228
_ جلو بقیه حرفی نزدم، ولی رادیو همه ش داره میگه هرشب تهران رو صدام بمبارون می
کنه، حواست به
خودت باشه عمه قلی، حواست به مهتابم باشه، انشاهلل که با خبر خوش برگردی.
سری تکان داد و
دستی روی صورتش کشید:
_ پول مول تو خونه گذاشتم.
دستی روی سر مریم کشید، ولی نگاه دردمندش روی شیرزاد بود:
_حواست به بچه ها باشه، همه ی فامیل تو محل هستن، دور و برتن، کاری بود بهشون بگو...
کمی مکث کرد. نگاه تهدیدگرش را سمت من سوق داد:
_
ولی ایران! باد به گوشم برسونه در نبود من، دست از پا خطا کردی، سراغی، خبری از اون تخم سگا گرفتی یا
این که اتفاقی دیدیشون، خونت پای خودته.
زبانم آماده بود تا در جوابش بگوید:
"
مگر دستی هم مانده که به خطا برود. مگر جراتش را دارم با وجود خواهرانت که در همین محل زندگی
می کنند کا
ری بکنم و سراغی از عزیزانم بگیرم"
، ولی لعنتی به آن زبان سرخ فرستادم و حرفم را در گلو خفه
کردم و"چشم"ی زیر لب بلغور کردم.
رحمت آن شب با یک ساک دستی مشکی رنگ به همراه آمبوالنس حامل پیکر خوابیده
ی مهتابِ سرا پا در گچ
و متصل به سیم و دستگاه، راهی تهران شد ود
یگر هیچ خبری از او نشد.
آن روزگار این طور نبود که در هر خانه تلفن باشد، حتی مخابرات هم در شهر بود.
اندک خانه ای؛ شاید دو نفر در روستای ما تلویزیون داشتند و ما اخبار جنگ را از کسانی که شب ها در خانه
ی
آن ها پای تلویزیون مین شستند، می شنیدیم و یا از طریق ر
ادیوهای کوچک جیبی می شنیدیم...
شب از نیمه گذشته بود و من هنوز باالی سر شیرزاد نشسته بودم و پاشویه اش می کردم.
طفلک زبان درست و حسابی نداشت و فقط ناله می کرد. لب
های خشک و ترک خورده و صورت سرخ
ناشیوتبش را که نگاه می کردم، دلم بیشتر خون می شد.
در حق این
بچه بیشتر از بقیه ظلم شده بود. نمی دانم حکمت خلقتش چه بود که باید این همه زجر می کشید.
229
اصال˝ تبش پایین نمی
،آمد سپی ،ده زده بود
لحظه ای حس کردم نفسش باال نمی آید و در تقال سرش را این طرف و آن طرف تکان می
دهد، دست زیر
سرش بودم و از بستری که به خاطر تب باال
،و عرقی که کرده بود، دیگر خیسِ خیس شده بود بلندش کردم
همین که سرش باال آمد، طفلک زردآبه باال آورد، هم از راه دهان و هم از بینی.
نمیدانم با شکم خالی و حجم معده
ای به آن کوچکی چقدر آب درونش جمع شده بود که آن همه را بچه با
جان کندن باال آورد.
در چشمهایش
رگه های خونی می
دیدم. وقتی که نگاه دردمند و مظلومش را به سمتم سوق داد، مرا بیشتر از
پیش دلخون کرد.
بغلش کردم و لبه ی حوض نشاندمش، شیر آب را که باز کردم و پاها و دست
هایش را زیر آن بردم، موهای
تنش سیخ شدند و بدنش به لرز نشست.
نگاهم سمت آسمان رفت. فصد روشن شدن نداشت؟ این ساعت نمی
شد به راحتی ماشین گیر آورد و در چنین
وضعیتی خود را سریع به یک بیمارستان یا مرکز درمانی رساند. حتی در روز روشن نمی
توانستیم راحت
وسیله ی نقلیه گیر بیاوریم. امکانات کم بود و اطالعات هم اندک و من نمی
دانستم این تب برای طفل زبان
بسته ا
م چقدر می تواند خطرناک باشد.
بعد از آن تهوع بدنش کمی خنک شد، اما شیرزاد دیگر آن شیرزاد کم فهمِ عقب مانده
ی قبل نشد، دیگر هیچ
چیز نمی فهمید، لباس تنش را تحمل نمی کرد، همه را از یقه می گرفت و پاره می کرد. ناسازگار شده بود.
انگار آن تب همان عقل نصفه و نیمه اش را هم به یغما برده بود که دیگر به هیچ صراطی مستقیم نمی شد.
شاید اگر از بیرون کسی نگاه می کرد میتوانست این را به سنش ربط دهد، اما من که تجربه
ی بزرگ کردن چند
بچه دیگر را نیز داشتم و رفتار قبل تر او را دیده بودم می فهمیدم که این رفتارها از سر طفولیت و کم
سنی
نیست...
دو ماه بعد از شبی که رحمت در تاریکی شب خانه را ترک کرده بود، با موهایی که تا روی شانه اش می
رسید و
ریش هایی که تا روی سینه بلند شده بودند، در تاریکی شبی دیگر به خانه برگشت.
بچه
ها وقتی او را دیدند پشت سرم پناه گرفتند. لیلی با ترس به او نگاه
می کرد!
این وسط فقط شیرزاد بود که با لبخند و دستی که تا مشت در دهانش چپانده بود نگاهش می کرد.
230
از پله های ایوان با آرامش و بدون هیچ عجله ای باال آمد. روبه
رویم که رسید نگاه پرمهرش از زیر خروار خروار
مو و ریش و سیبیل نصیب من شد.
پیشتر آمد و بدون خم ساک دس تی را آرام روی زمین انداخت و با دو دستش سرم را گرفت سمت لبش برد و
از روسری بوسید. سپس دستانش از سرم جدا شد و شانه هایم را در برگرفت بی
هیچ مالیمتی، محکم به
سینه اش چسبیدم.
مانند کودکی که بعد از مدتی دوری به آغوش پرمهر پدرش پناه می برد، محکم دست هایم را دور
کمرش حلقه
کردم. من تا ابد بیمار این مرد بودم.
تکان خوردن قفسه ی سینه اش که نشان از تک خنده
اش داشت را حس کردم. دوباره سرم را بوسید و"آخ"
ی از
عمق جانش بیرون زد.
بچه ها را به نوبت در آغوش گرفت، بوسید و بویید. شیرزاد را به سینه چسباند.
_
!آخ جان دلم پسرکم
مظلوم من. مهربونم!
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و میان انبوه ریشه هایش گم شد.
آن شب و چند شب بعد خانه پر شده بود از مالقات کنندگانی که از اقوام و آشنایان برای احوالپرسی از
وضعیت مهتاب به خانه ی ما می آمدند و می رفتند. فرصت یه دم نشستن نداشتیم.
_عمه قلی!
به جای جواب نگاهش را سمتم چرخاند و منتظر شد تا ادامه ی حرفم را بگویم:
_ می
گم شیرزاد رو یه دکتر ببریم؟
نگرانی به نگاهش رنگ پاشید: