رایگانسیده هاجر ضیاپور

_

من

به چیه این زندگی دل خوش کنم وقتی مادرمو پدرم به درخت می بنده و کتکش می

زنه؟ مگه تو اسیری؟

مگه تو حیوونی؟ اون روز، همون روز که به بهونه

،ی روسری سیاه سرت اونقدر کتک خوردی که غش کردی

همون روز که خون از پشت لباست زده بود بیرون، همون روز که فکر کردیم مردی. تو حالت خوب نبود

مامان، متوجه ما نبودی، ولی ماها

همه مون، هر چهارتامون، از ترس داشتیم سکته می کردیم. حتی اون شیرزادی که مثال˝ هیچی نمی فهمه خ ودشو

خیس کرده بود مامان. این جهنمی که برامون درست کردین اسمش زندگی نیست، اون مردی که راه و بیراه هم

تن تو رو میلرزونه

، هم ما رو، اسمش پدر نیست! تو خودت بچه

هات عروسی کردن، به عنوان مادر نتونستی

بری، اصال˝ تو این چند سال جرات نداری اسمی ازشون

،بیاری توی تما

م مراسمایی که خونه ی دایی و خاله

ها

264

میشه، اونا میان و تو حتی نمی

تونی نگاشون کنی. چرا به اسم عاشقی طالق گرفتی؟ هم سه تا بچه رو اونور بی

مادر کردی، هم چهارتا رو اینور اسیر. واسه چی زنده بمونم وقتی نه تو محل آبرو برامون مونده، نه تو خونه

آرامش.

و گریه اش را از سر گرفت.

چیزی نگفتم؛ یعنی حرفی برای گفتن نداشتم، جوابی نداشتم بدهم. همه

ی حرفهایش درست بود. ما گاهی در

زندگی خود

مان را هم فراموش می کردیم چه برسد به اطرافیان یا دلبندانمان. من و رحمت فکر نمی

کردیم

دعواهایمان چه تبعاتی برای بچه ها می

تواند در پی داشته باشد. لیلی دیگر پانزده سالش شده بود، خیلی خوب

همه چیز را درک می کرد.

او امروز ممکن بود هرگز به هوش نیاید، ممکن بود زن

ده نماند. چطور می

توانستیم این داغ را تحمل کنیم. داغی

که خودمان"قاتل" حساب می شدیم.

***

کارهای ترخیص لیلی را انجام داد و برگه به دست به سمت اتاق رفت. آمد وارد اتاق شود که ضجه

های آرام

لیلی را شنید و پاهایش از حرکت ایستاد.

_ مردی که راه و بیراه هم تن تو رو می لرزونه، هم مارو؟، اسمش پدر نیست. تو خودت بچه

هات عروسی

کردن، به عنوان مادر نتونستی بری. اصال˝ تو این چند سال جرات نداری اسمی ازشون ب یاری. توی تمام

مراسمایی که خونهی داییا و خاله ها میشه، اونا میان و تو حتی نمی

تونی نگاشون کنی. چرا به اسم عاشقی طالق

گرفتی؟ هم سه تا بچه رو اونور بی مادر کردی، هم چهار تا رو این

ور اسیر. واسه چی زنده بمونم وقتی نه تو

محل آبرو برامون مونده، نه تو خونه آرامش ؟

با چشم هایی آتشین وارد شد، ولی جلوتر نرفت. با نگاه غضب آلودی خطاب به ایران گفت:

_ جمع کن بریم.

و خودش بیرون منتظر ماند تا مادر و دختر بیایند. دخترش از او متنفر بود و او حسی نداشت، دخترش او را

پدر نمی دانست و او حسی نداشت، اما چرا! ناراحت شده بود که می

وه ی عمرش او را نمی

خواهد، خیلی هم

ناراحت بود، ولی این دلیل نمیشد که به آنها رو بدهد. آنها نمی فهمیدند، درک نمی کردند.

265

هیچ کس نمی فهمید که همه ی بداخالقیها و کج خلقی هایش از سرِ سرشکستگی است؛ سرشکستگی

ای که

خانواده ی دایی اش برایش رقم زده بودند.

لیلی ه نوز بیمار بود و خانه پر از رفت و آمد قوم و خویش، ایران هم ظرفیت و گنجایش تنش دیگری را

نداشت. اگر می ماند بی شک طوفانی دیگر برپا می کرد...

***

سال13۷۰

:

دست به سینه، با چشمانی خون آلود نگاه به مرد گورکن دارد و هیچ نمی

گوید. برعکس ایران که از دیشب

خودش را کشت

ه، او ساکت است و همه چیز را در خودش می

ریزد. سنگی به بزرگی کف دو دست گلویش را

چسبیده و درست از امروز صبح که پزشک به او ماجرا را توضیح داده بود، راه نفسش را بسته.

صدای شیون مریم را می شنود، صدای زاری سوزناک ایرانش را می

شنود، اما پاهایش هم مانند غدد اشکی

چ

شمانش از کار افتاده اند و نمی تواند به سمت آنها برود.

صداها را می شنود، اما درک چندانی از آنها ندارد. می بیند که لیلی آرام آرام گریه می

کند، شیروان مغرورانه اشک

چشمهایش را پاک میکند، همه ی اینها را حس می کند، اما نگاهش از آن گودال کنده نمی

شود؛ گودالی که از

امشب قرار بود شیرزادش در آن بخوابد؛ شیرزادی که یک شب را هم بدون آنها سر نکرده بود.

به یاد آن روزی افتاد که به دنبالش در مرکز کودکان استثنایی رفته بود و پسرک محکم کمرش را در بر گرفته

بود. چقدر با آن صداهای نامفهوم او را بابت یک شب دوری از خانه بازخواست کرده بود، پس چطور از امشب

می

خواست تنها و دور از خانه در این مکان سرد و خاموش بخوابد؟ صدای"ال اله اال اهلل"

،مردم را می شنید

اما نگاهش را از آن گودال نگرفت.

طفل بینوا دو روز بود که با همان زبان الکن و عقل ناقصش می

خواست به آنها بفهماند که دردش چیست، ولی

نمی توانست.

هرچه از او می پرسیدند و جواب می

شنیدند، چیزی دستگیرشان نشده بود. دیشب که تشنج کرد و از هوش

رفت و هرچه صدایش زدند جواب نداد، سراسیمه او را به بیمارستان رساندند.

همان موقع که دکتر با ناراحتی آب پاکی را روی دستشان ریخت:

"طفل معصوم آپاندیسش ترکیده . سم کل بدنش رو گرفته. تازه هم نیست، مال چند روزه. متاسفم! خدا صبرتون

266

بده."

از همان ساعت مات و مبهوت شده بود.

پسرکش را داخل قبر گذاشتند و او دست به سینه ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.

تلقینش را خواندند و سنگ لحد را باالی سرش گذاشتند و او دست به سینه ایست

اده بود و فقط نگاه میکرد.

با سیمان درزهایش را گرفتند و او ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.

چاره ای نداشت، راهی نداشت، این جا آخر کار همه بود. وگرنه باز هم می رفت و پسرکش را برمی

گرداند. ایران

خودش را روی سطح تازه سیمان کاری شده پرت کرد.

قطره اشکی لجوج از گ

وشه ی چشم راستش فرو چکید و بند آمد. چرا چشمانش آن

قدر خساست به خرج

می دادند؟ چرا با باریدن، راه نفس کشیدنش را هموار نمیکردند؟ دوباره نگاه به قبری که حاال با پارچه

ای سیاه

رویش را پوشانده بودند، انداخت.