← آفاب

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

آفاب

اثر مهتاب جهان‌فر

به نام خدا

آفاب

من و تو میدانیم،

که در این ظلمتِ شبگونِ همه روزهیمان،

کورسوی امیدی هم اگر هست هنوز،

همه از قلب من و چشم تو و راه میان آنهاست.

تا که جادوی نگاهت باشد،

من میان همه تاریکیها،

خود نورم هر روز...

فصل یک

بهار 1404

خسته و با پاهایی که ذوق ذوق می‌کرد، از در باشگاه بیرون زد. ساکش را روی دوشش انداخت و سوئیچ پرایدش را از جیبش بیرون کشید. چند روزی می‌شد که بالاخره توانسته بود با پولی که حاصل زحمت خودش است، ماشینی بخرد. پایین بودن مدل آن اهمیتی نداشت. همین که مال خودش بود و حاصل تلاش خودش، دنیایی می‌ارزید. یاد گرفته بود برای کوچک‌ترین خواسته‌هایش هم مدت‌ها بجنگد. راضی بود از این که به جای اتومبیل مادرش، سوار ماشینی می‌شود که بارها و بارها آرزویش را در سر پرورانده و صدای خنده‌های دلچسب دخترکی مو فرفری را به جانش نشانده بود. خنده‌هایش از سر کوچک بودن رویاهای او بود و اعتقاد داشت باید آرزوهای بزرگ در سر داشته باشی تا به آن‌ها برسی.

آرزوهای بزرگی هم در سر داشت اما آن زمان، جرات به زبان آوردنشان را در خود نمی‌دید. زمانی هم که جرات کرد و به حرف آمد، دنیا برایش خواب‌های دیگری دیده بود و او راحسرت به دلِ آرزوهایش گذاشت.

پشت فرمان نشست و نگاهش به پروانه‌ی رنگی که از آینه‌ی جلوی ماشین آویزان بود، افتاد. لبخند تلخی روی صورتش نشست. برای یادآوری آن روزها، نیازی به فکر کردن نداشت. تک به تک ثانیه‌هایش را زندگی کرده و هر روز و هر لحظه آن‌ها را مقابل چشم‌هایش می‌دید.

دخترک پروانه را سمتش گرفته بود و با لحن شیرینش گفته بود «تو آرزوی یه پراید فکستنی داری اما من اینو برات گرفتم که یه روزی وصلش کنی جلو یه بی‌ام‌دبلیو عروسک. بعدم بیای دنبالم دوتایی کل شهرو بگردیم.»

آه عمیقی از سینه‌ش خارج شد. ماشینش همان پراید فکستنی بود و پروانه‌ی اهدایی او، جلوی شیشه می‌رقصید اما دخترک دیگر جایی میان آرزوهای او نداشت. با خودش که می‌خواست صادق باشد، هنوز هم تمام رویاهای شبانه‌ش، بی‌اجازه‌ی او، دور و بر موهای سیم تلفنی زیبایش می‌چرخید اما افسوس که همه چیز تغییر کرده بود.

ساکی که تا آن لحظه روی پاهایش بود، روی صندلی کناری انداخت. قبل از این‌که دستش برای روشن کردن ماشین جلو برود، ضربه‌ای به شیشه خورد و نگاهش را به آن سمت چرخاند. نور مستقیم خورشید به چشم‌هایش زد و اخم‌هایش را در هم کرد. دختر جوانی که آن طرف شیشه به انتظارش ایستاده بود، به سرعت متوجه شد و بدنش را حایلی کرد میان خورشید و صورت درهم او.

سایه که روی صورتش افتاد، چهره‌ی دختر را دید و با همان نگاه اول او را شناخت. اخم‌های باز شده‌ش با شدت بیشتری در هم گره خورد. هر سال، به این روزها که نزدیک می‌شدند، کلافه بود و عصبی. امسال این دختر حال بدش را از همیشه بدتر کرده بود. روزی نبود که مقابلش سبز نشده و روی اعصابش پاتیناژ نرفته باشد.

کلافه رو برگرداند و دستش برای استارت زدن جلو رفت که ضربه‌ی دیگری به شیشه خورد و عصبی‌ترش کرد. با نگاهی برزخی به همان سمت چرخید و برای ثانیه‌ای خیره به چشم‌های میشی و خوشرنگ دختر شد. انگار قصد کوتاه آمدن نداشت که با سر و دست اشاره زد پیاده شود. نگاهش هم رنگ و بوی خواهش داشت.

برای هرچه زودتر خلاص شدن از این نگاه سمج، نفسش را با حرص بیرون داد و دستگیره‌ی در را محکم سمت خودش کشید. پیاده شد و مقابل او ایستاد. هنوز هم ناخودآگاه بیشتر از چند ثانیه به چشمهای هیچ دختری خیره نمیشد. فراز بارها با خنده و شوخی گفته بود با این اخلاقش تا ابد یالغوز خواهد ماند اما دست خودش نبود. شکلات خوشرنگ نگاه کسی که قرار نبود مال او شود، تا ابد کنج دلش نشسته و چشمهایش هیچ رنگ دیگری را نمیدید.

نفسش را پرحرص بیرون داد و سرش را سمت خیابان چرخاند.

_ چی از جون من میخوای خانم؟ یعنی چی که راه به راه جلوم سبز میشی و هرطرفو نگاه میکنم یه اثری ازت هست؟

دستهای دختر در هم گره خورد اما لحنش کوچکترین اثری از اضطراب نداشت. در عوض کاملا مشخص بود که خودخواسته و با تلاش زیاد سعی در صحبت کردن با ناز و ادا دارد.

_ من یه درخواست کوچیک از شما دارم، چندین بار هم تکرارش کردم. لازمه بازم بگم؟

آرمین با حرص چرخید. اینقدر محکم که صدای شکستن قلنج گردنش را به وضوح شنید. پوزخندی که به خاطر تصنعی بودن ناز صدای او روی صورتش نشسته بود را پنهان نکرد. ابروهایش بیشتر از همیشه به هم نزدیک شده و صدایش کمی بالا رفته بود اما نگاهش هنوز هم به چشمهای دختر مقابلش نمیرسید.

_ منم چندین بار گفتم نه!

برخلاف آرمین، نگاه او مستقیم چشمهای مرد مقابلش را نشانه گرفته بود و برای خیره شدن در چشمهای او، نیازی به بالا گرفتن سرش نداشت. قدش برای یک دختر به نظر زیادی بلند میآمد.

_ این مصاحبه برای آیندهی شغلی من خیلی مهمه! به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم!

پوزخندی روی صورت آرمین رنگ بیشتری گرفت.

_ یعنی برای ارتقای شغلی خودتون حاضرین زندگی رو به کام دیگران تلخ کنین! آفرین! چقدر شرافتمندانه!

دخترک کمی از موضعش پایین آمد و لحنش متلمسانه شد.

_ ببینید آقای زمانی من متوجه میشم که یادآوری خاطرات ممکنه شما رو آزار بده اما...

صدای آرمین بالا رفت و پوزخندش رنگ عصبانیت گرفت.

_ ممکنه؟! خانم اصلا متوجه هستی چی از من میخوای؟ میخوای عذاب چندین سالهی زندگیمو بشکافم برات که بکنیش تو بوق کرنا و باهاش ارتقای شغلی بگیری! بعد تازه میگی ممکنه آزارم بده؟

دخترک قدمی جلوتر آمد. صدایش حالا به وضوح رنگ خواهش داشت.

_ هرچقدر که خودتون میخواین حرف بزنین. هرجاش که اذیتتون میکنه رو نگین...

آرمین دستش را به گلویش گرفت و با صورتی سرخ شده از خشم و درد، تلاش کرد صدایش به فریاد تبدیل نشود.

_ خانم اول تا آخر این قصه مثل یه غدهی چرکی چسبیده بیخ گلوی من! سر باز کنه دنیا رو به گند میکشه! کجاشو فاکتور بگیرم که آتیش نزنه به زندگیم؟ کجاشو بگم که قلبم برای بار هزارم پاره نشه از مظلومیت برادرم و ظلمی که بهش شد؟ چی میخوای در بیاری از این قصه؟

دخترک انگار بغض کرده بود که صدایش لرز برداشت اما خیسی چشمهایش از نگاه آرمین دور ماند.

_ من متوجه شدم که اون تصادف و اتفاقات بعدش فقط یه حادثه نبوده...

آرمین مشت محکمی روی سقف ماشینش کوبید بلکه کمی از خشمش خالی شود.

_ دِ اگه بود که من اینجوری به جلز ولز نمیافتادم! باد نزن این آتیش زیر خاکسترو!

دختر جوان تلاش کرد از راه دیگری وارد شود بلکه بتواند گارد آرمین را در برابر این مصاحبه پایین بیاورد.

_ باعث و بانی اون اتفاق الان کجاست؟

پوزخند تلخی روی صورت آرمین نشست.

_ دوبندهی داداش من تنشه تو تیم ملی داره کشتی میگیره!

_ اگه من بهتون قول بدم با کمک هم بتونیم دستشونو رو کنیم و اونا رو به سزای عملشون برسونیم، بازم حاضر نیستین مصاحبه کنین؟

تردید در نگاه آرمین نشست و برای ثانیهای، جریان گرم خون را میان رگهایش احساس کرد. رسیدن به اصل ماجرا و دیدن مجازات آنها، آرزوی تمام سالههای گذشته‌ش بود. از تصور این که سامان مظلومانه زیر خاک رفته و کوچکترین خللی در زندگی باعث و بانی این اتفاق رخ نداده، تمام وجودش از شدت خشم، گُر میگرفت. شاید اگر واقعیت رو میشد، میتوانست بعد از سالها نفس راحتی بکشد.

