با دستانی لرزان شناسنامه را برمی دارم، بازش می کنم، بله نو است. خواندن که نمی دانم، ولی عکسم روی
صفحه اولش نشان می دهد که از آن من است. در صفحه دوم هیچ اسمی نبود. روی آن دست می کشم. مهم
.نیست، دیگر مهم نیست
می ارزد، می ارزد؛ چون دیگر منم و او بدون هیچ مزاحم و سر خری!
می لرزم، همه
ی جانم به رعشه افتاده. خدایا این تن لرزه ها و تنش ها کی تمام می شوند؟ پس کی به ساحل
آرامش می رسم. صدای داد حسینعلی باعث می شود تمام عضالت بدنم منقبض شوند.
دستم درد می کند. از صبح و بعد از کتک مفصلی که نوش جان کرده ام دردش بیشتر شده و حاال از شدت ورم
نمی توانم تکانش بدهم.
هرچه با مشت به در انبار می کوبم شاید که دلشان بسوزد و کاری برای دردم بکنند فایده ای ندارد.
چقدر مفلوک و نزارم که این
گونه به التماس افتاده ام. خسته از ضغف گرسنگی و دردی که دیگر تحملش در
توام نیست گوشه انبار کز کرده و زانوی غم به بغل می گیرم. سجلدی که به سینه ام چسبانده ام را با دست
سالمم لمس می کنم لبخندم با سنگینی پلک هایم و کج شدن تن از رمق افتاده ام یکی می شود.
با ناله ای چشم باز می کنم، دست راستم سنگین است. آتل دارد؟ دست سالمم را به سرم که می رسانم، آن هم
باندپیچی شده.
نای از جای بلند شدن نداشتم، همه
ی جانم خرد بود، اما احساس پیروزی میکردم. برای من و رحمت این یک
146
پیروزی بزرگ حساب می
شد او به قولش عمل کرده و به محض تمام شدن عده ام دوباره به خواستگاری آمده
بود. احس
اس می کنم از نقطه
ی پایان شروعی رویایی در انتظارم است. رحمت پیش بینی چنین مشکالتی را
کرده بود. ولی گفته بود در نهایت همه چیز به نفع ما درست خواهد شد، فقط زمانبر است. او وعده ی روزهای
بهتری را داده بود و من به امید همان روزهای نیامده ی موعود این سختی ها را تحمل می کردم. آن روزها یقین
داشتم در کنار او به آرامشی که گم کرده بودم خواهم رسید، اما این وزنه ی سنگینی که به قلبم آویزان بود و
قفسه ی سینه ام را می سوزاند، چه بود؟ انگار کسی به قلبم چنگ انداخته و می
خواست از جا درش بیاورد تا
سر عقل بیایم و از راهی که در
پیش گرفته ام بازگردم.
صدای باز شدن در فرصت پرو بال دادن بیشتر به افکارم را نمی دهد. با ورود حسین
علی به اتاق هول کرده
خودم را جمع و جور می کنم.
کنج اتاقک پای چپش را دراز می کند و پای راستش را جمع کرده و مچ دستش را روی آن گذاشت.
_ آبرومون تو محل رفت، زند
گی خودتم نابود شد، بچه هات دربه در خونه
ی این و اون شدن. عشق سابقت
دوباره اومده خواستگاری و خواهونت شده... هه!می گه براش مهم نیست که بیوه ای، می گه می خواد باهات
عروسی کنه...
تا خوشی شنیده ها می خواهد به دلم سرازیر شود سد نفرت صدایش مانع می شود:
_ اما کو
ر خونده! تو اگه شوهردار بودی، با موسای بی زبون می
ساختی، تو اگه اهل زندگی بودی، خونه
زندگیت
و با سه تا بچه ول نمی کردی بیای بیفتی دنبال عشق نوجوونیت! حاال که گذشت و تو لیاقت زندگی
بی دردسرُ نداشتی و قدر عافیت ندونستی، پس تو همین خونه می مونی تا موهات رنگ د .ندونات سفید شه
این آرزو رو به گور می بری که بدیمت دست اون دیالق! ...
وقتی سر بلند می کنم حسینعلی دیگر در اتاق نیست. آب پاکی را دستم ریخته و خیالش از کاری بودن زخمی
که زده راحت شده
و سراغ کار و بار خودش رفته.
گیج و گنگ تر از قبلم. در همان حالت بی وزنی و ک
رختی لحاف را کنار می
.زنم و با تکیه بر دیوار برمی خیزم
سرم گیج می رود.
147
با چشمانی رو به سیاهی افتان وخیزان و تلوتلوخوران، دوباره خود را به انباری می رسانم. هیچ کس در حیاط
نیست. با همان ذهن
نیمه هشیار و چشمان تارم کنج کنج اتاقک را می گردم در پی اخرین امیدم
برای رسیدن به هدفم با همان حال
زار انقدر چشم می
گردانم تا پیدایش کنم. از بس در این جا زندانی شدم جای تمام وسایل را از برم. در سطلی
آبی رنگ که رویش سنگ بزرگی گذاشته اند تا بچه ها به آن دست نزنند. مصمم جلو می روم. مصمم تر از
روزی که از خانه ی موسی گریختم. ی
ا قبل تر مصمم تر از آن شبی که در ال
به الی پستوی مطبخ انگشتری
مرحمتی یار دیرینش را پیدا کرد و به انگشت نهاد، پیاله ی آبی که از اتاق با خود آوردم را کنار سطل می
گذارم. با زحمت و مشقت زیاد و با کمک یک دست سعی می کنم سنگ را از روی آن بردارم. در عین حالی
که مو
اظبم صدایی ایجاد نکنم تا کسی خبردار نشود.
به سختی موفق می شوم.
وقتی مشتی از سم را سمت دهانم می برم، بوی بدش در مشامم می پیچد. از بوی بدش صورتم درهم می
.رود
همه را بک جا داخل دهانم می ریزم و با کمی آب قورت می
دهم. حواسم هست که این مقدار کم آب را هدر
.ندهم دوباره مشتم را پر می کنم.
تا آب داشتم ذره ذره سم را به خورد تن نیمه
جانم دادم. آب که تمام شد با دهانی تلخ و معده ای سوزان، در
.کمال خونسردی در سطل را بستم، اما زورم با یک دست به سنگ بزرگ نرسید، پس بی خیال آن شدم
برخاستم تا به سرجای قبلم برگردم که سرم گیج رفت و چشمانم سیاه شد.
سم به این زودی داشت اثر می کرد؟ دستم را بند دیوار کردم و چند لحظه پلک بستم تا بتوانم تعادلم را حفظ
کنم. حالم که کمی بهتر شد، از نو قدم برداشتم . تهوع داشتم. همه ی جانم از درون می سوخت. تصاویر را
انگار از پشت پنجره ی رو به باران می د
یدم، همان قدر لغزان و مواج!
یک آن یادم آمد که پیاله ی آب را برنداشتم. لعنتی! نای برگشتن نداشتم. تا آن ها بخواهند
بفهمند قضیه از چه قرار است، کارم تمام بود. به در اتاق که رسیدم رمق از پاهایم رفت. چهار دست و پا خود
را به رخت خواب رساندم و زیر لحاف خزیدم.