !
مخاطب فحش ز ی ر لبی حمید، احسان ر یش تراش بود! حنا عصبی از طفره
رفتنی حمید گفت:
_یگی چیکار کردن باهات ی ا نه؟!
11
_ی¬ به سرم که موهام دیرتر در بیاد! دروغ گفت لاکردار!
جلبک که یه مدل گی اهه! درسته سرم تو درس و مشق نیست ولی ا ینا رو دی گه
بلدم! اول موهامو با ماشین کوتاه کرد بعد یه چیزی شبیه چسب مالید به
وسط سرم. نامرد یه جوری کشید که موهام کنده شد! آ ی درد داشت، آ ی درد
داشت!
چشمان حنا از تعجب گرد شده بود. باورش نمی¬ موهای پسرک را
این بی¬ زده باشند. از طرفی هم وقتی ی اد شیطنت و اذ یت و
آزار بی¬یان برادرشی احساس
لبخند موز یانهی بر لبش نشست که حمید بی¬ به آن، با سوز و گداز
ادامه داد:
_م کشید بیرون! نامرد لنگ دراز!
حنا ا ین بار به وضوح لبخند زد و گفت:
_یه چیز ی حرف بزن که داشته باشیش! تو مغز داری آخه؟!
حمید اما انگار ا ین اتفاق برای ش ز یاد ی گران تمام شده بود که بی¬ به
طعنهی حنا گفت:
_یی خیلی درد داشت! دادم همچی ن رفت هوا که انگار دوقلو زای دم!
خواستم در برم اما نامردا دو نفری چسب یدن بهم نصف موهامو کندن! مردم از
12
دردش! تهشم اینی اتوبان انداختن وسط کله م! اون احسان بی شرفم
گفت تا تو باشی د ی گه کله تاس منو مسخره نکنی! کور خونده! مِن بعد بیشتر
دستش می¬. حالا ببین چه بلایی سرش می ارم!
با دیدن لبخند موز یانهی حنا که چهرهی جدید برادرش، کمدی ¬ از هر
فیلم طنزی به چشمش آمده بود، با لحن ی پر از شک و ترد ی د گفت:
_یه آن با خودم گفتم ز یر سر حناست! نه که هروقت یه گندی می-زنم، تهدید
مهدید می¬ی میگ ی موها ی سرتو دونه دونه می¬ گفتم این بار دی گه
اومدی عمل کنی! اما لامروتا دونه دونه نکندن که! دسته دسته موهامو از
ریشه در آوردن!
بعد هم چشم های ش را کمی ر یز کرد و با لحنی مشکوک پرسید:
¬ _ی ا ین بلا رو سرم بیارن؟
حنا با اخم او را از سر راهش کنار زد و گفت:
_ین چرت و پرت نگو! تو سرما موندی همون یذره مغزتم قندی ل
بسته نمی¬ی چ ی میگی!
بعد هم بی¬ به او که همچنان ای ستاده و نگاهش م ی¬ از کنارش
گذشت و به سمت مغازه پا تند کرد. خندهی فروخورده در کل مسی ر رو ی
13
صورتش بود. از تصور حمی د ز یر دست احسان ر یش تراش و قیافهی جدید ی
که برای ش ساخته بودند، دوست داشت قهقهه بزند.
وارد مغازه شد. دستیش را شست و با ورود اولی ن مشتری که از قضا
چشم دیدنش را نداشت، حمید و حوادث بی¬یانش را پس ذهنش فرستاد
و تند و فرز، دست هایش را میان کاسه های چی ده شده ی مواد غذایی چرخاند
و همبرگر و کاهو و خیارشور را لا ی نان ساندو یچی چپاند. به این کار عادت
کرده بود اما تازگی ها بو ی نامطبوع روغن سوخته و گوجه ب ینیاش را
می سوزاند. دلش شغل بهتری می خواست. چیزی شبیه به گلفروشی که هر
روزش پر از عطر خوش گل ها شود اما ناچار به تحمل آن بو ی تند بود.