دختر که به خوبی تردید او را از نگاهش خوانده بود، با زرنگی کارتی از کوله پشتی نارنجی رنگش بیرون کشید و سمتش گرفت.

_ این کارت منه. آیدی پیچ و شماره همراهم روش هست. فکراتونو بکنین بهم خبر بدین. با یه مصاحبه هم من به اون ارتقای شغلی که میخوام میرسم هم قول شرف میدم تمام توانمو بذارم تا بتونیم با کمک هم اصل این ماجرا رو روشن کنیم.

دستش با مکث جلو رفت و کارت را با تردید از او گرفت. نیم نگاهی به ظاهر او انداخت و از این همه رنگی که در سر تا پایش بود، متعجب شد. هر تکه از لباسهایش به یک رنگ بود و به وضوح میشد شور زندگی را در وجودش دید. درست برعکس خودش که رنگی جز سیاه و یا نهایتا خاکستری در ظاهرش به چشم نمیخورد.

مطمئن نبود از پس شخم زدن خاطرات تلخ گذشته بربیاید. آن هم برای کسی که غریبهای بیش نبود و هیچ چیزی از درد او نمیدانست. اما تصور به واقعیت پیوستن وعدهای که او داده بود، به این کار ترغیبش میکرد.

نفس عمیقی کشید و با تکان آرامی که به سرش داد، در نیمه باز ماشین را کامل باز کرد و سوار شد. از پیچ خیابان که میگذشت، دخترک رنگی رنگی همچنان از آینهی وسط در دیدش بود.

***

ساعتی میشد که بیحرکت روی تختش دراز کشیده و به ترک باریک روی سقف زل زده بود. دستی که زیر سرش بود، کمکم به گزگز افتاد و رد جراحی چند سال قبلش، تیر کشید. دستش را از زیر سرش بیرون کشید و مقابل صورتش گرفت. دست دیگرش را از لابهلای موهای نرم و نازک ساعدش، روی رد کمرنگ شدهی بخیه کشید و لبخند صورتش را پر کرد. هرچند کوتاه و سطحی، اما این درد گاه و بیگاه و این ردی که یادآور روزهای پیله گشودنش بود، حسی مثل نسیم خنک بهاری را از قلبش عبور میداد. یادش میآورد که به بزرگترین خواستهی زندگیاش رسیده و به خودش بابت این همه شجاعت، افتخار میکرد. مسیر سختی را گذرانده بود اما با وجود تمام ناکامیهایی که بعد از آن گریبانش را گرفت، از وضعیتش راضی بود.

آه عمیقی از سینهش بیرون داد و روی تخت نیم خیز شد، بالاتنهش را سمت پایین کشید و از جیب کنار ساک ورزشیاش، کارت سبز و صورتی را خارج کرد. حتی کارتش هم پر از رنگ و شور زندگی بود.

نگاهش روی کلمات نشست و از میان فونت شکستهی آنها، اسم پروانه نظرش را جلب کرد. انگار همه چیز دست در دست هم داده بود تا او را وادار به انجام کاری که دخترک میخواست بکند. حتی اسمش!

دست دراز کرد و موبایلش را از روی میز کوچک کنار تخت برداشت. وارد اینستاگرام شد و آیدی نوشته شده روی کارت را سرچ کرد. پروفایلش عکسی از صورتش بود که نیمی از آن با پروانهی صورتی بزرگی پوشیده شده و فقط نیم دیگرش دیده میشد. لبخند کنج لبش نشست.

خوشبختانه صفحهش عمومی بود و آرمین کنجکاو شده را وادار کرد تا تک به تک پستهایش را ببیند. محتوای صفحهش پر بود از مصاحبههای مختلف با عکسهای خبری و جذابی که خودش گرفته بود. با وجود سن کمش، خبرنگار کارکشته و حرفهای به نظر میرسید.

به خودش که آمد متوجه شد نزدیک به یک ساعت را میان خطوط مصاحبهها که اکثرا هم ورزشی بودند، گذرانده و به عکسهایی که حاصل شات دوربین دخترک رنگی رنگی بوده، خیره شده است. بیاراده وارد دایرکت صفحهی پروانه شد و انگشتهایش برای تایپ کردن جملاتی که میترسید پشیمانی به سرعت مانع ارسالشان شود، از هم سبقت گرفتند.

به دقیقه نکشید که پیامش دیده شد و دخترک متقابلا شروع به تایپ کردن کرد و ثانیهای بعد، پیام او مقابل چشمهایش نقش بست.

_ قول میدم اذیتتون نکنم.

بلافاصله پستی از صفحهی یک کافهی کوچک را برایش ارسال کرد و در ادامه، پیام بعدی را فرستاد.

_ فردا ساعت شش عصر اینجا منتظرتونم.

ابروهای آرمین کمی بالا رفت و قلبش در سینه فرو ریخت. هنوز آمادگی حرف زدن از آن روزهای کذایی را در خود نمیدید. حداقل نه به این زودی! باید کمی خودش را آماده میکرد. برای همین هم بود که مخالفتش را اعلام کرد.

_ فردا سرم شلوغه فرصت نمیکنم. دو سه روز دیگه باهاتون هماهنگ میکنم.

دختر باشهی کوتاهی در جواب نوشت و استیکر غمگینی که انتهای آن گذاشت، به خوبی نشان از خالی شدن هیجانش میداد. لبخند کمرنگی روی صورت آرمین نشست و بدون عکسالعمل دیگری، از صفحهی پروانه خارج شد. باید با خودش کنار میآمد. باید حرفهایش را در ذهنش مرور میکرد. آنهایی را که قدرت بازگو کردنشان را داشت، سوا میکرد و باقی را در پستوهای ذهنش حبس میکرد برای روزی که شاید جرات کند و همه را بیرون بریزد. شاید قلبش کمی آرام میگرفت و دست از این نشخوار فکری دوازده ساله برمیداشت.

سر و صدای معده وادارش کرد از تختش دل بکند. موبایلش را روی میز برگرداند و از اتاقش خارج شد. صدای به هم خوردن ظروف از آشپزخانه بلند شده و نشان از برگشتن مادرش میداد. راهش را به همان سمت کج کرد و میان درگاه ایستاد. یکوری به دیوار تکیه زد و به قد بلند و اندام ظریف مادرش خیره شد. خدا را شکر میکرد بابت بلندی قد پدر و مادرش که ارثش را به او داده بودند و از ظرافت ظاهریاش کم کرده بودند.

با صدای هین گفتن وحشتزدهی مادرش، از خیال خارج شد و لبخند روی صورتش نشست.

_ تو از کی خونهای مادر؟ فکر کردم نیستی! نمیگی سکته میکنم اینجوری پشتم ظاهر میشی؟

قدمی جلوتر رفت و دست دور شانههای مادرش انداخت.

_ خدا نکنه دورت بگردم. من اومدم شما خونه نبودی!

زن نفسش را محکم بیرون داد و پرسید:

_ چیزی خوردی؟

آرمین سری بالا انداخت و با صورت درهم زمزمه کرد:

_ خیلی گشنمه!

زن غرغرکنان عقبگرد کرد و درحالی که ظرف در دار بزرگی را از داخل یخچال بیرون میکشید، گفت:

_ بچهای مگه مامان جان؟ لقمه باید دهنت بذارم؟ خب میرسی خونه یه نگاه به این یخچال وامونده بنداز اگه چیزی توش پیدا نشد گشنه برو تو سلولت!

آرمین جلوتر رفت و با خندهای که به خاطر لفظ سلول روی صورتش پهن شده بود، یکی از صندلیهای میز غذاخوری را عقب کشید و هم زمان که روی آن مینشست، در ظرف سالاد ماکارونی را باز کرد. اتاقش از سالها پیش برای خانوادهش تبدیل به سلولی شده بود که او ترجیح میداد بیشتر ساعات روز را خودخواسته در آن حبس شود. از کودکی این عادت به جانش افتاده و در دو سال اخیر، بیشتر از همیشه نمود پیدا کرده بود. دو سال سخت و طاقت فرسایی که گاهی نفس کشیدن هم برایش زجرآور میشد و حسرت تمام جانش را پر میکرد. شاید احمق بود که خیال میکرد قرار است دنیا به کامش بچرخد و بعد از تحمل تمام آن دردها، زندگی روی خوشش را نشانش بدهد اما دنیا همیشه چیزی برای چزاندن او در چنته داشت و هرگز او را به حال خود نگذاشته بود.

با صدای مادرش چشم از سفیدی یخچالی که دقایق طولانی به آن خیره مانده بود گرفت و نگاهش مات ظرف خالی شدهی مقابلش شد.

_ سیر نشدی میخوای یه چیزی برات درست کنم؟ تا شام خیلی مونده!

خودش هم نفهمیده بود چه زمانی ته سالاد مارکارونی مقابلش را در آورده بود. چنگالش را داخل ظرف خالی رها کرد و دستی میان موهای کوتاهش کشید. سر بالا انداخت و با تشکری زیرلبی، قصد بلند شدن کرد که مادرش مقابلش سد ساخت.

_ چیزی شده آرمین؟

نگاه پرسوالش را به صورت نگران مادرش دوخت و منتظر ادامهی سوال او شد. مدتها بود عادت حرف زدن از سرش افتاده و منتظر میماند تا دیگران هرچه در ذهن دارند، بیرون بریزند. اینطوری کمتر نیاز به توضیح دادن پیدا میکرد. تمام سوال و نگرانی اطرافیانش را میشنید و بدون توضیح اضافه، تنها با چند کلمهی کوتاه، همان مورد را برطرف میکرد و چیز بیشتری از درون پر آشوبش به بیرون درز نمیکرد.

_ زیادی تو خودتی!

لبخند تلخی روی صورتش رنگ گرفت و زمزمهش قلب مادرش را به پای مظلومیت او لرزاند.

