رایگانسیده هاجر ضیاپور

با دیدن موسی که روی ایوان نشسته بود، با شوق قدم برداشت. جواد از گردن پدرش آویزان شد.

احترام با اشاره ی دست موسی کنارش نشست.

_

سالم! کی اومدی؟

درحالی که خستگی از سر و رویش می بارید، با رعایت نگاه سنگین احترام و اعظم به لبخندی کوتاه اکتفا کرد:

_سالم طوبی

جان یه ساعتی

هست.

_ چرا نیومدی خونه

ی آقا جانم؟

در حالی که دستش دور جواد محمکم تر می کرد بی اهمیت جواب او را هم داد:

_فکر کردم بچه ها خونه موندن.

زن در حالی که عقب گرد می کرد به حرف آمد:

_پس من برم سماور و روشن کنم.

_روشنه فقط باید چایی بزاری...

و ادامه داد:

_دست ش

ما درد نکنه!

در مطبخ در انتظار دم کشیدن چای بود که اعظم سر رسید.

_ مامان آب!

سرش را تکان داد و از کوزه ی کنار اجاق برایش آب ریخت. دخترک آب را الجرعه سر کشید و تشکر کرد.

_نوش جان!

188

کمی نگاهش در صورت قرص ماه دخترک چرخید:

_تو از همه

شون کمتر شبیه باباتی! به

مامانت بیشتر شبیهی.

اعظم خوشش آمد. لبخند کودکانه ای زد و برای شنیدن ادامه ی تعریف.های نامادری

اش پیشقدم شد و کنارش

روی حصیر پهن شده در کف مطبخ نشست.

طوبی با کمال میل پذیرایش شد. کمی او را سمت خودش کشید. شانه

اش را نوازش کرد و با اشکی که در

چشمهایش حلقه زده بود سقف دودآلود مطبخ را نگاه کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:

_چرا این

قدر تو شیرینی آخه؟! چطور دلش اومد صورتت رو به این روز بندازه؟

خم شد بوسه ای رو سر او کاشت. و همان دم نگاهش سمت در مطبخ کشیده شد. لحظه ای حس کرد سایه

ای

کوتاه در قاب در مطبخ افتاد. آهی ک

شید. با شک صدایش زد:

_احترام جان بیا تو، چیزی می

خوای؟

احترام که دستش رو شده بود. پا به مطبخ گذاشت.

طوبی از جا بلند شد. می

.دانست که دخترک هم مانند پدرش به او اطمینان چندانی ندارد. خودش مقصر بود

زمزمه کرد:

_ اعظم رو ببر، بعدش بیا تا شیرنی ها رو بدم ببر

ی، منم چایی بیارم، خستگی بابات در بره.

سری تکان داد و راه آمده را برگشت. طوبی قوری چای را چند مرتبه زیر و رو کرد تا رنگش بهتر به هم بزند.

با برگشتن احترام بشقاب حاوی کوماج ها را پنهان کرد و اشاره کرد که کمی منتظر بماند.

_بشین یکم تا حاضر کنم ببری.

احترا

م روی تخته سنگ نشست. به هرجایی را نگاه می

کرد جز صورت او. برشی کوماج برداشت و کنارش

نشست.

احترام متعجب نگاهش کرد. غرور کودکانهاش اجازه نمیداد دلیل وقت تلف کردنهای نامادری

اش را از او

بپرسد.

کمی فاصله گرفت و به بخار سماور چشم دوخت.

طوبی فاصله ی بینشان را پر کرد و شیرینی را به سمتش گرفت.

_ دوست داری؟

189

نگاهش از چشمان او تا دستش رفت:

_ آره.

_ بردار.

دخترک مشکوک نگاهش کرد.

_ اینو بخور، بعدم بقیه رو ببر تا همه بخورن.

احترام به آرامی با یک دست کوماج را از دست او گرفت و با دست دیگر بشقاب حاوی بقیه کوماجها را

برداشت. پشت کرد و سمت موسی و خواهر و برادرش رفت.

طوبی خیره به جای خالی اش به راه های ترمیم شکاف بینشان فکر می کرد...

****

یک سال بعد؛ سال13۵4

چهار دست و پا خودم را جلو کشیدم:

_ نه عمه قلی، تورو خدا نکن!

_ خاک بر سر بی عرضه

ت کنن. تو انگار

دخترزایی. همون یه تخم پسر داشتی که تو خونه

ی اون حرومی

انداختی. من چطور نفهمیدم! این همه وقت منتظر باش. قر و اطوار خانم و تحمل کن. خانم می

،خواد بچه بیاره

آخرش واسم دختر زاییده.

سادات خانم دخالت کرد:

_ مش رحمت! چه فرقی داره دختر و پسر؟ ناشکری چرا می کنی؟ هنوز جوونید، تازه بچه اولتونه!

رحمت نگاه غضبناکی به من انداخت و گهواره

.ای که کشان کشان به ایوان برده بود را وسط حیاط پرت کرد

همه ی تنم رعشه گرفته بود. از گریه

.ی زیاد به سکسکه افتاده بودم. دخترک سفیدرو را تنگ در آغوش گرفتم

ترسیدم بچه را هم کنار گهوار

ه بیندازد. از او بعید نبود!

،سرم را کنار گودی گردنش فرو بردم و عمیق بو کشیدم تا شاید بوی ناب و بکر این نوزاد کمی، فقط کمی

190

.آرامش به من هدیه کند. صدای محکم بسته شدن در حیاط به من فهماند که باز هم قهر کرده و بیرون رفته

این بار به جای ناراحت شدن، نفس راحتی ک

شیدم.

_

پاشو دخترم، پاشو، یه چند روز رو نباید زیاد از جات بلند شی. پاشو برو سر جات، منم برم گهواره رو بیارم

تو، بچه رو بذاری توش.

نای بلند شدن نداشتم. آرام با کمک سر زانوانم همانطور که گریه میکردم، سمت رختخواب پهن شده رفتم و

بدون آنکه بچه را از خود دور کن

م، همانجا به بالشتهای روی هم چیده تکیه دادم. سادات خانم، بنده

ی خدا

گهواره را داخل آورد و وسایلش را مرتب کرد. جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد:

_بده بچه رو بزارم سر جاش، تو هم یه کم استراحت کن.

آرام طفل را در آغوشش گذاشتم و او هم درحالیکه به زعم خودش م شغول نصیحت کردنم بود، به کارش ادامه

داد:

_ عیب نداره دخترم، بعضی مردا اینجوری

ان، پسر دوستن. یه کم صبوری به خرج بده، تحمل کن. یه کم که

بگذره... بچه که دست و پا بزنه ... غرغر بیاد... بخنده... شیرین می

شه، اون موقعه که دلش که هیچی جونشم

براش می ره. مبادا تو

هم پا به پاش اوقات تلخی کنیا... درست میشه. مرد اگه از جنس سنگم باشه، زن میتونه

اونو مثل موم نرم کنه و تو دستش بگیره.

چه دل خوشی داشت سادات خانم. او چه می دانست من از چه می سوزم! او چه می

دانست از صبوری من! چه

می

دانست وقتی از همه چیزت بگذری، برای یک نفر

و همان یک نفر این

!گونه خارت کند، چه درد بزرگیست؟

او چه می دانست که من چه می کشم؟!

دیگر صدا و نصایح این زن ساده دل را نمی

شنیدم. روز تولد اعظم را به خاطر آوردم که با ناامیدی فهمیده بودم

بچه دختر است و خاطرم مکدر شده بود. صدای خودم که مغموم زمزمه می کردم د

ر گوشم پیچید: