" نشد که این یکی پسر بشه...
و این بار صدای آرام و مهربان مردی جایگزین شد که بزرگترین ظلم عالم را در حق او کرده بودم:
_پسر و دختر نداره که خانوم، هر دوتا رو خدا میده".
با صدا زدن سادات خانم یکه خورده نگاهش کردم.
_بسم اهلل! دختر حواست کجاست؟
191
_
جانم حاج خانم؟ چیزی گفتید؟
_ می
گم اسمی هم براش در نظر گرفتین؟
_ نه واال! بزارین عمه قلی بیاد ببینم چی میگه.
خوشحال شد. گمان کرد نثیحت او را به گوش گرفتم:
_خوب می کنی دخترم،صبر کن با شوهرت مشورت کن.
هوا تاریک شده بود و من تک و تنها با یک نوزاد یک ر ،وزه، به دور از خانه و خانواده و قوم و خویش، اینجا
در یک اتاق کوچک که حکم خانه ام را داشت، چشم انتظار رحمتی بودم که روز به روز بی انصاف تر می
شد و
رد مهربانی هایش را بدخلقی می گرفت.
با شنیدن صدای نق ونق خودم را به گهواره رساندم. گوشه
ی لباس را باال دادم و در همان حالت نشسته خم
شدم و مشغول شیر دادنش شدم. جایش را تمیز کردم، انقدر دسته
ی گهواره را تکان دادم تا دوباره به خواب
رفت.
_
،الال الآلآآآ ال دِمّا تووووو، آخ مامان گِرِه. تِه دی تا چِشِ بَیرِه خووووو، آخ مامان گِرِه. الال الآلآآآ الال الالییییی
آخ مام
ان گِرِه. مامان هَ سه بِرمِهگَلیییی، آخ مامان گِرِه.
دل دارنه کهو ونوشه.
)
الالالال تنت را میپوشانم و تکانت میدهم تا خوابت بگیرد. گلوی مادر را بغض در بر گرفته. دلش چون
بنفشه ی کبود، خونآلود است(.
دیگر بغض چنبره زده بر گلویم مانع از ادامه الالیی خواندنم ش د. سرم را به همان دستی که در حال تکان دادن
گهواره بود گذاشتم و هق هقم چهاردیواری اتاق را پر کرد. پر صدا و از عمق جانم گریه کردم.
_
یاهلل ایران جان، دخترم؟
_ بله حاج خانم؟ بفرمایید!
با پشت دست اشک هایم را پاک کردم.
_
نیومده هنوز؟
192
بغض دیگری روی بغض ه
ای تلنبار شده بر گلویم نشست:
_نه!
نمیدانم شنید یا نه خودم که صدایی که از گلویم درآمده بود را نشنیدم.
_
،گریه نکن مادر، خوب نیست زن زائو اینقدر کدورت کنه. بیا مادر، بیا یه کم حلواجوش درست کردم برات
بخور یه کم جون بگیری، بنیه ت برگرده، باید به بچه هم شیر ب
دی.
همزمان صدای در حیاط آمد.
_فکر کنم شوهرت هم اومده، یه کم کوکوسبزی هم آوردم که اونم بخوره.
_ زحمت کشیدی حاجخانم. انشاهلل تو شادی هاتون جبران کنم.
_یاهلل سالم حاج خانم.
پیر زن صاف ایستاد:
_
سالم پسرم، خوش اومدی دیدم دیر شده، هوا هم تاریکه، خوب نیست زن زائو تک و تنها بمونه پسرم، اینه
که با اجازه ت اومدم پیش ایران.
رحمت دست روی سینه گذاشت:
_ این چه حرفیه حاج خانم لطف دارین به ما، خونه خودتونه.
رحمت هرچقدر با من بدخلق بود، در برخورد با همسایه و بزرگترها، همیشه کرنش می
کرد و حرمتشان را نگه
می داشت. س
ادات خانم که رفت استخوانهای شکسته ام را وادار به ایستادن کردم.