_ کی بیرون از خودم بودم من...؟

_ هیچ وقت... اما امروز خیلی توهمی! فکرت درگیره. بزرگت کردم مامان جان، میشناسمت!

آرمین ظرف مقابلش را با دست کمی عقبتر زد و آرنجهایش را روی میز گذاشت. سرش را میان دستهایش گرفت و بعد از مدتها، شروع به حرف زدن کرد.

_ اگه یه روزی واقعیت اتفاقی که برای سامان افتاد مشخص بشه...

پاهای زن لرزید و تن آوار شدهش را روی صندلی انداخت. اسم سامان که میآمد، تمام اعضای این خانواده در هم میشکستند. او که مادر بود و عذرش از همه موجهتر!

_ مگه مشخص نیست؟ مگه سر همین مشخص بودنش دوازده سال قید داییتو نزدی؟

کلمهی دایی پوزخند دردناکی روی صورتش نشاند. صدای مادرش لرز داشت و قلب او را به درد میآورد. با تمام وجود میخواست که آتش قلب همهیشان را کمی خنک کند. میدانست داغ سامان تا ابد سرد نخواهد شد اما رو شدن واقعیت و رسیدن عاملین آن اتفاق به سزای عملشان، شاید میتوانست اندکی از این حال بد کم کند.

_ مشخص که هست اما کسی باورش نداره! اونی که باعثش شده داره راحت زندگیشو میکنه و زندگی ما سیاه شده! اگه دستش رو بشه... اگه بتونم یه کاری کنم...

دست لرزان و یخزدهی او که روی دستش نشست، کلامش را قطع کرد.

_ من یه بار بچهمو از دست دادم. یه بار سامانمو ازم گرفتن. آرمین دیگه طاقت ندارم خار به پای تو بره... هرچی که تو فکرته بریز بیرون... خودتو ننداز تو دهن شیر!

دست او را با اطمینان میان پنجههایش گرفت.

_ خبری از دهن شیر نیست مامان. فقط میخوام یه بار دیگه تلاشمو برای فهمیدن اصل ماجرا بکنم. واسه رو شدن دست او عوضی... واسه این که بفهمم چی این‌قدر میتونست مهم باشه که به خاطرش جون سامانو گرفتن!

_ تصور این که واقعا برادر خودم نقشی تو این اتفاق داشته بیشتر از مرگ بچهم منو سوزونده! اگه تهش قرار باشه برسم به یقین... من پشتتم مامان...

_ اگه اون یقین چیزی نباشه که دلت میخواد...

_ یا رومی روم، یا زنگی زنگ... تو هیچ‌وقت نگفتی چی شد که دوباره انگشت اتهامتو گرفتی سمت سپهر اما... بالاخره یا سپهر گناهکار بوده و این همه سال به حق طرد شده، یا واقعا قصد و غرضی نداشته و ناخواسته رفته تو بازی یسری آدم از خدا بیخبر... اصلا شایدم همه چی واقعا یه اتفاق بوده، ها؟

تکخند تلخ آرمین، بغض میان حنجرهی زن را بزرگتر کرد.

_ سادهای مادر من... اتفاق! اما من تا دستشونو رو نکنم دلم آروم نمیشه. نصف وجود من با سامان دفن شده، وقتشه حقشو پس بگیرم از اون بیشرفا!

ترس در نگاه زن نشست و فشار انگشتهایش روی دست آرمین بیشتر شد.

_ گفتم پشتتم اما به خدا قسم نمیبخشمت اگه یه تار مو از سرت کم بشه! یه بار دیگه منو با بچهم امتحان نکن، ظرفیتم تکمیله آرمین!

سرش را پایین برد و بوسهی عمیقی به دست لرزان مادرش کاشت. عمق ترس و دلهرهی او را به خوبی درک میکرد که این بار دست دور شانههای افتادهش انداخت و در حالی که میان بازوهایش حبسش کرده بود، قول شرف داد تا آسیبی به خودش نرساند.

وارد اتاقش شد و دستش بیاراده سمت موبایلش رفت. برعکس ساعتی پیش، حالا که تایید مادرش را گرفته بود، برای حرف زدن بیتاب شده و بابت عقب انداختن قرارش با آن دختر، از دست خودش شاکی بود. دلش میخواست زودتر بفهمد این کار همانطوری که دخترک ادعا کرده بود، میتوانست نتیجهای هم داشته باشد یا امید واهی بسته بود به آرام شدن قلبش.

انگشتش بار دیگر آیدی او را سرچ کرد و وارد صفحهش شد. حتی چند کلمهای هم مبنی بر قبول قرار روز بعد تایپ کرد اما با یادآوری حرفهایی که باید به زبان میآورد، تمام نوشتههایش را پاک کرد و گوشی را روی تخت انداخت. کلافه طول و عرض اتاق را طی کرد و چنگ میان موهایش کشید. هنوز هم نمیدانست باید از کجا شروع کند و چه چیزی در جواب سوالهای بیشمار او تحویلش دهد.

صندلی پشت میزش را بیرون کشید و خودش را روی آن انداخت. لپتاپش را بیحواس روشن کرد و به مانیتورش خیره شد. انتظارش برای بالا آمدن ویندوز، بیشتر از چند ثانیه طول نکشید. درحالی که با دست چپ روی کیبورد ضرب گرفته بود، دست راستش را بند موس کرد و برنامهی مورد نظرش را بالا آورد. شاید کار کردن میتوانست کمی از آشوب مغز داغ کردهش کم کند.

***

پشت میز نشسته و تکانهای مداوم پاهایش، نشان از شدت اضطرابش میداد. برای بار هزارم دستش را مقابل صورتش گرفت و به صفحهی مستطیلی شکل ساعتش خیره شد. دیر نکرده بود اما طاقت او کمتر این بود که توان انتظار کشیدن داشته باشد.

نگاهش که دوباره سمت خیابان و در شیشهای کافه کشیده شد، با دیدن دخترکی که شال آجری رنگش در عین متضاد بودن با مانتوی تابستانی سبزش، هارمونی جالب و چشمنوازی ایجاد کرده بود، قلبش در سینه فرو ریخت. در این سه روز، بارها و بارها جملات را کنار هم چیده و تمام آن روزهای منحوس را برای حرف زدن با او مرور کرده بود اما حالا که زمان گفتنشان رسیده بود، دست و پایش میلرزید و قلبش قرار نداشت.

نگاه سرگردان دخترک میان سالن، مجابش کرد که دست لرزانش را اندکی بالا ببرد و توجه او را سمت خودش جلب کند. دستش آنقدری بالا نرفته بود که در دید کسی قرار بگیرد اما دخترک خیلی زود متوجه‌ش شد و با لبخندی که تمام صورتش را تحت تاثیر قرار داده بود، سمت آرمین پا تند کرد.

پروانه به محض رسیدن کنارش، دست جلو برد و آرمین که به احترام او در جا نیم خیز شده بود، بیاراده دستهایش را در هم قلاب کرد و کمی عقب کشید. اخمهایش هم در هم رفته و کلافه به نظر میرسید. آدم معتقدی نبود اما از آخرین ارتباط فیزیکیاش با جنس مخالف، مدت‌ها میگذشت. خود خواسته از این جنس ظریف فاصله گرفته و بیاراده نسبت به همهی آنها گارد داشت. حسی همیشه ته قلبش را قلقلک میداد. حسی شبیه به دوست داشتنی نبودن و طرد شدن. در ناخودآگاهش، همه چیز بر همین اساس شکل گرفته و تصورش از تمام دخترهای اطرافش، رفتن و نماندن بود... شاید سالها قبل، کسی بیوفایی را مثل خنجری تیز در قلبش فرو برده و اعتمادش را به آدمها نابود کرده بود.

دخترک با ابرویی که کمی بالا پریده بود، روی صندلی عقب کشیده شدهش نشست و با حفظ لبخندی که حالا حتی از لحظهی ورودش پررنگتر هم شده بود، به حرف آمد.

_ این حجم از پاستوریزه بودن به ظاهرتون نمیاد!

آرمین با سری که کمی پایین افتاده بود، ابرو در هم کشید و زمزمه کرد:

_ بذاریدش پای حریمی که علاقهای به شکسته شدنش ندارم!

_ این یعنی از همین اول یه مرز محکم بینمون کشیدین که پامو از گلیمم درازتر نکنم!

سرش را کمی بالا گرفت و به جایی حوالی پشت سر او خیره شد.

_ قصد جسارت ندارم اما...

پروانه با خنده جملهی او را ادامه داد:

_ اما ناخواسته و با زور اینجایین پس قرار نیست روی خوش بهم نشون بدین!

_ هیچ زوری در کار نیست خانم محترم! اولین دلیل اینجا بودنم اینه که رو قولتون حساب باز کردم. دومین دلیلشم شاید این باشه که دلم نمیخواد دیگه یه نفر مدام مثل سایه دنبالم بیوفته و روزی چند بار درخواستشو تکرار کنه!

پروانه بیآنکه حتی ذرهای از کنایهی آرمین را به دل گرفته باشد، با بیقیدی خندید و گفت:

_ تیر خلاصم زدین! اما من واقعا ازتون ممنونم که اینجایین، به هر دلیلی.

کف دستش را بالا گرفت و ادامه داد:

_ روی قولمم هستم، به شرافتم قسم!

با یادآوری کنایهای که در دیدار قبلی به شرافتمندانه نبودن کار او زده بود، لبخند کجی گوشهی لبش را کمی انحنا داد و همین هم از نگاه تیزبین دخترک دور نماند که دست به سینه به عقب تکیه زد و با نیش بازتر از قبل گفت:

_ پس خندیدنم بلدین فقط خساست به خرج میدیدین!

آرمین هم به تبعیت از او به عقب تکیه زد و دست به سینه نشست.

