به نام خدا...
لاگوم
مهتاب جهانفر
(با تشکر فراوان از همراهی و کمکهای دوست عزیزم، مهتاب شاهمحمدی)
فصل یک
کنار تخت ایستاد و به ریشی که صورت او را پوشانده بود، خیره شد. دلش از دیدن او روی این تخت ریش میشد. تحملش به صفر رسیده بود. نمیدانست چقدر دیگر باید به چشمان بستهی او خیره شود تا شاید پلکهایش، دخترک را به لرزشی خفیف مهمان کنند. چند روز دیگر؟ چند ماه؟ شاید هم چند سال؟
حاضر بود تا ابد همانجا بماند اما شده یک لحظه قبل از مردنش، بار دیگر میان گودالهای سیاه چشمهای او غرق شود. غیر از این، هیچ رویای دیگری نداشت.
پرستار آیسییو مثل هر روز به او نزدیک شد و تذکر داد که مهلت یک دقیقهای دیدارش به انتها رسیده. همین که اجازهی این دیدار را به او میدادند، ممنونشان بود. طبق قانون، بیمار بستری در بخش آیسییو ملاقات حضوری نداشت و در صورت پذیرش ملاقات کننده، فقط به خانوادهی درجه یک بیمار اجازهی حضور در بخش را میدادند. اما آنجا، دیگر همه میدانستند که تنها همراه همیشگی این بیمار، همین دخترک رنجور و بیطاقت است. کمی قانون شکنی که به جایی بر نمیخورد!
دستی به صورتش کشید و از اتاقک شیشهای بیرون رفت. دلش طاقت نمیآورد قدمی دورتر شود، پس همانجا پشت شیشه ایستاد و خیره به صورت آرام او، گان را از تنش خارج کرد و به پرستار سپرد. چشم از تخت آن طرف شیشه برنمیداشت.
از انتهای راهرو صدای پایی به گوشش رسید. لحظهای سر چرخاند و سرگرد فاطمی را دید که به سمتش میآمد. مثل تمام این مدت، پروندهی آبی رنگی در دستش خودنمایی میکرد. پروندهای که دیگر ذرهای برای حنا اهمیت نداشت.
سرگرد فاطمی سلام کرد و حنا با پوزخندی آرام، جوابش را داد. مرد نزدیکتر آمد و گفت:
_ تمام اعضای اون باند تا امروز دستگیر شدن به غیر از همون کسی که شما درموردش بهمون اطلاعات دادین. کسی با اون اسم و مشخصات، سالها پیش مرده و احتمالا آدمی که شما درموردش گفتین، تمام این سالها داشته با هویت یک فرد مرده زندگی میکرده.
پوزخند حنا پررنگتر شد و گفت:
_ شما که گفتین همچین کسی اصلا وجود خارجی نداره! بعدم گفتین احتمالا از مرز رد شده!
_ بله، توضیح دادم خدمتتون، اون اسمی که شما گفته بودین یه اسم مستعار بود. یه آدمی با این هویت چندین سال قبل فوت کرده. البته میتونه فقط تشابه اسمی باشه اما به هرحال، اسم واقعی کسی که دنبالشیم هنوز مشخص نشده و احتمالا الان متواریه. ما تمام تلاشمونو میکنیم تا این مجرم پیدا و دستگیر بشه.
حنا به طرف تخت برگشت و با بغض گفت:
_ اینا دیگه اهمیتی برای من نداره. این آدم به خاطر همون عوضیا چند روزه بیهوش اینجا افتاده. دکترا میگن ممکنه هیچوقت به هوش نیاد! شما خودتونو بذارین جای من، به نظرتون برام مهمه که اون عوضی الان تو کدوم قبرستونی داره دست و پا میزنه؟!
