رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ ببینید همیشه واسه همه ی بچه ها صدق نمی کنه این ماجرا، گاهی تو ده تا بچه یکی این

طوری میشه، گاهی

هم هر د

ه تا سالم به دنیا میان، گاهی ام همه شون با هم عقب مونده می

شن، خیلی وقتام پیش اومده بچه به خاطر

ابن اختالالت ژنتیکی فلج مادرزاد به دنیا بیاد.

ما مریض با این شرایط کم نداشتیم. به این جور مشکالت می

گن"اختالالت ژنتیکی."

نگاه دردمند رحمت اول روی شیرزاد که دس تش را تا مشت در دهانش گذاشته بود، نشست و بعد میخ چشمان

خیس من شد. از چشمانش درد بیرون می زد.

از مطب که بیرون آمدیم روی صندلی

های سالن انتظار وا رفتم و برای بخت شومم باریدم. کمی که گذشت

دست نوازش رحمت را روی سرم حس کردم. حس کردم و دلم ذره ای تکان نخورد!

من و موسی هم فامیل بودیم، پس چرا هر سه فرزندانم سالم بودند؟ خرافه بود اگر می گفتم آه موسی دامن

مان

را گرفته؟ بی انصافی بود اگر هر سیلی و ضربه و ترکه ای که از رحمت می خوردم به یاد نوازش

های از سر مهر

موسی می افتادم و به خودم و رحمت لعنت می فرستادم؟ خرافات بود اگر حال امروزمان را حاصل دل شکسته

ی

ان سید مظلوم می دانستم؟ یا حاصل بی مهری ام نسبت به بچه های طرد شده

ام؟

صدای رحمت مرا از خودآزاری ای که خود را درگیر آن کرده بودم رهانید:

_ پاشو بریم ایران جان! باید برگردیم.

تقریبا˝ نالیدم:

_ چطور برگردیم؟ پس این طفل

معصوم چی؟

دستش از روی سرم کنار رفت:

226

_ دیدی که ... چاره ای نداریم ... درمان نیست ...دوایی نداره. کسی نمی تونه کاری بکنه.

با صدایی پر بغض و لبی که روی هم بند نمی شد نالیدم:

_ پس من چیکار کنم؟ دلم داره آتیش می گیره عمه قلی، هر وقت نگاش می کنم جیگرم کباب می شه.

کالفه و پر از درماندگی نفسی بیرون داد و با باال کشیدن پاچه

ی شلوارش کنارم نشست، هر دو آرنجش را روی

زانویش گذاشت. کف هر دو دستش را به هم مالید. انگشتانش را در هم چفت کرد و به رو به رو خیره شد:

_ دل منم داره آتیش می گیره، جیگر گوشه مه، فکر می

کنی واسه

من مهم نیست؟ مگه می شه بی

خیال باشم! کم

که نذاشتم براش، ولی خودت دیدی که دکتر گفت راه به جایی نمی بریم، باید بسوزیم و بسازیم.

من که سالها بود می سوختم و می ساختم، ولی این داغ دیگر از تحملم خارج بود.

سر بلند کردم تا افکارم را با او در میان بگذارم که چشمان پرخون و سیب آدمش که مرتب باال و پایین می

،شد

دلم را خون کرد، پس بی صدا برخاستم و رو به سوی سرنوشت نامعلوم شیرزاد همراه رحمت شدم.

***

آدمها عادت عجیبی دارند؛ عاشقِ هم می شوند و بعد به یک باره از هم تنفر پیدا می

کنند، از خون هم هستند و در

عین حال به یکدیگر زخم می زنند، یکدیگر را دوست دارند، ولی گاهی یکی آن چنان دیگری را می

رنجاند که

حس می کنی دیگر جای هیچ گذشت و بخششی وجود ندارد، اما در عین حال جانشان برای هم در می رود.

عمه جزء این دسته از آدمها بود؛ ذات مهربانی داشت، دلش برای غم هایت خون می شد، اما از زخم

زبانش در

امان نبودی.

این روزها که فقدانش خانه را ساکت تر و دلگیر تر از گذشته کرده، قدر بودنش را بیشتر می

دانم و بیشتر به

نعمت حضورش در گذشته پی میبرم. عمه ای که به حرمت ابهت مادرانه اش رحمت سر سفره حاضر می

شد و

مجبور بود در کنار ما غذا بخورد، ولی حاال، ب

عد از چند ماه که از نبود عمه می

گذرد، دوباره همان سینی

پروپیمان سه وعده ی غذایی و تنهایی خوردن دوباره تکرار شده!

لیلی بیشتر می فهمد، بیشتر درک می کند، من این را از نگاه حسرت باری که به رحمت می

اندازد می فهمم، اما او

هم از ترس سکوت می

کند، او هم با این سن

کمش می

داند که باید از این"پدر" ترسید. "ترس" تنها هدیه

ای

است که زندگی با رحمت برای ما ارمغان داشته، حتی برای کودکی به سن لیلی!

227

سختیها تمامی ندارند، کارها کم نمیشوند، ولی قدرت بدنی من روز به روز کمتر میشود.

نگاه کردن به طفلی که کم میفهمد، اما زیاد ،واکنش نشان میدهد، ذره ذره جانم را میگیرد. دوری کردن رحمت

جدا غذا خوردنش، بی مهریها، قهرهای دنباله دارش هم آزاردهنده اند و چون خوره به جان نیمه جانم می افتند.

لبخند ماسیده بر لبم همیشه نمایان است؛ نمایان است تا بروز ندهم که عمر ارزشمندم را باخته ام. نمایا ن است

تا نشان ندهم از سنگِ عشقِ کودکی بر سینه زدن پشیمانم.

گویی این خانه را نفرین کرده

اند که هنوز یک سال از رفتن عمه نگذشته، دوباره غبار

غم بر درودیوارش نشسته است. مهتاب سه روز پیش تصادف سختی کرده و دکترها به بهبودی او چندان امیدی

ندارند.

_

حاال چیکار کنیم داداش؟

این را زینب گریه کنان رو به رحمت می پرسد.

_امروز با دکترش حرف زدم، هر چند وقت اینجا بمونه راه به جایی نمی بریم و باید چند صباح دیگه جنازه

ش

رو خاک کنیم.

صدای گریه ی زینب بلند میشود:

_ وای خدا!

_ گفته بهتره ببریمش تهران.

_

اون بیچاره که از

نوک پا تا فرق سرش تو گچه، چطوری می خوای ببریش؟

رحمت خیره به نا کجا آباد جواب می دهد:

_

دکتره متخصص بود باال سرش، همون برام هماهنگ کرده کارا رو، خودشم یکی دو جا که میشناخت هم

زنگ زد، هم بهم معرفی کرد و آدرس داد، دکتر کتابچی رو هم آدرسش رو گرفتم، پیداش میکن م، باالخره

هم والیتی حساب می شیم. شمالی هستیم همه مون. یه کم سیبیل دکترا را چرب می کنم، اصال˝ اندازه ی قدش

پول می ریزم تا سرپا بشه

،دوباره نمی زارم همین جوری بمونه.

_ دست خودت رو می بوسه رحمت. ماها که چیزی نمی دونیم و سرمون نمی

شه، تو بهتر میتونی از پسش

ب

ربیای.

_ اینا رو نگفتم که یکی از شماها برین، خودم نوکرشم، خودم میخوام برم.