_ شاید دلیل خندههامو ازم گرفتن...

پروانه بلافاصله موبایلش را روی میز گذاشت و وارد برنامهی ضبط صدا شد.

_ خب انگار صحبتامون خیلی زود وارد مسیر اصلی شدن. اگه اجازه بدین من از همین اول...

آرمین بی‌توجه به برداشت اشتباه او، بازدمش را عمیق بیرون داد و زمزمه کرد:

_ راحت باشین.

پروانه با نیم نگاهی کوتاه به صورت درهم او، دکمهی ضبط را فشرد و دستهایش را روی میز درهم قلاب کرد.

_ خب، پس لطفا اول خودتونو معرفی کنین.

_ آرمین زمانی هستم.

هنوز هم به زبان آوردن اسمش، نسیم خنکی را از قلبش عبور میداد و خاطرات نه چندان دور گذشته را برایش یادآوری میکرد. لبخند کجی روی لبش نشست و سکوت کرد.

_ همین؟

با یادآوری موقعیتی که در آن قرار داشت، لبخندش جمع شد و جای خود را به اخم کمرنگی داد.

_ چی باید بگم؟ فکر میکنم اگه شما بپرسین بهتر باشه.

پروانه برگههایی که از کوله پشتی صورتی رنگش خارج کرده بود روی میز مرتب کرد و از ذهن آرمین گذشت که این دختر درست شبیه به بهار است. همانقدر پر از شور زندگی و به همان اندازه پر از رنگ.

_ خیلی هم عالی! چند سالتونه؟ رشتهی تحصیلیتون چی بوده و در حال حاضر شغلتون چیه؟

ابروهای آرمین بالا پرید و بیاراده اعتراض کرد.

_ اینایی که پرسیدین ربطی هم به سامان داره؟!

_ خب به هرحال خواننده باید یه شناختی از شما داشته باشه تا بتونه با حرفایی که میزنین ارتباط بگیره.

نفسش را کلافه بیرون داد و بیحوصله جملهها را پشت هم ردیف کرد.

_ بیست و هفت سالمه، رشتهم گرافیک بود اما ترم چهار انصراف دادم. در حال حاضر شغلم برنامهنویسیه.

پروانه با هیجان خودش را کمی جلو کشید.

_ دلیل انصرافتون از دانشگاه چی بوده؟

آرمین متعجب از این حجم هیجان ناگهانی، ابرویی بالا انداخت و آرام جواب داد:

_ رشتهی مورد علاقهم نبود! هدفهایی هم داشتم که درس خوندن جایی توشون نداشت.

_ یعنی مزاحم رسیدن به اهدافتون میشد؟

منویی که مقابلش قرار گرفته بود را سمت او هول داد و زمزمه کرد:

_ میشه گفت!

پروانه سری تکان داد و با لبخندی که پررنگتر از قبل شده بود، نیم نگاهی به منو انداخت و رو به پسر جوانی که در انتظار گرفتن سفارش آنها کنار میز ایستاده بود، گفت:

_ من بستنی میوهای میخوام فقط لطفا تنوع طعمش زیاد باشه!

آرمین با این فکر که توقع دیگری هم از سفارش این دختر پر از رنگ و انرژی نداشته، رو به پسرک زمزمه کرد:

_ یه اسپرسو لطفا. تلخ...

صدای پوف گفتن از سر ناامیدی پروانه را شنید و چشم از قدمهای پسری که هر لحظه دورتر میشد، گرفت.

_ لذتی هم میبرین از خوردنش؟!

آرمین به عقب تکیه زد و درحالی که نگاهش به جایی بیرون از کافه بود، همراه با آهی بیاراده زمزمه کرد:

_ سلیقهی آدما شبیه به زندگیشون میشه...

_ این یعنی زندگی شما مثل اسپرسو تلخه؟

نگاهش برای اولین بار در طی آن روز سمت صورت او کشیده شد اما قبل از رسیدن به چشمهای پر از سوالش، مکث کرد و تنها سرش را کمی تکان داد.

_ اما میشه تلخی زندگی رو با یکم شکر سمت شیرینی برد! ما که نباید شبیه دردامون بشیم! باید اونا رو توی خودمون حل کنیم!

حرفهای پروانه او را به فکر برده بود. حس کرد چقدر دلش برای دکتر نوروزی و حرفهای معجزه آسای او تنگ شده. انگار در این سالها با خودش هم سر لج داشت که قید جلساتش را زده و روز به روز بیشتر میان حال بدش غرق شده بود.

سینی کوچکی روی میز قرار گرفت و پروانه که صورت درهم او را دیده بود، فنجان قهوهش را مقابلش قرار داد و تلاش کرد صدایش پرانرژیتر از همیشه باشد.

_ خب از بحثمون دور نشیم. در مورد سامان و نسبت بینتون برام بگید.

فشار دستش دور فنجان قهوه زیاد شد و قلبش میان سینه شروع به بیقراری کرد. با نفس عمیقی تلاش کرد آرام باشد و زیر لب جواب داد:

_ سامان برادرم بود... نیمهی دیگهی من...

بغضی که تاثیرش روی صدای او با کمی دقت قابل لمس بود، گرد غم به چهرهی پروانه نشاند. ظرف بستنیاش را کمی عقب زد و برای این که به آرمین زمان بدهد تا آرامشش را پیدا کند، آرام پرسید:

_ از بچگیهاتون بگین. تولدتون، ارتباطتون با هم و با خونواده.

آرمین نفسش را بیرون داد و دستی به صورتش کشید. مغزش پر شده بود از اطلاعاتی که فکر نمی‌کرد به درد پروانه و مصاحبه‌ش بخورد. پدر و مادرش عاشق هم بودند. سالها برای بچهدار شدن صبر کردند اما انگار خدا نمیخواست. رسیده بودند به جایی که حتی ivf را هم امتحان کردند و ناکامی دست از سرشان برنداشت. آرمین هیچوقت مستقیم چیزی از آن‌ها نشنیده بود اما خبر داشت که حتی خانوادهی پدرش اصرار به ازدواج مجددش داشتند. مشکل از مادرش بود و دکتر گفته بود آخرین باریست که میتوانند این کار را انجام بدهند. همان آخرین بار هم خدا پای او و سامان را به این دنیا باز کرد.

با صدای پروانه که منتظر شنیدن جواب بود، از خیالاتش خارج شد. نفس عمیقی کشید و خیره به میز، آرام به حرف آمد.

_ من و سامان دیر به جمع خونواده اضافه شدیم. با وجود سختیهای به دنیا اومدنمون، به طبع حساسیت بیشتری هم رومون بود. مادرم یه علاقهی عجیبی به ما دو تا داشت.

بغض گلویش را فشرد و آرامتر از قبل زمزمه کرد:

_ رفتن سامان نابودش کرد...

پروانه با آهی از ته دل، چشمهای غمگینش را به تهریش اندکی که روی صورت آرمین خودنمایی میکرد دوخت و پرسید:

_ از اون اتفاق برام بگین. چند سال پیش بود؟

_ دوازده سال پیش...

غدهای میان گلویش گیر کرده و هر لحظه بزرگتر میشد. پروانه با سوالش او را به ادامه دادن تشویق کرد.

_ چه اتفاقی افتاد؟

_ فقط پونزده سالش بود! اما اینقدر کشتی گیر خوبی بود که پاش رسیده بود به انتخابی تیم ملی...

فنجان را با دستهای لرزان به صورتش نزدیک کرد و با قلوپی از آن مایع تلخ، بغضش را قورت داد.

_ اون روز حاضر شده بود بره تمرین... دوستش بهش زنگ زد... موتور داداششو گرفته بود. گفت میام دنبالت بریم یه دوری بزنیم... قرار شد دوستش برسونتش باشگاه اما...

نگاه درماندهش برای ثانیهی کوتاهی سمت پروانه کشیده شد و او با تکان سر، به ادامه دادن ترغیبش کرد. دستش را به گلویش گرفت بلکه اندکی از حجم میان گلویش کم کند و راه نفسش باز شود. صدایش حالا بیشتر از قبل میلرزید.

_ تصادف کردن... خودش کاسکت داشت... چیزیش نشد ولی... سامان از ترک موتور پرت شد... سرش... خورد به... جدول کنار خیابون...

حالش به حدی به هم ریخته بود که پروانه برای لحظهای از اصرار زیادش پشیمان شد. انگار در خاطرات کشندهی آن روزها غرق شده و میان خواب و بیدار حرف میزد. قطرهی سمجی هم گوشهی چشمش نشسته و برای لمس گونههایش تقلا میکرد.

_ تا چند روز بعدم تمام اون خیابون از خونش سرخ بود... همهی آدمای اون اطراف دیده بودن که... یه نیسان پیچیده بود جلوشون. یه شیطنت ساده... یه بچگی احمقانه... یه کل‌کل کردن مسخره... سامانو کشوند اون دنیا...

لیوان آبی که مقابل صورتش قرار گرفت، باعث شد نفس حبس شدهش را آزاد کند. کف دستش را محکم و با حرص روی چشمهایش کشید و تمام محتویات لیوان را یک نفس فرو داد. حالش بد بود و هیچ درمانی برای این درد لعنتی نمیشناخت.

_ حالتون خوبه آقای زمانی؟

لیوان را با دستی لرزان روی میز گذاشت و آرام زمزمه کرد:

_ اگه ممکنه باقیش باشه برای یه وقت دیگه... من الان واقعا...

پروانه تند تند سرش را تکان داد.

_ حتما! منم نمیخوام اذیتتون کنم.