ساندو یچ آماده را به سمت مشتری گرفت. با برخورد انگشتانِ گرم ی به پشت
دستش از ز یر سینی ، ناخوداگاه سر بلند کرد. نیش باز فتاح ب یشتر از بوی مغازه
روی اعصابش رفت. حال خوشش به محض دیدن او داخل مغازه ناخوش
شده بود و حالا عصبی از رفتار وقیحانهی مرد، ابرو درهم کشید و لب های
جفت شده اش را محکم بهم فشار داد تا بد و بی راهی نثار چهره ی روغنی و
سیاهش نکند. میان حرص هجوم برده بر اعصابش، دندان های یکی در میان
مردک دلقکِ چشم چران، افکارش را قلقلک داد. با وجود خشمش، هر آن
ممکن بود شلیک خنده اش به افتخار آن بخت سی اه به هوا رود و بعد از
14
هلاک شدن از خنده، بنشیند و ی ک دل سیر گریه کند. خاطرخواه چهل ساله
هم قحطی آمده بود که از میان همهی آنید فتاح نصیبش می ¬ !
_ی.
جوابی نداد.
_یک گفتن واجبه
بیاعتنا به سمت اتاقک کوچک پشت مغازه رفت و خجسته خانم را صدا زد.
چیزی نگفت. توضی حی نداد. همین صدا زدن خالی کفای ت می کرد. کسی
مقابل خجسته خانم جرات لاس زدن و چشم چرانی نداشت. همه در مقابلش
ماست ها یشان را کی سه می کردند. به کس ی رو نمی داد. با آن صدا ی کلفتش،
ظرافت زنانه را به فراموشی سپرده و با ی ک تشر، حساب کار را دست همه
می¬ .
_یر کردن شکم گندهیگهی داری ؟
مردک خودش را جمع جور کرد. بیحرف روی صندلی پلاستیکی نشست و گاز
بزرگی به ساندوی چش زد. خجسته خانم چپ چپ نگاهش می کرد و هرزگاه ی
ز یر لب فحشی می پراند و نفرینی هم ضمیمه اش می ¬. همه فتاح را
می شناختند. چشم چران بود و حنا از وقتی ی ادش می آمد، دیده بود که او چه
15
کتکها که نخورده! حالا مدتی می شد سا یهی چشم چرانیش رو ی دخترک
سنگینی می کرد.
بعد از رفتن فتاح، خجسته کینه اش از مرد هرزه ترکید و با صدا ی خشمنا کی
چند بد و بیراه نثارش کرد و تُفی هم با حالت نما یشی به زمین انداخت.
چند مشتری دی گر را هم راه انداخت که خجسته خانوم با نیم نگاهی به
ساعت قد یمی دور مچش، رو به او گفت:
_یه جی گر بزن واسه مم صادق، الاناس پیداش بشه.
نگاه از موها ی وز و یک در میان سفید شده ی خجسته خانم از ز یر روسری
کوتاهش بیرون زده بود، گرفت و چشم ی گفت. دوباره نزد ی ک گاز چرب شده و
داغ ای ستاد. کم کم حس می¬ محتویات معده اش در معرض فوران است.
لیوان آبی سر کشید. بهتر شد اما همچنان راه تنفسش تیر م یکشید. خسته
بود. کمبود خواب داشت و چشم هایش می¬ .
خمیازه ای کشید. شب قبل تا صبح پهلو به پهلو شده و حت ی برا ی لحظهی
هم به خواب نرفته بود. دما دم صبح هم با سر و صدا ی سروناز و شوهر
مفنگیش، به کل ته مانده ی حس خوابش پریده و قید آرامش را زده بود.
نتیجه هم خوابی و خستگ ی طول روزش شد.
16
ساندویچ محمد صادق را آماده کرد و کناری گذاشت. با نگاهی به ساعت
شیشه شکسته ی مغازه، عزم رفتن کرد. ساعت از سه گذشته و شکمش به قار و
قور افتاده بود. ا ین ساعت که مغازه خلوت می شد، وقت ناهارش بود. چون تا
حد امکان لب به غذای مغازه نمیزد، ترجیح می داد تا رسی دن ز مان خلوتی
صبر کند و برا ی سی ر کردن شکمش و استراحتی کوتاه، راهی خانه شود.
این در طول روز بوی آنی ¬ که از تمامشان سیر
بود. هر چند که ناهارش در خانه هم احتمالا چی ز دندان گیر ی نبود. مادرش
این روزها بی ¬ شده و کمتر پی ش می ¬ که هنر آشپزی¬ را به
رخ بکشد.