سرگرد فاطمی جلوتر رفت و با لحنی که تلاش میکرد امیدبخش به نظر برسد، رو به حنا گفت:
_ به هر حال من اومده بودم که هم یه سری به ایشون بزنم و از وضعیتش مطلع بشم و هم این خبر و به شما بدم. به امید خدا بیمارتونم به هوش میاد. بلا دور باشه.
به عقب چرخید تا آنجا را ترک کند که فرخ از پیچ راهرو نمایان شد. از همان فاصله هم ابروهای گره کردهاش قلب حنا را لرزاند. خوب میدانست که باز آمده تا سرکوفت آنجا ماندنش و آبرویی را که مادرش اعتقاد داشت حنا با همین کار از آنها برده، بزند. دلش به حدی پر بود که این روزها با کوچکترین ناملایمتی، دردهایش اشک میشد و روی صورتش راه میگرفت اما از موضع خود پایین نمیآمد. حالا که رازش را همه فهمیده بودند، به هیچ قیمتی حاضر نمیشد مرد همیشه تنهای روی تخت را رها کند. به خودش قول داده بود آنقدر به صورت رنگ پریدهاش از پشت همان شیشه خیره شود تا او را از رو ببرد و وادار به باز کردن چشمهایش کند.
سرگرد فاطمی نگاهی به صورت فرخ انداخت و پرسید:
_ جناب فرخ صابری؟
فرخ بیخبر از همه جا، چشم از صورت بیرنگ و روی حنا گرفت و سری به تایید تکان داد که سرگرد دوباره گفت:
_ شما باید برای پارهای از توضیحات با بنده تشریف بیارید کلانتری.
فرخ تته پته کنان پرسید:
_ چرا جناب سرگرد؟ من که کاری نکردم!
_ مشخص میشه. به هر حال باید یه توضیحی درمورد اجناسی که فروختین به قانون بدین!
فرخ نا امیدانه نالید:
_ اما من که چیزی جز کفش و صندلای خودم نفروختم!
سرگرد با دست به سمت خروجی اشاره کرد و گفت:
_ تشریف بیارید، همه چیز مشخص میشه.
در آن شرایط هم حاضر نبود دخترک را به حال خود رها کند. همانطور که با پاهای لرزان دنبال سرگرد فاطمی راه افتاده بود، دستش را سمت حنا دراز کرد و با اخم تشر زد:
_ بسه هرچی اینجا موندی، برو خونه بلکه در دهن این همسایهها بسته بشه و کمتر نیش به جون مادرت بزنن! پدر منو در آورد اینقدر زیر گوشم گفت حنا رو بیار خونه!
حنا با آهی عمیق، چشم از صورت پدرش گرفت و برای راحتی خیال او، سری به تایید تکان داد. خوب میدانست خانه رفتنش هم بیشتر از چند ساعت دوام ندارد و باز به همین شیشهی سرد میچسبد تا حاجتش را از این بیمارستان غمزده بگیرد. قرار نبود با شانههای افتاده و صورت خیس از اشک از آنجا خارج شود. امید داشت به اینکه روزی، همراه او و شانهبهشانهی هم از پلههای سنگی مقابل بیمارستان پایین میروند و آن موقع، تا ابد فرصت داشت برای این که جواب قضاوتها و زخمزبانهای همسایهها را بدهد.
فصل دو
هشت ماه قبل
بند بلند کیفش را روی شانه جابهجا کرد و از پیچ کوچه گذشت. ساعت ده صبح بود و اما اشعهی ضعیف خورشید، توان گرم کردن بدن یخزدهاش را نداشت. دستهایش را به هم مالید و جلوی دهانش گرفت تا کمی گرمشان کند. هنوز برای رسیدن به محل کارش چند دقیقهای زمان داشت که به جان سرمای اوایل زمستان غر بزند اما با دیدن حمید با آن چشمان سرخ شده و سر نیمه تاسِ سرختر از چشمهایش، غر زدن را به فراموشی سپرد و دهانش از تعجب باز ماند.