پوزخندی روی صورتش نشست و کرخت از جا بلند شد. بیتوجه به دختری که همچنان برجا مانده بود، سمت صندوق رفت و بیحواس حساب میز را پرداخت کرد. هیچ چیزی جز چهرهی غرق خون سامان در سرش نبود. حتی وقتی پروانه مقابلش سبز شد و با دلخوری گفت:

_ مهمون من بودین!

دستی در هوا تکان داد و بدون کوچکترین حرفی، از کافه خارج شد. با قدم‌های سست سمت ماشینش رفت و پشت فرمان نشست. بی‌هدف استارت زد و راه افتاد. چند دقیقه بعد، زمانی به خودش آمد که نزدیک به امامزاده رسیده بود. جایی که سال‌ها بود مامن تنهایی و غصه‌هایش شده و نیمه‌ی دیگرش را در آغوش خود جای داده بود.

با گام‌های لرزان جلو رفت و خیره به تصویر چهره‌ی معصوم برادرش، کنار سنگ قبر او نشست. صدایش به محض دهان باز کردن، در گلویش شکست.

_ کی قراره عادت کنم به این‌که خونه‌ی تو دیگه تا ابد این‌جاست؟ کی قراره وقتی عکستو این‌جا می‌بینم قلبم نریزه؟

سرش را روی سنگ سرد گذاشت و با بغض زمزمه کرد:

_ من نمی‌تونم سامان... نمی‌تونم از اون روزا واسه کسی بگم... من هنوز این‌قدر قوی نشدم که زیر بار غصه‌ی نبودنت خرد نشم...

نسیم ملایمی از کنارش گذشت و گونه‌ش را نوازش کرد. شاید احمقانه به نظر می‌رسید اما آرمین به وضوح عطر تن سامان را احساس کرد و سرش به ضرب از روی سنگ بلند شد. نگاه گیجش چرخی به اطراف زد و باز روی چشم‌های زیبا و معصوم سامان گیر کرد.

نفسش را محکم بیرون داد و چنگی میان موهای کوتاهش کشید.

_ کمکم کن سامان... کمکم کن بتونم تا تهش برم... کمکم کن حداقل دلم آروم بگیره.

از حیاط امامزاده که خارج شد، با احساس لرزش موبایل داخل جیبش، همانجا ایستاد. گوشی را بیرون کشید و با دیدن اسم فربد که روی صفحه خاموش و روشن میشد، لحظهای مکث کرد. حال و حوصلهی حرف زدن نداشت و دلش سکوتی بیانتها میخواست تا بتواند افکارش را سر و سامان دهد. حالا شک نداشت که سامان هم چشم امیدش به اوست تا بالاخره پرده از حقیقت مرگش کنار برود. با قطع شدن تماس و شروع دوبارهی آن، کلافه دستش را روی آیکون سبز کشید و موبایل را کنار گوشش گرفت.

_ یعنی اگه منو گروگان بگیرن بعد بگن به یکی زنگ بزن اگه جواب داد میکشیمت اگه جواب نداد ولت میکنیم، من یه لحظه هم واسه گرفتن شمارهی تو تردید نمیکنم!

رد کمرنگ خندهای بیحس و حال، گوشهی لبش را انحنا داد.

_ حوصله ندارم فربد!

_ بابا محض رضای خدا یه بار همون دفعه اول که آدم بهت زنگ میزنه جواب بده! شاید جدی جدی یه جا گیرم بهت نیاز دارم!

_ گیر باشی به من زنگ نمیزنی!

_ خسته نباشی داداش!

از همان پشت تلفن هم میتوانست چشمغره رفتن او را تصور کند. همین تصویر هم لبخندش را کمی عمیقتر کرد. سال‌ها بود که به تلاش‌های فربد برای این که چیزی را به روی خودش نیاورد، عادت کرده بود و سعی می‌کرد با او همکاری کند. فربد، شاید یکی از مظلوم‌ترین آدم‌های این قصه بود. لبخندش تلخ بود و جملهی فربد همان را هم به کل از بین برد.

_ پاشو بیا مطب کارت دارم.

_ میگم حوصله ندارم فربد!

_ اونو که هیچوقت نداری برادر من! کار واجب دارم.

_ دورم ازت، همینجا پشت تلفن بگو.

صدای نفس کلافهی فربد را به وضوح شنید و سمت ماشینش راه افتاد.

_ دیروز سپهر اومده بود خونه...

قدمهایش همانجا ثابت ماند و پلکهایش روی هم افتاد. خشم در تار به تار وجودش پیچید و نفسش تند شد. هنوز هم بعد از گذشت این همه مدت، نتوانسته بود با این درد کنار بیاید.

_ به سلامتی! دخلش به من چیه؟

_ خر نشو آرمین! بس نیست دوازده سال دوری؟ عجب کینه شتری داری تو بابا!

بدن کوفتهش را روی صندلی رها کرد و در را محکم به هم کوبید.

_ برو هر وقت داداشتو با نامردی ازت گرفتن بیا واسه من دم از بخشش و کینهای نبودن بزن!

_ خب آخه دردت چیه که دوباره چپ افتادی با این بدبخت؟

_ ول کن فربد این گندو هم نزن! بذار دهنم بسته بمونه!

بعد هم تماس را قطع کرد و موبایل را با حرص روی صندلی کناری انداخت. نگاهش را سمت خیابان خلوت کشاند و ثانیهای بعد، بیاراده مشتهای محکمش را نثار فرمان کرد تا شاید اندکی از خشم رخنه کرده در وجودش خالی شود. فایدهای نداشت، حال بدش با هیچ چیزی جز رو شدن دست آن بیشرف بهتر نمیشد. تصمیمش را گرفت. موبایلش را بار دیگر برداشت و وارد صفحهی اینستاگرام پروانه شد. انگشتش را روی آیکون میکروفن نگه داشت و شروع به حرف زدن کرد. سخت بود، چیزی شبیه به جان دادن. بغض داشت گلویش را پاره میکرد اما سرسختانه با آن جنگید و هرچه را نیاز بود، گفت. شاید اینطوری بهتر بود. در فضایی امن که فقط و فقط مال خودش بود، جایی نزدیک به سامان. همین نزدیکی توانش را برای حرف زدن بالاتر برد و قدرت تمام کردن این مصاحبه را به او داد. انگار بدون قرار گرفتن دخترک رنگی رنگی در مقابلش، حرف زدن راحتتر هم بود.

دستش را از روی صفحه برداشت و ویس برای او ارسال شد. پشت دستش را محکم روی صورتش کشید و قطره اشک سمجی را که خودش هم نفهمیده بود چه زمانی نبرد را از او برده و روی گونهش غلطیده بود، با حرص پاک کرد. متن کوتاهی هم برایش تایپ کرد و توضیح داد که تمام ماجرا همین بوده.

نفسش تنگ شده بود. دست لرزانش را سمت دستگیره برد و با آخرین توانی که برایش مانده بود، در را باز کرد. قدمهایش بیاراده سمت سامان کشیده شد و بار دیگر سرش روی سنگ سرد او آرام گرفت.

فصل دو

پاییز 1398

شانه به شانه‌ی هم از پله‌ها پایین آمدند. باد سرد پاییزی، لرز به اندامشان نشاند و گویی به ناگهان آن‌ها را از بهت شنیده‌های دردناک دقایقی پیش خارج کرد. پاهای لرزانش توان قدمی پیش‌تر رفتن نداشت. با سرگیجه‌ی عجیبی که گریبان‌گیرش شده بود، روی پلهی سیمانی جلوی ساختمان چهار طبقه نشست. دخترک دست روی شانه‌ش گذاشت و با صدای لرزان از بغض زمزمه کرد:

_ پاشو قربونت برم، اینجا نشستن که چیزی رو تغییر نمیده. پاشو خودتو جمع و جور کن، گفت فقط یه احتماله، هنوز که چیزی قطعی نشده! گفت باید چند جلسه بری و بیای تا بتونه نظر صددرصدی بده!

صورتش ناخواسته خیس از اشک بود وقتی با درد زمزمه کرد:

_ چی میگی چکاوک؟ خودت بهتر از من می‌دونی که این احتمال لعنتی یه درصدم خطا نداره. من تمام علائمی که گفت و دارم، چند ساله که دارم، از وقتی خودمو شناختم. منتظر معجزه باشم؟ همه چی معلومه، چرا باید خودمو گول بزنم؟!

لرز به صدایش نشسته و ضعف تمام وجودش را در برگرفته بود. بیزار بود از این ضعیف بودن، خسته بود از انکار واقعیتی که سال‌ها از آن گریخته و حالا در کمال بی‌رحمی به صورتش کوبیده شده بود. چاره‌ای جز قبول آن نداشت، باید با شرایط کنار می‌آمد. انکار فقط زندگی را سخت‌تر می‌کرد. باید بلند می‌شد و کمر راست می‌کرد. جنگ با زندگی تازه شروع شده بود. دست به پله‌ی سیمانی گذاشت و به سختی روی پا ایستاد. باد به صورتش خورد و از خیسی اشک روی گونه‌هایش چندشش شد. پشت دستی به صورتش کشید. بیتوجه به سرگیجهای که انگار قصد نداشت دست از سرش بردارد، دکمهی باز شدهی پیراهن چهارخانه و گشادش را بست. کلاه کاپشن سیاهش را روی سرش جلوتر کشید و رو به چکاوک که مات و مبهوت این تغییر حالت ناگهانی مانده بود، با صدایی که هنوز هم ضعف داشت اما تلاش میکرد برای محکم نشان دادنش، گفت:

_ چرا خشکت زده؟ بریم دیگه.

چکاوک از پله‌ها فاصله گرفت. دست روی تنه‌ی تک درخت کهنسال کنار پیاده‌رو گذاشت و با تردید پرسید:

_ سروین تو حالت خوبه؟

اخم میان صورتش جا خوش کرده بود.

_ به نظرت باید خوب باشم؟!

_ نه ولی...