خجسته خانم یک وری روی یکی از صندلی ها نشسته بود، پک های محکم به
سیگارش میزد و در افکارش غوطه می خورد . بیشتر از پنجاه و پنج سال
نداشت اما گرد پیر ی روی تمام وجناتش نشسته و سنش را بالاتر نشان
می داد. صورتش میان دود، سی اه تر از همیشه دیده می شد و سی گار همدم
بیچون چرا ی شب و روزش بود.
حنا ا ین زن را دوست داشت؛ سرسخت بود و محکم. در کنارش هم کم حرف
و عصبانی و گاهی مرموز. به نحوی، الگو یش بود. البته جدا از بحث محکم
بودن و رو ندادنش به مرد جماعت، باق ی صفاتش چنگی به دل نمیزد. پس
الگو ی با تخفیفی به حساب می آمد!
17
خیلی با او راحت نبود منتها بیاهمیت و بیاعتنا هم از کنار حال امروزش
نمیتوانست بگذرد. از همان موقع که آمده بود، خجسته خانم گرفته و دمغ به
نظر می رسید. انگار کشتی های نداشته اش به گِل نشسته بودند.
رفتن را به تعویق انداخت. چند دقی قه پس و پیش فرقی به حالش نمی کرد.
نزدی ک شد و با کم ی دست دست کردن پرسید:
_یزی شده؟!
خجسته نشنید. آن قدر در عمق افکار و زندگیاش در حال تقلا بود که نه تنها
حضور حنا، بلکه شب و روزش را هم فراموش کرده بود.
جوابی که نشنید، با نگرانی خم شد و چشمان تیزش را به صورت خجسته
دوخت. چشم های ش خیره و نم زده، روبهرو را رصد می کردند و ته مانده ی سیگار
بهمنش، قرمز تر از همیشه برا ی رسی دن به گوشت انگشت شستش، دست و پا
می زد.
کمر راست کرد و ای ن بار دست رو ی شانههای خجسته گذاشت. غرق شده بود
انگار.
_ید؟ خانم؟!
18
انگار بالاخره کلی د مغز خجسته زده شد و هوشیار به حنا نگاه کرد. بی¬
سری به معنای «یه تکان داد. حنا با تهصدا ی گرفته که سوغات فضا ی
خفهی مغازه بود، نگران لب زد:
_ید؟ کلی صداتون کردم، انگار تو فکر بودید. چی زی شده؟
جوابی نشنید. حس کرد خجسته کارش را پای فضولی گذاشته که ساکت و
درهم رفتهتر از قبل نگاهش می کند. پشیمان شد و محکم زبان روی لب های
پوسته پوسته شده اش کشید. کاری که مواقع سردرگمی انجام می داد. زبانش
کمی گرفت و با اضطراب گفت:
_ید، حس ک... کردم...
_یا خیلی بیمعرفته دختر، آدماش ب یمعرفت تر...
چیزی نگفت. انتظار چنین جوابی را نداشت.
_یچ وقت رو شونههای ای ن وامونده سرنوشت تکیه نده. یهو دید ی چنان
جاخالی داد که چند سال بعدشم نتونی خودتو جمع و جور کنی.
آن قدر صدا یش سوز داشت که قلب او را به تقلا انداخت. با صدای لرزانی
جواب زن را داد.
19
_ی از ا ین دنیا نداشتم خجسته خانم. از همون
اول بد ساخته باهامون اما چیکار کنیم؟ به همین دی وار به قول شما وامونده
هم تکیه ندیم که یهو کله معلق می¬یم !
_یته دختر، کجاشو د یدی...؟ من پنجاه و اندی سالمه و
هنوز دارم چوب بختمو می خورم. هر روزم به قول شما جوونا سوپرا یز می شم!
موندم تو کار خدا.
خواست بگوی د چه سوپرای زی؟ رو یش نشد. ترجیح داد ساکت بماند. انگار
خجسته امروز پرده ی سکوت مرموزش را دریده بود و لب هایش خارج از کنترل
او، دلشان تحرک م یخواست. حنا حس کرد شا ید او ی ک جفت گوش شنوا
می¬ برای بی رون ر یختن دردها یی که در دلش تلنبار شده
_
جا خورد.
_
_یگم کارت تموم شد؟
توی ذوقش خورد. انتظار ی کی دوساعت درد دل داشت. اما خجسته غیر قابل
پیشبینی بود. حرف های ش شبیه پیش نمایشی از ی ک درام سینما یی در آینده ی
20
دور شده و پای انش هنوز ناپیدا بود. داستانی که شاید هی چ وقت مجوز پخش
از منطقش نمیگرفت!