حمید پشت دستی زیر بینیاش کشید و جلوتر آمد. حنا اندکی از شوک وارده خارج شد، دستش را جلوی دهان گرفت و گفت:
_ خاک به سرم حمید تو چرا همچین شدی؟! عینهو مرغ پرکنده! موهات کو؟!
حمید دستی به سر صاف شدهاش که حتی یک تار مو هم در مرکز آن به چشم نمیخورد، کشید و با صورت درهم شده از دردش گفت:
_ تقصیر باباست دیگه!
حنا با تصور اینکه باز هم برادر کوچکش گندی بالا آورده و پدرش را عصبانی کرده، گفت:
_ باز چیکار کردی؟ این چه وضعیه آخه؟ چرا اینقدر سرت قرمزه؟!
حمید نگاه چپچپی حوالهاش کرد و جواب داد:
_ کاری نکردم! سر صبحی انگار خواب نما شده بود! با جار و جنجال منو برد انداخت تو سلمونی احسان ریش تراش، بعدم گفت تا موهاتو درست و حسابی کوتاه نکردی حق نداری بیای خونه! به احسان و شاگرداشم سپرد نذارن با اون موها از مغازه برم بیرون، خودشم ول کرد رفت!
حنا که اندکی خیالش راحت شده اما هنوز به جواب سوالش نرسیده بود، دوباره پرسید:
_ پس چرا موهات همچین شده؟ چرا اینقدر قرمزی؟
حمید زیر لب فحشی زمزمه کرد که حنا مخاطبش را بعد از شنیدن ادامهی حرفهای برادرش شناخت.
_ احسان گفت میخوای یکاری کنم تا دو سه ماه نیاز نباشه بیای سلمونی؟ منم از همه جا بیخبر، از خدا خواسته گفتم آره! از کجا میدونستم میخواد چه بلایی سرم بیاره؟ مردک کچل پفیوز!
مخاطب فحش زیر لبی حمید، احسان ریش تراش بود! حنا عصبی از طفره رفتنهای حمید گفت:
_ بالاخره میگی چیکار کردن باهات یا نه؟!
_ گفت جلبک میزنه به سرم که موهام دیرتر در بیاد! دروغ گفت لاکردار! جلبک که یه مدل گیاهه! درسته سرم تو درس و مشق نیست ولی اینا رو دیگه بلدم! اول موهامو با ماشین کوتاه کرد بعد یه چیزی شبیه چسب مالید به وسط سرم. نامرد یه جوری کشید که موهام کنده شد! آی درد داشت، آی درد داشت!
چشمان حنا از تعجب گرد شده بود. باورش نمیشد موهای پسرک را اینطور بیرحمانه زده باشند. از طرفی هم وقتی یاد شیطنتها و اذیت و آزار بیپایان برادرش افتاد، با بدجنسی احساسکرد دلش خنک شده و لبخند موزیانهای بر لبش نشست که حمید بیتوجه به آن، با سوز و گداز ادامه داد:
_ جان حنا حس کردم مغزمو از کلهم کشید بیرون! نامرد لنگ دراز!
حنا این بار به وضوح لبخند زد و گفت:
_ داداشم از یه چیزی حرف بزن که داشته باشیش! تو مغز داری آخه؟!
حمید اما انگار این اتفاق برایش زیادی گران تمام شده بود که بیتوجه به طعنهی حنا گفت:
_ خدایی خیلی درد داشت! دادم همچین رفت هوا که انگار دوقلو زاییدم! خواستم در برم اما نامردا دو نفری چسبیدن بهم نصف موهامو کندن! مردم از دردش! تهشم اینجوری اتوبان انداختن وسط کلهم! اون احسان بی شرفم گفت تا تو باشی دیگه کله تاس منو مسخره نکنی! کور خونده! مِن بعد بیشتر دستش میندازم. حالا ببین چه بلایی سرش میارم!