انگشت اشاره‌ش را به نوک بینی سرخ شده از سرمای دخترک زد و با لحنی که به طرز دردناکی امیدوار و محکم بود زمزمه کرد:

_ به مو رسید، ولی قرار نیست پاره بشه دختر خاله. بزن بریم که کلی کار دارم.

جلوتر از او در راستای پیاده‌رو، شروع به حرکت کرد. چند ثانیه طول کشید تا چکاوک به خودش آمد و دوان دوان مسیر او را بست. سروین بی‌حرف ایستاد و سوالی به چشمان تیله‌ای و گرد رفیق کودکی‌ها و همدم این روزهایش خیره شد.

_ می‌خوای چیکار کنی سروین؟ عجله نکن، تورو خدا جنگ راه ننداز. اصلا بیا امشب بریم خونه‌ی ما، یه کم آروم بشی بعد برو خونه. الان اگه به مامانت بگی سکته می‌کنه!

خنده‌ی بی‌جانی بر صورتش نشست و گفت:

_ تو چرا داری پس می‌افتی حالا؟

چکاوک نالید:

_ آخه همینجوری بی‌هوا که نمیشه بری بگی! گناه دارن. باید کم‌کم آمادهشون کنیم.

_ کله خر هستم ولی نه تا این حد! نترس فعلا چیزی به کسی نمیگم، تو هم نگو. خیلی هم یهویی نیست. من چندین ساله که با خودم درگیرم! بیا بریم.

_ پس چیکار داری تو خونه؟

_ می‌خوام برم روستا پیش عزیز. حالم خوش نیست، چند روز تنها باشم فکر کنم ببینم باید چیکار کنم.

شانه به شانه‌ش شد و غر زد:

_ بیخود کردی می‌خوای تنها باشی! منم میام.

_ خودتو درگیر زندگی نکبتی من کردی که چی؟ خوشت میاد ترکشایی که قراره پرت شه سمتم، بخوره به تو؟

_ من و تو با هم افتادیم وسط این ماجرا، تا تهشم با هم میریم.

_ تو وسط این بازی نیستی چکاوک، گند نزن به آرامش زندگیت.

_ اگه جامون عوض می‌شد تو ولم می‌کردی به امون خدا که حالا به من میگی بیخیال مشکلاتت بشم؟ پشتمو خالی می‌کرد یا می‌موندی و پا به پام می‌جنگیدی تا حقمو از زندگی بگیرم؟

سر به سمت آسمان برد و با نفس دردناکی زمزمه کرد:

_ من حقی از این زندگی ندارم.

چکاوک دست به کمر زده و طلبکارانه پرسید:

_ ولم می‌کردی به امون خدا؟

سرش را پایین آورد و نگاهش بار دیگر به شکلاتیهای خوشرنگ چشمان او گره خورد.

_ من هیچ وقت پشت تو رو خالی نمی‌کنم ولی من و تو با هم فرق داریم. تو تحمل جنگ اعصاب نداری، روحیه‌ی تو با غد بازی و دعوا سازگار نیست. برو بذار خودم حلش کنم.

_ مسئله‌ی ریاضی نیست که بخوای تنهایی حلش کنی! با دعوام چیزی درست نمیشه، باید منطقی باهاشون حرف بزنیم، دلیل و سند و مدرک بیاریم تا قانع بشن.

با اندکی فکر، سرش را به تایید حرف او بالا و پایین کرد. وارد خیابان شد و دستش را جلوی اولین تاکسی تکان داد. در ماشین را باز کرد و کنار ایستاد تا اول چکاوک سوار شود.

در سکوت وارد پارکینگ آپارتمانی شدند که از ده سال پیش به آنجا نقل مکان کرده بودند. همان خانهای که همراه برادرش و با ذوق فراوان در آن جاگیر شده بودند و حالا چند سالی میشد که دیوارهایش، صدای خندههای او را کم داشت. ستون‌ها رطوبت گرفته و رنگشان به سیاهی می‌زد. مثل روزهای دختری که گویا سرجنگ داشت با زندگی، شاید هم زندگی با او سر ناسازگاری گذاشته بود.

لخ لخ کنان پله‌های دو طبقه را بالا رفتند و جلوی در چوبی واحد چهار ایستادند. بی‌حوصله کلید را داخل قفل چرخاند و در جواب سلام دختر همسایه روبه‌رویی، سر به زیر و کوتاه سلام کرد. هر دو وارد آپارتمان صد و بیست متری که سودابه با سلیقه تمام وسایلش را چیده بود، شدند. سروین به عادت همیشهگی، پروانهی سیاه و سفید متصل به کلیدهایش را با انگشت شست لمس کرد و دسته کلید را داخل جیبش برگرداند.

بی‌حوصله کتانی‌هایش را جلوی در رها کرد و به طرف چهاردیواری که بیشتر اوقات خود را در آن سپری می‌کرد رفت. چکاوک اما در پی ناخنک زدن به معدن شیرینی‌های شکلاتی که همیشه در خانه خاله خوش اشتهایش پیدا می‌شد، مسیرش را به سمت آشپزخانه کج کرد و سرش را در کابینت کنار یخچال فرو‌ برد.

سروین با فکری درگیر، ساک کوچکی را روی تخت باز کرده و بیحواس، لباسهایش را در آن می‌چپاند. حس می‌کرد سرش شبیه بازار مسگرهایی شده که پدرش در قصه‌های کودکی برایشان می‌گفت. پر از سر و صدا و گنگ. انگار هزار نفر همزمان در گوشش حرف می‌زدند و او، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای بفهمد، هر لحظه گیج‌تر می‌شد.

کلاه لبه دار قهوه‌ای رنگش را داخل ساک انداخت و مثل انسان‌های منگ به طرف مادرش چرخید. لباس بیرون هنوز بر تنش بود و این نشان می‌داد تازه از راه رسیده. سودابه که سکوت دخترش را دید دوباره لب باز کرد:

_ سروین؟ مامان چرا گیج میزنی؟ میگم کجا می‌خوای بری که ساک جمع کردی؟

حضور چکاوک پشت سر مادرش، از جواب دادن نجاتش داد. چکاوک شکلات شیری که در دهان گذاشته بود بلعید و تند گفت:

_ سلام خاله، می‌خوایم بریم پیش عزیز.

سودابه هول شد و شتاب‌زده، بی‌آنکه جواب سلام خواهرزاده‌ش را بدهد پرسید:

_ چرا؟! چی شده مگه؟ عزیز طوریش شده؟

سروین که فرصت جمع و جور کردن افکارش را در همین چند ثانیه کوتاه به دست آورده بود، با آرامش گفت:

_ نه مامان، عزیز خوبه، چرا هول کردی؟! دلم براش تنگ شده می‌خوام چند روزی برم پیشش.

سودابه انگار هنوز خیالش راحت نشده بود که با تردید زمزمه کرد:

_ مطمئنی چیزی نشده؟

_ آره قربونت برم، نگران نباش. مگه دفعه اولمه میرم روستا؟

سودابه بالاخره نفس راحتی کشید. سمت کمد لباس‌های سروین رفت و کاپشن خزدار سفیدی که به ‌تازه‌گی برایش خرید بود بیرون کشید. سوئیچ ۲۰۶ قرمز رنگش را در جیب آن گذاشت و به طرف دخترش گرفت و گفت:

_ اینو بپوش هوا سرد شده مریض نشی. با ماشین من برین که معطل نمونین تو این سرما.

سروین کاپشن را از دست دراز شده‌ی او گرفت، نیم نگاهی به چکاوک که تکیه زده به دیوار، به آن دو خیره بود انداخت، دست داخل جیب کاپشن کرد و سوئیچ را از داخلش بیرون کشید و همزمان که کاپشن را روی تخت می‌انداخت گفت:

_ از ماشین استقبال می‌کنم، دمتم گرم، ولی لباسم خوبه.

زیپ ساکش را بست، گونه سودابه را بوسید و رو به چکاوک گفت:

_ بزن بریم.

سودابه با نگاهی غمزده، برای تعویض لباس به اتاق خودش رفت. چکاوک بسته‌ی نیم خورده شکلاتش را داخل جیبش گذاشت و گفت:

_ میگم سروین یه چند دست لباس اضافه واسه منم بردار دیگه خونه ما نریم.

_ چکاوک من رفتنم با خودمه برگشتنم با خدا!

دخترک سرتقانه سینه جلو داد و با لحن مشابه او، جمله‌ش را اصلاح کرد:

_ سروین، ما رفتنمون با خودمونه برگشتنمون با خدا!

کم می‌آورد پیش لحن بانمک و صورت بانمک‌تر دخترخاله‌ش. لبخند بی‌جانی بر لبش نشست و غر زد:

_ تو مگه درس و دانشگاه نداری می‌خوای دنبال من راه بیوفتی؟

چکاوک بیخیال شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد:

_ خودتم داری!

بی‌حوصله چنگ در موهای کوتاهش کشید و گفت:

_ من فرق می‌کنم!

_ چه فرقی مثلاً؟ تخم دو زرده می‌ذاری؟

پوزخند گوشه لبش را انحنای کوچکی داد:

_ از روستا که برگردم میرم انصراف میدم.

چشمان دخترک گرد شد. آب دهانش بی‌هوا به گلو پرید و سرفه‌کنان پرسید:

_ چیکار می‌کنی؟!

با اطمینان تکرار کرد:

_ انصراف میدم. من آدم هنر و گرافیک خوندن نیستم گنجشکک.

چکاوک بی‌خیال درس و دانشگاه شد و با حرص غر زد:

_ آخه کجای چکاوک و گنجشک شبیه همه که تو با هم جابه‌جاشون می‌کنی؟!