_ین ساعت غیر از آقا صادق
کسی نمیاد معمولا ساندو یچ اقا صادقم آماده ست، فقط حی ف سرد شده.
_یکی توفیری نداره.
خندید، آرام ولی نما یشی. کیفش را از روی پی ش خوان چرب کشید و رو ی
دوشش انداخت. به خودش یاد آوری کرد وقتی که برگشت، دستی به آن
بکشد، اگر وقت می شد!
خجسته ماند و سی گارش. پک د یگری به همدم سوخته اش زد و خاکستر
نصیبش شد. درست مثل خاکستر آرزو ها و روی اها یش!
***
با گذر از کنار هر مغاز، خانه و کوچه ای، مثل هر روز حس بد ی در جانش
پیچید. فکری مثل موریانه در مغزش جولان می داد که واقعا محله ی آن ها
جایی ز ی ر پونز نقشهی تهران پنهان شده؟ خودش هم خوب می دانست که
ناشکری می کند. اوضاع تا ا ین حد هم بد نبود. گاهی جوب ی گند زده از میان
کوچها ی می گذشت و گاه دیدن شیشه ی شکسته یا حفاظ رنگ و رو رفته ی
مغازه ای تو ی ذوق م یزد اما جاهایی بدتر از آن محله هم به وفور در تهران
21
یافت می شد. جاها یی که محله ی آن ها در برابرشان حکم بهشت را داشت.
مردم آن جا زندگیشان سخت می گذشت اما به هر حال می گذشت!
بیخیال نگاه کردن به دور برش شد. همه چیز مثل مابقی روزها بود، یا مثل
چند ساعت قبل. خی ال خام داشت انگار! دلش می خواست همه چیز بهتر از
آن چه صبح دیده بود، شود. دلش درخت های سرسبز و عطر خوش گل ها را
میان کوچه می خواست اما چند ساعته که معجزه نمی شد!
اگر بیشتر نگاه می کرد نوک تیز چشم ها ی کثیف و پر طمع جوانان بی¬
محله، کورش می کرد . این جا باید بی سروصدا می آمد و می رفت تا شاید امنیت،
هاله ¬ی دورش بکشد و طعمه ی گرگ های در سا یه نشود. شاید هم همین
باعث شده بود تا محله در چشم حنا، چندین پله از چیزی که واقعا بود،
پای نتر دیده شود.
_ی خانم
_ی خوشگله
_ین هر روز میاد و میره!
_یکاره ای؟
_
22
با چند قدم بلند از کنار گروهشان گذشت. پاتوق هر روز این لاتی بی ¬
و پا، کنار دکهی روزنامه فروشی بود و هر روز جان حنا را به لب می رساندند تا
از آن جا رد می شد. هیچ وقت حرف ها و گاه حرکات زننده ی شان برا ی دخترک
عادی نمی شد.
دکها ی که حالا آهن های آبی رنگ و رو رفتهاش بیشتر از تعداد انگشت شمار
روزنامه ها به چشم می آمد. آن جا روزنامه طرفدار نداشت؛ به جایش جنس ها ی
پنهان شده ی میان مجلات پر طرفدار بود و مشتری مخصوص داشت. ا ین را از
پدرش شنیده بود و هر بار که از کنار دکه رد می شد، با دیدن مجلات،
آبدهانش را به سختی قورت می داد و فکر می کرد حتی دانش هم طعمه ی
منجلاب مواد مخدر شده و ای ن شکست فرهنگی، بدتر از تمام شکست ها در
تمام دوران تاری خ است. ا ین دکه هم هر روز خاری می شد و در چشمش فرو
می فرت و محل زندگیشان را از چیزی که بود، سیاه تر نشان دخترک می داد.
بیست دقی قه تا خانه راه داشت و ا ی کاش ذهنش دست از این نشخوار
احمقانه برمی داشت . قبل ترها تا این حد از آن جا بیزار نبود اما درست از زمانی
که شنیده بود دکه ی روزنامه فروشی فقط در ظاهر برای فروش روزنامه بنا
شده و باطنش چی ز ی جز کثافت دست ملت نمی دهد، تمام آن محله از
چشمش افتاده و دلش زندگی در نقطهی دی گری از ای ن شهر درندشت را
می خواست.