با دیدن لبخند موزیانهی حنا که چهرهی جدید برادرش، کمدیتر از هر فیلم طنزی به چشمش آمده بود، با لحنی پر از شک و تردید گفت:
_ یه آن با خودم گفتم زیر سر حناست! نه که هروقت یه گندی میزنم، تهدید مهدید میکنی میگی موهای سرتو دونه دونه میکنم، گفتم این بار دیگه اومدی عمل کنی! اما لامروتا دونه دونه نکندن که! دسته دسته موهامو از ریشه در آوردن!
بعد هم چشمهایش را کمی ریز کرد و با لحنی مشکوک پرسید:
_ نکنه تو گفته بودی این بلا رو سرم بیارن؟
حنا با اخم او را از سر راهش کنار زد و گفت:
_ برو اینقدر چرت و پرت نگو! تو سرما موندی همون یذره مغزتم قندیل بسته نمیفهمی چی میگی!
بعد هم بیتوجه به او که همچنان ایستاده و نگاهش میکرد، از کنارش گذشت و به سمت مغازه پا تند کرد. خندهای فروخورده در کل مسیر روی صورتش بود. از تصور حمید زیر دست احسان ریش تراش و قیافهی جدیدی که برایش ساخته بودند، دوست داشت قهقهه بزند.
وارد مغازه شد. دستهایش را شست و با ورود اولین مشتری که از قضا چشم دیدنش را نداشت، حمید و حوادث بیپایانش را پس ذهنش فرستاد و تند و فرز، دستهایش را میان کاسههای چیده شدهی مواد غذایی چرخاند و همبرگر و کاهو و خیارشور را لای نان ساندویچی چپاند. به این کار عادت کرده بود اما تازگیها بوی نامطبوع روغن سوخته و گوجه بینیاش را میسوزاند. دلش شغل بهتری میخواست. چیزی شبیه به گلفروشی که هر روزش پر از عطر خوش گلها شود اما ناچار به تحمل آن بوی تند بود.
ساندویچ آماده را به سمت مشتری گرفت. با برخورد انگشتانِ گرمی به پشت دستش از زیر سینی، ناخوداگاه سر بلند کرد. نیش باز فتاح بیشتر از بوی مغازه روی اعصابش رفت. حال خوشش به محض دیدن او داخل مغازه ناخوش شده بود و حالا عصبی از رفتار وقیحانهی مرد، ابرو درهم کشید و لبهای جفت شدهاش را محکم بهم فشار داد تا بد و بیراهی نثار چهرهی روغنی و سیاهش نکند. میان حرص هجوم برده بر اعصابش، دندانهای یکی در میان مردک دلقکِ چشمچران، افکارش را قلقلک داد. با وجود خشمش، هر آن ممکن بود شلیک خندهاش به افتخار آن بخت سیاه به هوا رود و بعد از هلاک شدن از خنده، بنشیند و یک دل سیر گریه کند. خاطرخواه چهل ساله هم قحطی آمده بود که از میان همهی آنها، باید فتاح نصیبش میشد؟!
_ سلام خانمی.
جوابی نداد.
_ علیک گفتن واجبهها... جاانم، اخمشو!
بیاعتنا به سمت اتاقک کوچک پشت مغازه رفت و خجسته خانم را صدا زد.
چیزی نگفت. توضیحی نداد. همین صدا زدن خالی کفایت میکرد. کسی مقابل خجسته خانم جرات لاس زدن و چشم چرانی نداشت. همه در مقابلش ماستهایشان را کیسه میکردند. به کسی رو نمیداد. با آن صدای کلفتش، ظرافت زنانه را به فراموشی سپرده و با یک تشر، حساب کار را دست همه میداد.
_ ها فتاح؟ جز سیر کردن شکم گندهت کار دیگهای داری؟
مردک خودش را جمع جور کرد. بیحرف روی صندلی پلاستیکی نشست و گاز بزرگی به ساندویچش زد. خجسته خانم