بچه ها از شیشه ی پنجره
ی اتاق پذیرایی در سکوت و با ترس به پدرشان خیره بودند. حق داشتند؛ آنها هم با
تمام بچگی شان هم می دانستند این رحمت ژولیده و خون آلود و البته خونسرد، چقدر خطرناک است.
سرم را به سمت او برگرداندم.
_ عمه
قلی؟
جوابم را نداد و همانطور بلند و تند نفس می کشید؛ نفسی که از روی حرص بود.
جلوتر رفتم و پایین پایش، روی پله اول نشستم. گوشه ی روسری
ام را باال بردم تا به زخم باالی ابرویش برسانم
و پاکش کنم که همان گوشه را گرفت و بلند شد. بلند شد و مرا هم با خود بلند کرد.
داشتم خفه می شدم. دستم را روی دستش که روی روسری مشت شده بود، گذاشتم و ترسیده نگاهش کردم.
_ نکبت!
و با دست دیگرش به گونه ی راستم سیلی زد.
ضرب دستش چنان سنگین بود که سرم کج شود، اما با همان روسری محکم نگهم داشت:
_ عوضی!
ضربه
ی بعدی
را به گونه
ی چپم زد و پرتم کرد وسط حیاط که روی آرنج دستم افتادم. کشان کشان خودم را
عقب کشیدم. دستم درد گرفته بود اما فرصت ناله کردن نداشتم. هنوز زخم
های قبلی خوب نشده بودند. دست
به کمر و آرام آرام همراه با عقب رفتن من جلو می آمد.
_ تویه نکبت چی بودی که وا
سه ت این همه خفت بکشم؟ لگدی به پهلویم زد که جیغم به هوا رفت:
_ اون برادرای عوضی تو...
لگد دیگری زد:
_ اون حسینعلی آشغال...
لگد بعدی را سمت مخالف زد:
_ نذاشت همون اول بهت برسم...
_ اونا تو رو... همون اول به من ندادن، االن بایدم به خاطر تو لنترانی بشنوم.
261
م
ابین حرفهایش لگد میزد:
_حسینعلی و مادرت تو رو به من ندادن. اونا نذاشتن.
او می زد و صدای گریه ی بچه ها و و ضجه
های من در فریادهای"ندادن" و نزاشتن"های هذیان
وار رحمت گم
شده بود.
***
فصل سیزدهم
_ماماااان...! ماماااان...! بیا لیلی کف کرده.
_
ها؟! کف چرا؟
_نمی دونم! کف کرده، هم خس خس می کنه هم خرخر. سراسیمه برخاستم و به سمت حیاط پا تند کردم:
_یعنی چی؟ خس
خس چرا؟ خرخر برا چی؟
_ تو بیا.
کارِ خانه تمامی نداشت. از باغ تا حیاط اندازه یک قرن برایم طول کشید. چهار پله ی ایوان را به کمک نرده
ی
آهنی باال رفت م. لیلی به پهلو روی بالشت خوابیده بود. سیاهی چشمانش رو به باال رفته و سفیدی آن نمایان شده
بود، و کف ازگوشه ی لبش جاری شده بود و بالشت زیر سرش را آغشته کرده بود.
_ یا علی! یا ابالفضل! چی
شدی؟
سرش را از روی بالشت بلند کردم. تنش به عرق نشسته بود، ولی بدنش س
رد بود! دستانش بی
رمق آویزان شده
بودند و می لرزید، دیگر از آن خرخر خس خسی که شیروان می گفت هم خبری نبود.
بر سر خودم زدم:
_ واااای خدا بچه م از دستم رفت ... شیروان بدو برو کمک بیار. برو تو خیابون بدو.
چند ضربه به صورتش زدم:
_
لیلی، لیلی، لیلی جان؟ چی شدی مادر؟
مریم زاری کنان گفت:
262
_ لیلی مرده، خودش خواست بمیره.
مبهوت به او نگاه کردم که به پهنای صورت اشک می ریخت.
