رایگانسیده هاجر ضیاپور

_

کوکب حواست هست از وقتی اومدی یه ریز داری غر

می زنی؟ بابا یه استراحت به اون فکت بده.

پوست تخمه را فوت کرد و با هیجان گفت:

_ خب واسم جالبه بدونم بعد این همه مدت چرا اومده طرف تو؟ اونم بعد پنج سال!

_ من چه بدونم پدر آمرزیده. ایشاهلل دیگه این طرفا پیداش نمی شه.

_

آقا موسی چه طور راش داد تو خونه؟ با

وجود این که....

ساقه سبزی را جدا کردم و تن صدایم را کمی باال بردم تا دست از یاوه گویی بردارد:

_چی در مورد موسی فکر کردی؟ شمر که نیست! بعدشم یه شب مهمون بودن و رفتن دیگه.

ابرویی باال انداخت و حین شکستن تخمه ی بعدی گفت:

_ ببین منو. این آدم بازم می آد سرا

غت. مگه شب عروسی بهت نگفت ول کنت نیست؟ مگه خواهرت نمی

گفت

بعد عروسی تو به زور خونواده ش می رفته خواستگاری این و اون؟ پس دوباره می

آد سراغت، گمونم فیلش یاد

هندستون کرده. می گی نه؟ این خط، اینم نشون.

در همان حالی که حرف می

زد با یک دست روی کف دست دیگر خط و نشان را برایم ترسیم کرد و من با

ذهنی مشغول و دلی مشوش خیره به حرکت دست هایش ماندم.

کمی مکث کرد و با نگاهی به صورتم ادامه داد:

_ هنوز چشمش دنبال توئه، نکنه بهش رو بدیا، چشمای اون شوهر ساده

ت رو هم وا کن دیگه مهمون نوازی

نکنه. بازم می گم این مردیکه فیلش یا

د هندستون کرده و اومده پی یار قدیم. می خواد زندگیتو به هم بزنه.

کالفه از پرحرفی هایش دست به زانو گرفتم و برای سر زدن به غذایی که بار گذاشته بودم پله

های ایوان را با

طمانینه پایین رفتم:

111

_ چونه ت گرم شده امروز هی فک می زنی، اصال هم حواست نیست چی داره از او

ن دهنت می آد بیرون.

صدایش را از پشت سرم شنیدم:

_ باشه تو باور نکن، ولی ببین کی بهت گفتم.

مالقه به دست برایش خط و نشان کشیدم:

_

بار آخرت باشه اسمش و آوردی کوکب. دوست ندارم حرفی در موردش بشنوم. این مزخرفات روهم از

ذهنت بنداز بیرون.

لب به هم فشرد و صامت نگ اهم کرد. خیالم که از خاموشی افکار پلیدش راحت شد به سمت قابلمه روی

آتشدان چرخیدم و خیره به غل غل آش درون قابلمه ذهنم را زیرو رو کردم و سر دلم داد زدم: "رحمت مرد".

و این خیالی بود که در طی این پنج سال برایم مهر واقعیت خورده و باورش کرده بودم.

_نرفتی پیش قا بله؟

مالقه را چند بار به لبه ی دیگچه زدم تا ذرات آش که به آن آغشته بود درون قابلمه بریزد.

_ من حامله نیستم کوکب.

دست به کمر شد:

_ ولی من مطمئنم که هستی.

سرم را روی شانه کج کردم و با تمسخر نگاهش کردم:

_ نکنه خودت خبریه؟!

دستی بر روی شکم گردش کشید. بع د از به دنیا آمدن زهرا برعکس زایمان قبلش استخوان ترکانده بود و

چاق تر به نظر می رسید.

_ نه، من حامله نیستم، ولی قول می دم که تو هستی.

عصبی با همان مالقه ی در دستم سمتش خیز برداشتم:

_ اگه حدست اشتباه دراومد و حامله نبودم همین مالقه داغ و فرو می کنم تو حل قت که دیگه نتونی حرف بزنی

یا می چسبونم به صورتت که هروقت چشمت به خودت تو آینه افتاد از هرچی حامگی و بچه س متنفر بشی.

برق شیطنت در مردمک چشمانش دلم را لرزاند.

با مکث کمی دودل شدم و گفتم:

112

_ بمیری کوکب که سقت سیاس! اون سری سر اعظم هم اون قدر گفتی و گفتی تا درست از آب دراومد.

او که از کوتاه آمدنم کیفور شده بود خنده ی بلندی سر داد:

_ باشه، اگه نبودی با همین مالقه به حسابم برس.

***

منور خانم گوشه

ی دامنم را پایین داد و عقب کشید. کوکب مثل اجل معلق باالی سرم ایستاده بودو منتظر به

دهان زن قابله چشم دوخته بود

. کوکب هول تر از من بود که پرسید:

_

چی شد؟

پیرزن با لبخند گشادی گفت:

_ مبارکه!

کوکب چون دخترکان نوباوه از جا پرید:

_ وای راست می گی حاج خانم؟ خوش خبر باشی انشاهلل.

مات نیم خیز شدم و دست روی شکمم کشیدم و به باال و پایین پریدن کوکب و نگاه خندان زن قابله

خیره

شدم. در اتاق باز شد و احترام در حالی که سعی داشت اعظم را در بغل کوچکش نگه دارد نفس زنان جلو آمد.

تند برخاستم و بچه را از آغوشش گرفتم:

_

مادر به فدات! پات هنوز خوب نشده. نباید زیاد روش راه بری چه برسه بغل کردن بچه، اونم اعظم که هم

اندازه خودته.

نفس نفس می زد، اما با این حال ابرو باال داد و گفت:

_ مامانی مگه نگفتی می ریم خونه ی ماجان؟ چی شد پس؟ نمی

ریم؟

نگاه از چهره ی تخسش گرفتم و به کوکب که پیروزمندانه مرا می نگریست دادم.

_ کی بود می خواست مالقه رو فرو کنه تو حلقم؟!

با چشم غره نگاه از او گرفتم و با نشاندن اعظم روی پای راست، پای چپم را برای احترام خالی کردم و دستم

را به سمتش دراز کردم تا بیاید.

برخالف دو دفعه قبل این بار حس شیرینی داشتم. جدای از آن که امید داشتم این یکی پسر باشد، ذوق و

113

شعف خاصی در خود احساس می کردم. با لبخندی که از روی لب هایم پاک نمی شد احترام را بوسیدم و گفتم:

_می ریم مامان جان، بزار بابا شب بیاد بهش می گم ببینم چی می گه...

_ تو اگه بگی بابا چیزی نمی گه، به حرفت گوش می ده.

ابرویم ازین باالتر نمی رفت:

_

کی گفته؟

_ هیچکی. خودم می دونم.

کوکب زهرایی را که بین در ایستاده بود بغل گرفت و کنارم نشست:

_

بفرمایید! این بچه هم فهمید موسی در مقابل تو چقدر کم میاره. حاال کجا می

خوای بری؟

_ دلتنگ خونواده مم، نمی دونم چرا چند روزه دلم شورشونو می زنه، یه چند وقتی هم هست ازشون بی

خبرم، نه

اونا اومدن، نه ما رفتیم. برم یه سر بهشون بزنم.

چشم

و ابرویی امد:

_ با این وضعت کجا می

خوای بری؟

_ چشه وضعم؟ مگه می

خوام سفر کربال خراسون برم! دوقدم راهه دیگه. همه تو همین بابلسریم خب، سر شب

می ریم آخر شب برمی گردیم. تازه شم یه جور می گی انگار شکم اولمه.