_عمه قلی، شام!
جلو آمد و سر سفره نشست. او آن طرف سفره نشست و من این طرف. از این فاصله بوی بویال را حس
میکردم. تنم لرزید، اما زبان به دهان گرفتم؛ با شناختی که از او داشتم مالحظه ای در کارش نبو د و امکان داشت
با این وضعیتم هم مرا به باد کتک بگیرد. هنوز اولین قاشق را به دهان نبرده، صدای نق نق بچه بلند شد. قاشق
را به بشقاب برگرداندم و برای برداشتن بچه برخاستم. او را در آغوش گرفتم و سر سفره برگشتم. آرام لباسم را
کنار زدم و سینه را در دهانش گذاشتم. ت
ا آمدم قاشقم را پر کنم
و به دهان ببرم که لقمه ای را که آماده کرده بود چنان وسط سفره پرت کرد که تکان محکمی خوردم.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم:
193
_ چی شده؟
داشت با چشمانی به رنگ خون نگاهم می کرد:
_ وسط غذاخوردن، بچه یه روزه رو آوردی جلو چشم آدم شیر می دی، ن
می
گی آدم از غذا خوردن میفته؟ اینم
من باید یادت بدم؟
بدون آنکه متوجه عمق حرفش بشوم ترسیده زمزمه کردم:
_ ببخشید!
_ من بعد واسه من جدا سفره بنداز، تنها می خورم.
و باز هم:
_ چشم!
بچه را در حالی که به گریه افتاده بود رها کردم و سریع سینی بزرگی آوردم و بشقا
ب کوکو و تکه
،ای نان
لیوانی آب و ظرف ترشی که جزء الینفک دستور غذایی اش بود را در آن چیدم و جلویش که حاال به بالشت
گوشه ی دیوار تکیه داده بود، گذاشتم.
بچه را که بغل کردم بوی مرا که حس کرد، کمی آرام گرفت ولی همچنان دل می
زد. نگاهش کردم. چقدر شبیه
.اعظمم بود درحالیکه اشک از گوشه ی چشمانم می چکید، سعی کردم همراه با غذا، بغضم را هم قورت بدهم.
روزگارمان همان
طور روال خودش را طی میکرد با تفاوت اینکه دلخوشی تسکین تمام دلتنگی هایم برای
بچه هایم با دختری پر شده بود که با نگاه به سیمایش صورت آن ها را می دیدم.
چند ر
وزی بود که دیگر فرستاده های پدر رحمت سراغمان نمیآمدند به خیال اینکه آنها هم دیگر خسته شده
اند
فراموششان کرده بودم.
اما انگار اوضاع اینبار قرار لود تغییر شگرفی بکند.
صدای یااهلل بلند رحمت را که شنیدم، اول از حاضر بودن چای و غذا اطمینان حاصل کردم و بعد لیل ی به بغل
روی ایوان رفتم تا طبق عادت هر روزه ام از او استقبال کنم. تا دهان باز کردم که سالم دهم، نگاهم خشک شد.
رحمت را دیدم که با تواضع و مهربانی زیر بغل مشهدی موسی( شوهر عمه) را گرفته و به سمت ایوان
میآورد.
با وجود تعجب و ترسی که به جانم افتاده بود، زو
د به خود آمدم و با شتاب از تک پله ی ایوان پایین رفتم:
194
_
سالم عمو! خوبین؟ خیلی خوش اومدین، قدم سر چشممون گذاشتین. چه حال؟ چه خبر؟
عمو سرش را بلند کرد . در چشمان او نه کینه و خشم دیدم و نه عطوفت و مهربانی، خنثای خنثی!
_ سالم بابا تِه دَس درد نَکِنِه، به ل .طف شِما خارِمِه. خَوِرِم که... سِالمِتی )سالم بابا ممنون به لطف شما، خوبم
خبرم که... سالمتی(