_ خودش خواست بمیره. به خدا راست می گم. رفت انبار سم خورد. بهم قبال˝ گفته بود که این کارو می کنه.
هاج و واج نگاهم
به لیلی خوابیده در آغوشم برگشت.
نمیدانم، درست یادم نیست که امامعلی کی از راه رسید کی او را از آغوش منی که بی وقفه جیغ می
کشیدم و
محکم او را به خود می
فشردم، بیرون کشید و کی و چطور با پاهایی برهنه همراهشان راهی شدم، کی به
بیمارستان رسیدیم، چه کسی به رحمت
خبر داد، کی رحمت از راه رسید. چیزی را به یاد ندارم. تمام مدت
صحنه ای از گذشته برایم تداعی می شد؛ صحنه
ای از ایرانِ جوان که دست از جان شسته بود و مشت مشت سم
به دهان می
ریخت و رویش آب میخورد. این میان برایم مجهول بود که لیلی را چه شد که دست به این کار
زد؟!
معده اش را شستشو داده بودند، چند بار باال آورده بود. دکتر می
گفت خطر رفع شده و حاال او آرام و بی خبر از
همه جا روی تخت خوابیده بود، بی خبر از آتشی که در دلمان به پا کرده بود.
خیره به صورت او قطره قطره اشک می ریختم، اما صدایم درنمی آمد. دکتر به همراه پرست ار پر سروصدا وارد
شد:
_ خب مریضمون که حالش خوبه، از دیروز هم که آرامبخش گرفته و خوابیده، معده
شم که شستشو شده، هر
چی خورده بود هم قبل و هم بعدش پس داده، فعال˝ مشکلی
،نداره مرخصه .ولی مواظبش باشید .دختر بچه تو
این سن چطور می شه که دست به همچین کاری بزنه؟ بچه که نیست بگیم اشتباهی سم رو
،خورده حتما˝
چیزی شده که کارد به استخونش رسیده و دست به خودکشی زده.
رحمت وامانده نگاهش کرد:
_ چشم! من بعد بیشتر حواسمون هست.
و توضیح بیشتری نداد.
همه که بیرون رفتند و تنها شدیم، لرزش پلکهای لیلی را دیدم.
_
بیداری مادر؟
263
آر
ام پلک هایش را از هم باز کرد و خیره
ی چشمهای متورم من شد و قطره اشکی از چشمش روی بینی و بعد
روی بالشت سقوط کرد. اشک من هم با دیدن چشمان باز او دوباره جوشید:
_
خدا رو شکر مادر! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که چشماتو باز کردی. این چه کاری بود کردی مادر؟ به
جوونی خودت فکر نکردی؟ به من فکر نکردی؟ به بابات...
با تمام ناتوانی اش پوزخند زد:
_ هه! بابا؟! بابا که بود و نبود ما براش فرقی نداره.
مبهوت نگاهش کردم. لبش همراه چانه اش لرزید:
_
مردن شرف داره به این زندگی که هفت روز هفته دعواست، فحش و کتک کاریه، احترام توش
نیست.
زار زد:
_ چه مرگت بود مامان؟ چه مرگت بود که سه تا بچه و یه شوهر بی
زبون و مظلوم رو ول کردی، اومدی دنبال
بابا که حرف خوبش فحش ناموسی و ناسزاست؟ چه مرگت بود که اومدی سر زندگی
ای که یه روز عمه
صغری میاد اُرد میده دعوا میشه، یه روز عمه زینب نق میزنه کت
ک می
خوری، یه روز عمه مهتاب میاد شر به پا
می کنه، یه روزم یکی دیگه میاد یه چیزی میگه دعوا می
شه، یه روز دیگه خودش حالش میزون نیست میفته به
جون تو و ماها... تو بهشت بودی مامان، قدر ندونستی و با سر افتادی تو جهنم. تو به چیه این زندگی دلت
خوشه؟
هق زد: