رایگانسیده هاجر ضیاپور

_

،وَچِه شِمِه دردو بِال چِه شِیِه؟ طِالق طِالق کَشی چیه راه دِم هِدانی؟ سه تا وَچِه این وسط دَرِنِه، گناه دارنِنِه

فامیلِخِنِه قهرو قَشِه بو نه، اَمِه آبرو شورنِه

(درد و بالتون چیه آخه بچه جان؟ طالق و طالق کشی چیه که راه اند اختین؟ پای سه تا بچه این وسط

درمیونه، گناه دارن، میونه فامیل به هم می خوره، آبرومون می ره.)

دیگر آن ایران تو سری خور گذشته نبودم. پرده های حرمت را پاره کردم و حریم عزت را دریدم:

_ خب باشه عمو، مگه با داشتن بچه نمی شه طالق گرفت؟ اصال˝ منو موسی به درد هم ی نم

،خوریم من از اول

هم دلم باهاش

،نبود زندگی ما دیگه برام غیر قابل تحمل

،شده دیگه کارد به استخونم

،رسیده نه که اون آدم

بد

ی باشه ها، نه! من نمی تونم دیگه باهاش زندگی کنم.

_ وچون چی؟)بچه ها چی؟(

_ بچه ها هم پیش خودش باشن!

_ الاله اال اهلل!

143

کمی مکث می کند و دستی روی محاسنش می کشد و تا خواست دوباره حرفی بزند نطقش را کور می کنم:

_

دیگه برای هر حرف و هر کاری دیر شده عمو. خود موسی هم درک کرده این قضیه رو که داداخواست

فرستاده دم خونه مون، غیر ازاین هم اگه بود من بهش برنمی گشتم، تمام!

_ استغفر اهلل! زِنا مِه رو ه م دربِیَمو. مش قِربون مِه وَچِه وِسِه زن قحط نِیِه)...پناه بر خدا ! این زن تو روی منم

در اومده دیگه، مش قربون واسه پسر من قحطی زن

نیست(...

انگار حرفش برای حاضرین سنگین تمام شد.حسینعلی در همان حال که فریاد می زند"من تو رو می کشم"

به

سمتم خیز برمی دارد. پد

ر هم همراهی اش می

کند و تن من با دست های تنومند و لگدهای محکمشان نوازش

می شود، آن هم در حضور پدرشوهرم!

واهمه ای در ذهن همه رسوب کرده که انکار کردنش سخت بود، البته برای آنها، نه برای من!

جانم به لب رسیده بود و خوره ی برگشت به گذشته و تجربه ی آرزوهایم ناجو .ر ذهنم را مخطوش کرده بود

آشفته و آسیمه سر میتاختم به افسار دلی که زوال عقل برایم ارمغان داشت. آن هم در عنفوان جوانی اما چنان

تپش سوزانی در جای جای تنم به جریان افتاده بود که گریزی از آن نبود.

باید از انتخابم برمی گشتم، باید از همه چیز عبور می کردم!

صدای

جیغ بی حال مادر شانه ام را می پراند:

_نکن!

نگاه آب دارم را باال کشیدم و به او دادم. صراحی با اخم شانه هایش را می مالید و همزمان مانع از خیز

برداشتنش به سمتم می شد.

_ ّنکِن دِتِر، نکِن تِه بِال مِه دل، نکِن سه تا وَچِه دارنی، وشون آ تِرِه گیرنِه خیر نَوین !ی. اَی خِدا وِه چی شی بِیِه

تِه خبِر مرگ بِیِه پتیاره! اَمِه آبرو جا بازی هَکِردی

)نکن دختر، نکن دردت به جونم، سه تا بچه داری، به خدا آهشون دامنت رو می گیره خیر نمی

بینی. ای خدا

این چه مصیبتی بود! خبر مرگت بیاد الهی پتیاره! با آبروی ما بازی کردی(

آن قدر در این مدت فحش بد شنیده و کتک خورده ام که سر شده

ام. روی از او برگرداندم. چادر سر کرده به

سمت در حیاط پا تند کردم نفرین های مادر را پشت سر گذاشتم.

144

دم در رضاعلی و حسینعلی منتظرم بودند که تا محضر همراهی ام کنند.

پدر خودش را کنار کشیده بود و برادرانم زحمت

بردنم را می

کشیدند. هر چند با رویی ترش و خاطری مکدر و

نگاهی مغضوب.

سواد گه نداشتیم. بی حرف پس و پیش خطبه

ای به عربی خواندند و دفتری جلوی رویمان گذاشتند و قسمتی

را نشانم دادند تا با انگشت مهر کنم.

تمام شد! هفت سال زندگی ناخواسته ی من با پسر خاله ام و زمان مادرانه هایی که می

توانستم خرج طفلکانم کنم

و نخواستم که ادامه داشته باشد با همین اثر انگشت تمام شد.

موسی قبل از من با صورتی تکیده و چشمانی غمگین و گود افتاده و به سیاهی نشسته که خبر از شب زنده

داری اش می داد پای آن دفتر بزرگ را امضا زد و با انگشت سبابه ا

ش مهر کرد.

حتما دخترانم بی قراری می کردند که او این همه خسته بود. عمو و موسی حتی نیم نگاهی هم سمتم نینداختند.

دور از چشم برادرهایم از محضردار پرسیدم چگونه می توانم شناسنامه

ام را از نام موسی و سه دخترم پاک کنم؛

این هم خواست رحمت بود، هم خودم که هیچ اسم و اثری از زندگی گذشته ام وجود نداشته باشد.

محضر دار کمی گیج و گنگ و با شماتت نگاهم کرد و نیم نگاهی سمت موسای محزون راند:

_

خب یه سری روال اداری داره و یه کمم باید از جیب خرج کنی. البته اگه فقط اسم شوهرتون بود مشکلی

نداشت، ولی اسم بچه ها یه کم زمان می بره.

نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. پولش مهم نبود. رحمت گفته بود همه را تقبل می کند. رو به محضر دار

کردم:

چقدر طول می

کشه؟

سرش را در دفترش فرو برد:

_ دقیق نمی دونم. اول باید برین دادگاه درخواست بدین. پیگیری کنین زود جواب می گیرین.

_ باشه، ممنونم!

****

خون

گوشه ی لبم را با پر روسری می گیرم. خنده ام می گیرد. من در طول عمرم از تمام جای جای خانه

ی پدری

145

مدت بیشترش را در این انباری سر کرده ام.

بلندتر می خندم شاید از صدای بلند من است که درب انباری دوباره باز می شود و حسینعلی میرغضب با

چشمانی به خون نشسته وارد می شود. همزمان با به حرف آمدن چیزی که در دستش دارد را به سمتم پرتاب

می کند. به گونه ام می خورد و پایین می افتد.

_

،بی آبرو! بی عاطفه! بی لیاقت! مثال االن طالق گرفتی که چه گهی بخوری؟ می گن خوبی که از حد بگذرد

نادان خیال بد کند، شده حکایت توعه نکبت. معلوم نیست

چه نقشه ای تو کله

شه که حتی اسم بچه هاشو هم

از سجلدش برداشته.

نگاهم به آنی روی شیء افتاده بر زمین می نشیند. شناسنامه ام! جلدش نو شده بود.

صدای ناله و نفرین مادر می آید. من مرده ام؟ مرده ام یا بدنم سر شده یا دیگر لگدها و ضربات دست و پای آن

ها جان و قدرت ا

ولیه را ندارند که زیاد دردم نمی گیرد، نمی دانم!