سروین با خنده نگاهی به هیکل ظریف و کودکانه‌ی دختر خاله‌ش انداخت و گفت:

_ قد و قواره‌ی نخودیشون!

چکاوک بادی به غبغب انداخت و جواب داد:

_ خیلی هم خوبه! دختر باید ریزه میزه باشه! نه عین تو قد چنار!

صدای خندهی سروین به هوا رفت و همان‌طور که از اتاق خارج می‌شد گفت:

_ بر منکرش لعنت، مگه من گفتم بده؟

چکاوک سد راهش شد و با لحن جدی پرسید:

_ واقعاً می‌خوای انصراف بدی؟

در سکوت و فقط با حرکت سر جواب مثبت گرفت و بی‌طاقت‌تر از قبل گفت:

_ چهار ترم خوندی! حیفه! اصلا انصراف بدی بعدش چیکار کنی؟

_ نمی‌خوام عمرمو واسه چیزی که راضیم نمی‌کنه هدر بدم. این اولین تصمیم مهمم برای ادامه زندگیمه. واسه بعدشم همون بعدش فکر می‌کنیم.

از کنارش گذشت و با صدای بلند گفت:

_ مامان من رفتم، خداحافظ

کتانی‌هایی که جلوی در رها کرده بود پوشید و همزمان که از خانه خارج می‌شد، صدای چکاوک در گوشش نشست:

_ باشه، هر کاری می‌خوای بکن ولی در هر صورت منم باهات میام خونه عزیز!

_ چکاوک دانشگاه...

میان حرفش پرید و گفت:

_ با چند روز غیبت اتفاقی نمی‌افته، اینقدر با من بحث نکن. لباس که برام برنداشتی، یه سر بریم خونه ما چند تا خرت و پرت بردارم بریم.

سروین سری از روی تاسف تکان داد و پشت فرمان اتومبیل مادرش نشست. تمام طول مسیر یک ساعته تا روستای مادری را غرق فکر شده و پاهایش گویی از روی غریزه پدال‌های گاز و کلاچ و ترمز را به بازی گرفته بودند.

چکاوک چند باری هوس بر هم زدن سکوت ماشین به سرش زد اما گیجی و حواس پرتی سروین باعث شد او هم در این سکوت اجباری حل شود و زبان به دهان بگیرد.

سروین غرق گذشته بود و ذهنش مشغول یادآوری خاطرات کودکی. سفر در زمان، چیزی شبیه حال این روزهایش بود. مدت‌ها بود که خودش را غرق خاطرات گذشته می‌کرد تا شاید دلیلی برای این حال خرابش پیدا کند. جایی نشسته و مشغول کاری بود، اما ناخودآگاه پرت می‌شد به روزهایی که دغدغه‌ای جز شیطنت و بازی نداشت. روزهای خوش کودکی که با هر لحظه بزرگ‌تر شدنشان، خوشی‌ها را در خود بلعید و کمرنگ و کمرنگ‌تر کرد. تا جایی که حالا، در سن بیست و یک سالگی، اوج جوانی و شور و نشاطش به باد رفته و درد و حسرت و عذاب، یار ثانیه‌هایش شده بود.

ناشکری را هیچگاه نیاموخت. او دختر جنگجو و پر هدف خانواده بود، اما این چند ساعت، فقط یک سوال در ذهنش جولان می‌داد. هر بار پررنگ‌تر از قبل. انگار کسی در سرش فریاد می‌کشید «چرا من؟»

دست چپش را از آرنج خم کرد و لبه‌ی در گذاشت. انگشت اشاره را میان دندان‌هایی که کمی هم نامرتب بودند به بازی گرفت. باد خنک پاییزی از درز نیمه باز ماندهی پنجره به داخل هجوم میآورد و هوای شرجی دریا را به صورتش میکوبید. گره انگشتان دست راستش، دور حلقهی فرمان، کورتر شد و ذهنش باز هم به گذشته نقب زد.

***

یادآوری چکاوک با آن قد و قوارهی کوچک و نخودی و موهایی که خرگوشی بسته و از ترس تفنگ ترقه‌ای فراز، پسردایی پر از شیطنت و مردم آزارشان، پشت سروین پناه گرفته بود لبخند تلخی به صورتش نشاند.

سینه سپر کرد مقابل فراز که با وجود هم سن و سال بودن، یک سر و گردن از او بلندتر بود، اما سروین نمی‌ترسید. نترسیدن را از پدرش آموخته بود که در سخت‌ترین شرایط زندگی هم خم به ابرو نمی‌آورد و برای سروین، ورد زبانش ایستادگی در برابر مشکلات بود و جمله معروفی که کمتر کسی از او نشنیده بود.

«سروین من، مثل سرو، جلوی همه سختیا محکم می‌مونه و هیچ بادی کمرشو خم نمیکنه»

با دست‌های استخوانی و لاغرش، ضربه‌ای محکم تخت سینهی فراز کوبید و صدایش را در سرش انداخت:

_ چه خبرته؟ بگیر اون ور اسباب‌بازی زشتتو! مگه نمی‌بینی می‌ترسه ازش؟

فراز لبخند اعصاب خورد کنی بر لب‌های نازکش نشاند و سرتقانه جواب داد:

_ گرفتم طرفش که بترسه دیگه! اصلا به تو چه؟ وکیل وصی اینی؟ خودش زبون نداره که تو حرف می‌زنی؟!

ضربهی محکم‌تری تخت سینهی پسرک زبان دراز کوبید و او را قدمی عقب‌تر راند. صدایش از او بلندتر بود وقتی داد کشید:

_ آره اصلاً وکیلشم، چیکار می‌خوای بکنی؟

فراز عصبی از این که غرورش جلوی دو دختر بچه ترک خورده بود، قدم عقب رفته را با دو قدم کوتاه پر کرد و غرید:

_ فکر نکن باشگاه رفتی، چهارتا فنی یاد گرفتی، زورت به من می‌رسه دخترهی مردنی! هر چی هم که تکواندوکار باشی و ورزش کنی، زور مردا ازت بیشتره!

سروین گر گرفته و عصبی از حرف‌های درشت پسر دایی کله‌شق و گریه‌های مداوم دختر خالهی محبوب و نازک نارنجی‌اش، دهن باز کرد تا جواب دندان شکنی نثارش کند که سامان جلو رفت و دستش را گرفت. او را سمت خودش کشید و رو به فراز غرید:

_ خودشم اگه زورش نرسه من هستم که حالتو بگیرم!

فراز نگاهی به سر تا پای او انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:

_ شما دیگه چرا پهلوون؟ دعوا تو مرامت نبود!

سامان قدمی جلوتر رفت و مقابلش سینه سپر کرد.

_ پای سروین که وسط باشه دعوا که هیچی، پوستتم می‌کنم!

با صدای عزیز، هر سه سکوت کردند اما همچنان با نگاه برای هم خط و نشان میکشیدند. لبخندی گوشهی لب سروین نشست و گوش به تشرهایی داد که فراز را نشانه گرفته بود.

_ چه خبرتونه؟ فراز باز چیکار کردی که اشک این بچه رِ در آوردی؟ آروم بگیر دیگه، آخه چی از جون اینا می‌خوای تو؟ برو ببین فربد کجا مونده، باز این داداشتِ فرستادم دوتا دونه نون بگیره تو سوءاستفاده کردی افتادی به جون اینا؟ حتما باید زور بزرگ‌تر بالا سرت باشه تا آزار به کسی نرسونی؟

بعد هم لحنش آرام‌تر شد و رو به سروین و چکاوک گفت:

_ بیاین بالا عزیزای دلم، یه آب به دست و صورتتون بزنین تلوزیون ببینین.

از وقتی به یاد داشت، عاشق کشتی بود. سامان که رفت سراغ کشتی، او هم به خودش جرات داد و از خواسته‌ش گفت اما مادرش طوفانی به پا کرد که دختر را چه به کشتی گرفتن! سامان غمگین از ناراحتی او، می‌خواست قید کشتی گرفتن را بزند اما سروین ذره‌ای هم به او حسادت نمی‌کرد. در نهایت هم آن‌قدر سپهر وساطت کرد تا بالاخره سودابه به تکواندو رضایت داد و همین هم کمی از بار غم سروین کم کرد. عاشق کشتی بود اما تکواندو هم بد نبود!

***

دستی به صورتش کشید، کلاه کاپشن را روی سرش عقب راند و جلوی پرچین چوبی و کوتاه خانهی سنتی و خوش حس و حال مادر بزرگ مهربانش، پا روی ترمز گذاشت. نیم نگاهی به صورت معصومانه‌ی غرق در خواب چکاوک انداخت و کنج لبش به سمت بالا انحنا گرفت. با آرامش صدا زد:

_ پاشو گنجشکک، رسیدیم.

بعد هم با دیدن چشمان خمار و نیمه باز او، لبخندش عمق گرفت و از ماشین پایین پرید.

در چوبی کوتاهی را که ارتفاع آن به زحمت تا کمرش می‌رسید، با یک دست باز کرد و ماشین را از مسیر پر از سنگ‌ریزهی حیاط، تا جلوی پله‌های ایوان سراسری زیبایی که عزیز مهربان و با سلیقه‌ش، نرده‌های چوبی آبی رنگ آن را پر از گلدان‌های شمعدانی کرده بود پیش برد.

چکاوک که تازه خواب از سرش پریده بود در ماشین را باز کرد، کش و قوسی به تن کوفته شده‌اش داد و گفت:

_ چه زود رسیدیم!

سروین با خنده‌ی فروخورده، نیم نگاهی به ساعت بزرگ بند استیل دور مچش انداخت و گفت:

_ دقیق یک ساعت تو راه بودیم! به تو زیادی خوش گذشته که تلافی کم‌خوابی دیشبتو درآوردی!

