
لاگوم
حنا یاد گرفته آرام زندگی کند؛ بیحاشیه، بیدردسر، دور از استرس. دختری از خانوادهای که بعد از یک اتفاق ناگهانی، همهچیزشان عوض شده و حالا در خانهای اجارهای با چند همسایه روزگار میگذرانند. حنا در یک ساندویچی کار میکند و تنها دلخوشیاش، حفظ همین زندگی ساده و بیصداست. تا روزی که مردی غریبه، با گذشتهای نامعلوم، وارد زندگیشان میشود. کیا با یک چک در دست میآید؛ چکی که ادعا میکند باید پاس شود. لحنش سرد است، نگاهش بیرحم و حضورش مثل سایهای سنگین روی خانه میافتد. او برای پول آمده، نه برای توضیح دادن. مردی که از کودکی تنها بوده و حالا خودش را مدیون کسی میداند که سالها پشتش ایستاده؛ مردی به نام جهان. اما هرچه کیا بیشتر پیش میرود، چیزهایی با هم جور درنمیآیند. چکی که بیش از حد مشکوک است. سکوتی که بیدلیل طولانی میشود. و علاقهای پنهان که هیچکس انتظارش را ندارد؛ علاقهی مردی که عاشقی از سن و سالش گذشته، به دختری که قرار نبود در این بازی باشد. حنا چیزی را میبیند که کیا نمیخواهد ببیند؛ و حقیقتی را ثابت میکند که همهچیز را زیر سؤال میبرد. در میان شک، بدهکاری و دروغ، احساسی شکل میگیرد که نه بهموقع است و نه بیخطر. احساسی که کیا را وادار میکند از سایهها فاصله بگیرد و به خانهای نزدیک شود که قرار بود فقط یک نشانی باشد. حالا دو نفر، در سکوت و ترس، دنبال افشای حقیقتی هستند که اگر برملا شود، زندگی خیلیها را ویران میکند. اما آیا همهی حقیقت، قابل گفتن است؟ و آیا بعضی بدهکاریها، بهایی ندارند که نشود از آن فرار کرد؟