23
زیر پاهای ش نبض م یزد و زانوها یش درد گرفته بود. همیشه در پیاده-رو یی
ضعیف بود اما خودش هم نمی دانست چه اصراری به رفت و آمد می ان روز
دارد! وارد کوچه ی تنگشان شد. ا ین کوچه مدتی بود که نفسش را می گرفت.
شاید هم تاثیر حال بد و آَشفتگی ای ن روزها ی مادر و پدرش بود که دلیلش را
نفهمیده اما ناخودآگاه از زندگی بیزارش کرده بود. عرض کوچه فقط ی ک و نیم
متر بود و نصف آن را هم جو ی همیشه لجن بسته، درو کرده بود. بو ی لجن
که ز یر بینیاش خورد به خودش حق داد تا کمی هم غر به جان اوضاع
زندگیشان بزند!
با دیدن پدرش که م یان کوچه ای ستاده و مرد دی گری یقه اش را سفت چسبیده
بود، مات ماند. متعجب به مقابلش نگاه کرد. هیچ تعر یفی از آن چه که می دید
نداشت. تنها با چشمهای از حدقه در آمده نگاه می کرد و قلبش در سینه یکی
در میان می کوبید.
با چند تکانی که مرد به یقه ی پدرش داد و دادی که نمیدانست به گوش کدام
یک از همسا یه های فضول رسیده است، از جا پرید و با تنی سراپا رعشه گرفته
به سمتشان دوید. نفهمید چطور رسید و از ته دل داد زد.
_ی یارو چته؟ بابا...؟ چی شده؟!
24
فرخ با دیدن حنا رنگش بیشتر از قبل پرید. ا ین درگی ری پی ش نگاه دخترش
دردناکتر بود وی ناقص ی برا ی توصی ف احوالش به حساب
می آمد.
حنا ترسیده به مرد بلند قامت مقابلش چشم دوخت. یک سر و گردن از
پدرش بلندتر بود. جدی بود و خشمگی ن . با دستی مشت شده، یقهی
فرخ را سفت چسبی ده بود و بی اعتنا به حضور حنا، همچنان او را طلبکارانه
می پای د.
فرخ زودتر از حنا به خودش آمد و مستاصل گفت:
_
حنا بِرو بِر به غریبه نگاه می کرد، طوری که انگار با نگاهش م یخواست به او
بفهماند که آدم باشد و ی قه ی پدرش را ول کند. یا شا ید هم سعی داشت ای ن
جمله را با نگاهش در چشمها ی او فرو کندیم
مرتیکه؟»!
اما برا ی مرد، حنا نقش همان روحی را داشت که حتی دیده هم نمی-شد. حنا
بی¬ به حرف پدرش، با اضطراب گفت
_ی شده؟ چی می خوای ؟ اصلا تو کی هستی ؟
25
از «یی» تبدی ل به آقا شده بود. به نظر پیشرفت خوبی بود و لااقل ارزش
اندکی توجه و یا توضیح کوتاهی را داشت. حداقل می ¬ که دیگر حنا را
روح تلقی نکند و او را ببیند.
بالاخره غریبه ی شاکی، نگاه از فرخ گرفت و گوشه چشمی نصیب حنای منتظر
کرد و با تمسخر به حرف آمد.
_به حالا که جمع خانواده جمعه تکرار مکررات کنم تا خاطر جمع شم قرار
نیست کسی حرفامو پشت گوش بندازه. مثل حرفا ی آقا جهان!
فرخ با عصبانی ت داد کشید:
_ی تو روح آقا جهان که نه خدا حالیشه نه بندهی خدا! تو هم که بدتر از
اونی!
_ی فرخ! مثلا شما حالیته؟ با خوردن...
_یت نمی¬ !یقه رو ول کن!
_یم نمی ¬ خوبه! رو که نی ست، سنگ پاست!
_یت می شد که الان ا ین جوری واس من شاخ و شونه
نمیکشیدی! من هزار بار ا ین حرفارو زدم. نمی¬ تو دنبال چی هستی!
اصلا ای ن کف دست من، اگه مو داره بی ا بکن!
26
سپس دستش را سمت مرد گرفت و رو به دخترش تشر زد:
_ینیی! گفتم برو تو!
نگاهش بی ن دستان غریبه و دست پدرش در گردش بود. چیزی نمی فهمید و
گیج بود. اسم جهان هم مدام در ذهنش اکو می شد. هر چه بیشتر فکر
می کرد، کمتر می شناختش اما شک نداشت که قبلا هم جا یی این اسم را
شنیده.