چکاوک پشت چشمی برایش نازک کرد و با آغوش باز به سمت پیرزن فربه‌ی بالای پله‌ها دوید.

سروین سری از روی تاسف تکان داد و با برداشتن ساک لباس‌های خودش و چکاوک، از پلهها بالا رفت.

چکاوک را کنار زد، تا کمر خم شد و عطر مهربانی تن پیرزن را به سینه کشید. شیرین خاتون «بلا می سر» گویان، صورت نوه‌ش را غرق بوسه کرد و با دلتنگی دست به سر هر دو کشید.

چکاوک از در چوبی آبی رنگ به داخل سرک کشید و با نفس عمیقی گفت:

_ عزیز عطر غذات همه جا رو برداشته، چی درست کردی برامون؟

عزیز خندهی نمکینی بر صورت تپلش نشاند و گفت:

_ ای کیجا جان (دختر جان) شما که نگفتین میاین! ظهر باقالا قاتوق درست کرده بودم، قرار بود سلیمه خانم بیاد پیشم که دخترش حال ندار بود نتونست بیاد. همون مونده، اگه دوست ندارین یه چیز دیگه درست می‌کنم براتون.

چکاوک با لب و لوچه آویزان، دهان به اعتراض باز کرد که سروین زودتر از او، اخم کمرنگی به رویش پاشید و با خوشرویی گفت:

_ نه عزیز زحمت نکش، اگه از اون برگ سیر تازه‌هاتم کنارش داشته باشی که عالیه.

عزیز ذوق‌زده به سمت پله‌ها رفت و گفت:

_ اتفاقاً دو سه هفته پیش تو باغچه سیر کاشتم، زودم رخ کرد. تا یه آب به دست و صورتتون بزنین می‌چینم میارم.

هردو داخل رفتند. چکاوک غرغرکنان ادای سروین را درآورد:

_ اگه از اون برگ سیر تازه‌هاتم کنارش داشته باشی که عالیه!

بعد هم نالید:

_ بابا این غذا سرتاپاش سیره، تو به برگشم رحم نمی‌کنی؟!

سروین به لحن بانمک او خندید و جواب داد:

_ هرکی یه نصفه رگ شمالی داشته باشه عاشق سیر و مشتقاتشه، من نمی‌دونم چه جوری ممکنه تو بدت بیاد!

خودش را روی زمین انداخت و تکیه بر پشتی قرمز رنگی که با قلاب بافی زیبایی تزیین شده بود، غر زد:

_ بدم نمیاد ولی دوسشم ندارم، خیلی بو میده!

اداهای این دختر همیشه قلبش را می‌لرزاند. بیشتر از هر چیز و هرکسی در دنیا، دوستش داشت. با خنده ساک لباس‌ها را داخل اتاق کوچک کنار ورودی گذاشت و همانطور که برای آب زدن به دست و صورتش به طرف دستشویی روی ایوان برمی‌گشت گفت:

_ پاشو اینجوری لم نده، پشتی کج میشه عزیز حساسه.

چکاوک «برو بابایی» گفت. سروین نشنیده گرفت و صورت خسته‌ش را مهمان خنکای آب کرد.

عزیز سنگ تمام گذاشته و سفرهی کوچکش حسابی پروپیمان بود. سروین چهار زانو روی زمین نشست و تکه‌ای از ماهی دودی خوشرنگ داخل کاسه سفالی لعابدار آبی را با دو انگشت جدا کرد و به دهان گذاشت.

عزیز کنارش نشست و با لذت براندازشان کرد. سروین بشقاب چکاوک را برداشت و همانطور که برایش غذا می‌کشید، با لبخند گفت:

_ چی شده پیلانه (مادربزرگ) جان؟ دلت تنگ شده بود برامون؟

عزیز دستی به پای نوه‌ش زد و جواب داد:

_ من که همیشه دلتنگ شمام ننه، ولی انگار میزان نیستی.

بشقاب را جلوی چکاوک که بغ کرده و به غذا خیره شده بود گذاشت و جواب داد:

_ من که از وقتی اومدم دارم می‌خندم عزیز، کجام میزون نیست؟!

عزیز سری تکان داد و گفت:

_ تو پارهی تن منی بچه، مگه میشه نشناسمت؟ این یهویی اومدنت بیدلیل نیست!

_ دست شما درد نکنه دیگه! من که سر و تهمو میزنن اینجام! یهویی اومدن دیگه چه صیغه‌ایه؟

_ سر منِ شیره نمال بچه، این موها رِ تو آسیاب سفید نکردم که! نمی‌خوای بگی، نگو!

صورت چروکیده‌ش را محکم بوسید و گفت:

_ بغ نکن دورت بگردم، حس و حالم خوش نبود، اومدم این‌جا حالم خوب بشه.

چشمانش نم اشک برداشت و گفت:

_ دردت به جانم ننه، چی شده قربان سرت برم؟

_ خدا نکنه. چیزی نیست عزیز، چند روز از شهر و آدماش دور باشم رو به راه میشم.

چکاوک که تمام مدت سکوت کرده بود، بشقاب خالی شده را عقب راند. دستی به شکم تختش کشید و گفت:

_ دستت درد نکنه عزیز.

خنده بر صورت خستهی سروین جا خوش کرد و طعنه زد:

_ خوبه سیر دوست نداری!

چکاوک بیخیال جواب داد:

_ بخور که نخوری از کَفِت رفته!

با لبخند و بی‌حرف، سرگرم غذاخوردن شد بلکه بعد از سیری شکم بتواند ساعتی استراحت کند. گرچه شک نداشت که به محض سر به بالشت گذاشتن، باز هم خاطرات به مغزش هجوم آورده و سرش را به دوران می‌اندازند.

بالاخره با درد تمام سال‌های زندگی‌اش روبهرو شده و این کم چیزی نبود که از خودش توقع داشته باشد در بیخیالی محض، با همه چیز کنار آمده و زندگی عادی را از سر بگیرد. حس می‌کرد به این مرور خاطرات نیاز دارد.

برای درک موقعیت جدید، باید گذشته‌ها را نبش قبر می‌کرد. این کنکاش کردن، گرچه سخت و نفس‌گیر بود، اما حتم داشت او را قوی‌تر خواهد کرد و تصمیم‌گیری را برایش راحت‌تر می‌نماید.

در میان سوال و جواب‌های عزیز از حال بقیه خانواده و اوضاع خانه، سفره را جمع کردند. کنار هم نشستند و عزیز با کلوچه‌های فومنی‌اش از آن‌ها پذیرایی کرد و با رسیدن شب، بالاخره به اتاق کوچکی که از کودکی، تمام شیطنت‌ها و خنده‌ها و گریه‌های دو رفیق را در خود ذخیره کرده بود، پناه بردند.

رخت خوابی از انبوه تشک‌ها و پتوهای مرتب چیده شده کنار دیوار که زیر چادر شب قرمز و آبی زیبایی پنهان شده بود، برداشت و روی زمین پهن کرد. دو بالشت از کمد کوچک زیر پنجره بیرون کشید و روی آن‌ها انداخت و تن خسته‌ش را به آن سپرد.

چکاوک، سر به بالشت نرسیده، غرق خواب شد و سروین غرق جایی حوالی ده یازده سالگی.

***

دست چکاوک را کشید و بی‌توجه به غرولندهای فراز، دنبال عزیز از پله‌ها بالا رفتند.

دست و صورت شسته جلوی تلویزیون نشستند و عزیز با دو لیوان شیر محلی و کلوچه‌های فومنی که دستپخت خودش بود، دعوای کودکانه‌ی دقایقی قبل را از یادشان برد. تلویزیون را برایشان روشن کرد و خودش سراغ کارهایش رفت.

لحظه‌ای دیدن شبکهی سه و زمین مستطیلی سبز و توپی که میان پاهای سرخابی‌ها سرگردان مانده، کافی بود برای اینکه بحث میان سروین و چکاوک بالا بگیرد.

_ عه سروین بزن همونجا می‌خوام کارتون ببینم. داشت هایدی نشون میداد!

سروین ابرویی بالا انداخت و سرتقانه گفت:

_ هایدی چیه؟ مگه بچه‌ایم؟ فوتبال داره اینجا!

چکاوک چاله لرزاند.

_ فوتبال چیه آخه؟ من اصلا نمی‌دونم بازیش چه جوریه! هایدی خیلی قشنگه به خدا!

سروین تنها یک سال از او بزرگتر بود اما عجیب طاقت گریه‌های دخترک را نداشت. دست دور شانه‌هایش انداخت و گفت:

_ اصلا می‌خوای برات بگم بازیش چه جوریه؟ اگه خوشت نیومد میزنم هایدی ببینی.

چکاوک بینی کوچک سرخ شده‌ش را بالا کشید و با تردید، سری به نشانهی موافقت تکان داد. توضیحات کودکانه‌ی سروین که تلاش می‌کرد مسابقه فوتبال را جذاب‌تر از آنچه بود به او نشان دهد، برایش خسته کننده شد.

وقتی سروین را غرق توپ نزدیک شده به دروازهی تیم آبی‌پوش دید، بیخیال ادامه ماجرا و هایدی و پیتر شد. عروسک مو فرفری‌اش را که مادرش، سمانه برایش خریده و می‌گفت شبیه خود اوست، در آغوش گرفت و مادرانه‌هایش را نثار تن بی روح آن کرد. آنقدر روی پاهایش تکانش داد که در نهایت خودش هم تکیه بر پشتی، سرش روی شانه افتاد.

وقتی سوت پایان مسابقه به صدا در آمد، سروین خوشحال از برد تیم یکدست سرخ پوش مورد علاقه‌ش، به عقب چرخید. چکاوک همان‌جا درحالی که عروسکش هنوز روی پاهایش بود، به خواب رفته و دیدنش با آن

شروع مطالعه رمان