_ین بذار برات خلاصه کنم. آقا جهان گفته تا آخر ماه فرصت داری رو روش
پرداخت چکش فکر کنی، وگرنه دودمانتو به باد می ده.
بعد از اتمام حرفش، یقه او را ول کرد. و با نگاهی به فرخ و حنا و به دنبال
آن، نگاه پر تمسخر ی به خانهی مقابلش اضافه کرد:
_ی نشون می ¬ی که دودمانی نداری!
حنا گُر گرفته رو به مرد غر ید:
_یارو! جهان کیه؟ چک چیه؟ اشتباه گرفتی آقا!
_، پدر نمونه! پس هنوز قضیه رو تو جمع گرم خانواده بیان نکرد ی! دخترت
تازه می¬ لیلی زن بود یا مرد!
27
_یدم، بدم نمیاد یه بار دی گه تکرار داستان کنی بلکه مونث،
مذکرش دستم بی اد.
فرخ دخترش را که حالا چشم در چشم غریبه به دنبال اصل قضیه بود کمی
کنار کشید و رو به مرد جوان زمزمه کرد:
_یرم پیش آقا جهان.
_ین. خوشم میاد سفت و سخت نی ستی که کارمون بهم گره
بخوره.
فرخ برا ی خاتمه ی بحث چنگ انداخت و بازو ی حنا را گرفت و دنبال خودش
کشاند. گیج و تلوتلوخوران پشت پدرش راه افتاد و تا لحظه ای که از در خانه
عبور کرد، چشم از غریبه برنداشت. مرد هم با نگاهی ناخوانا، چشمانش را تا
لحظهی آخر دنبال کرد.
فرخ در را چنان به هم کوبید که چهار چوب زنگ زده اش لرز ید و صدای
ناخوشا یندش اتصال نگاه غریبه و حنا را قیچی کرد.
دلش می خواست به چند دقیقه قبل برگردد و سیلی جانانها ی حواله ی مردک
نفهم کند تا یقه کِش ی پدرش جبران شود. حس می کرد خونش به جوش آمده
است. گرمش بود. گرمایی که تضاد عجی بی با اندک برف نشسته بر گوشه های
دیوار داشت.
28
مچ دستش از بس که فرخ حرصش را با فشردن آن خالی کرده بود، درد
می¬. فشاری که اعضا ی صورت پدرش هم تک به تک آن را فری اد می زدند.
_ی به هوا ی فوضولی بری بی رون! از همین حالا گفته باشم.
همه دخترک کنجکاو را می شناختند. صفتی که گاهی حنا را به دردسر
می انداخت ولی هی چ وقت بیخیالش نمیشد.
_یدی ؟
حنا امتداد نگاه متعجبش را از در گرفت و به سمت پدرش کشاند. فرخ رنگ
پریده بود و احوالش ناخوشی چرخ ید چون هنوز داشت
موضوع را برا ی خودش پردازش می کرد و کلمه ی «یان
مغزش رژه می رفت. طاقت از کف داد و پرسید:
_ین ی ارو کی بود؟!
سوالش با آن پس زمینهی بغض، تنها ی ک سوال ساده نبود. پر بود از ی ک
بی¬ی عمیق و بدتر از آن، لبری ز از ترسی که چند دقیقه قبل تجربه کرد بود.
پدرش دعوایی نبود و به ی اد نداشت کس ی تا به حال صدا ی بلندش را شنیده
باشد. فرخ بی توجه به سوال حنا، قدم های شل شده اش را که خبر از خستگی
و عجز پنهان می داد، به سمت خانهی کوچکشان کشاند و با گوشه چشم تلخ و
29
زهر داری به صد یقه، همسا یه ی مجاورشان، فهماند سرش به زندگی خودش
باشد.
حنا رفتنش را نظاره کرد. خودش مانده بود و سوالی ب ی¬ که با هر
قدمِ کُند پدرش ی ک سوال جد ید هم به ذهن تازه باز شده اش هجوم می آورد.
آن جا ای ستادن چیز ی را حل نمی کرد. جلوی پله ها کفش ها ی ش را در آورد.
مادرش تازه موکت های رنگ و رو رفته از آفتاب را شسته بود. نمیخواست به
جای ناهار، غرغر نوش