_ این چه حرفیه؟ نا سالمتی فامیلیم باهم. این جوری نگو دلخور می شم. بیا برو تو اتاق سر پا نمون
. ایران جان
شمام دست بجنبون، منم میام کمک سفره بندازیم، مهمونا خسته ن.
آخ که چقدر لجم گرفته بود. برای خودش می برید و می
دوخت. نظر من هم این وسط باد هوا بود انگار... مثل
یک زن حرف گوش کن چشمی زیر لب بلغور کردم و فقط برای فرار از نگاه هزار رنگ رحمت با پس گرفتن
اعظم راهم را به سمت اتاق بچه ها کج کردم.
رخت خواب کوچک اعظم را کنار زهرا و احترام پهن کردم و آرام خواباندمش. وقتی رویش لحاف کشیدم
خودم هم کنارش چمباتمه زدم، دست دراز کردم و تکه آینه ی شکسته ی جا مانده از خراب
کاری زهرا و احترام
را برداشتم و مابین تاریک و روشن اتاق صورتم را در آن وارسی کردم و به د نبال ایران شانزده ساله و عاشق
پیشه ی خام گذشته گشتم، نبود! انگار آن ایران رفته و جایش را به ایران بیست و یک ساله ی مادر داده بود.
تمام این مدت جرئت رویارویی با او را نداشتم، از او فرار می کردم، اما جلوی کنجکاوی
ام را به هیچ طریقی
نمی توانستم بگیرم و گه گا
هی از صراحی سراغش را می گرفتم و می شنیدم که به خواستگاری
های متعددی رفته
و هربار به نحوی به نتبجه نرسیده. هر بار ته دلم فرو می ریخت و داغ دلم تازه می
شد، اما تخم نفرتی که در دل
کاشته بودم بزرگ و بزرگ تر می شد.
بعد از جمع شدن بساط شام کوکب به دنبال زهرا آم د و گفت که حال پدرشوهرش بد شده و درگیر او بودند
که نتوانسته پی زهرا بیاید. در جواب شرمندگی خاله زنکانه
اش اخمی کردم و خیالش را راحت کردم که
هرزمان بخواهد یا کار داشته باشد می تواند زهرا را نزد ما بگذارد.
108
رخت خواب مهمان ها را که دست موسی دادم دل آشوبه ام ب .ه اوج خودش رسید و به عمق جانم چنگ انداخت
ترس از حضور رحمت آن هم با فاصله ی یک اتاق حالم را بد می کرد. حالم را نمی فهمیدم. حس می
کردم ساده
لوحی ایران شانزده ساله اکنون در جان ایران بیست و یک ساله رسوخ کرده و من می ترسیدم چون غده
ای
چرکین پیش روی کند و جگرم را تکه تکه سازد، طوری که دیگر صورت کسی را که در آینه نقش می
،بندد
نشناسم.
ترس چون ماری که دور طعمه اش می پیچد بر جانم چنبره زده و داشت تمام شریان هایم را می
.خشکاند
می ترسیدم با این افکار مالیخولیایی عقلم از کار بیفتد.
بی خوابی امانم را بریده بود. کمی به
پهلو چرخیدم و لحاف را روی تن احترام و اعظم مرتب کردم. تمام شب
بیدار بودم و فکر می کردم. آن قدر به افکارم پروبال دادم که فراموش کردم باید بخوابم.
پلک هایم آن قدر خیره به سقف مانده بود که تاریکی و سایه
ی محو سقف چوبی خانه اکنون به لطف طلوع
صبح کمی روشن
تر
شده بود.
چشمانم می سوخت و قرنیه هایم به گز گز افتاده بودند. چشم
هایم را مالیدم و از اتاق خارج شدم. بدون آن که
نگاهی به اتاق مهمان ها بیندازم راه اتاق پشتی را در پیش گرفتم. می
دانستم موسی طبق عادت برای نماز صبح و
تالوت قرآن آن جا خلوت کرده. به چند قدمی اتا
ق که رسیدم صدای زمزمه
ی آرامش را شنیدم. با لبخند محوی
به چهار چوب در تکیه دادم و همان جا سرخوردم و نشستم.
پشتش به من بود و من با خیال این که دیدی به من ندارد و متوجه حضورم نیست با نگاهی لبالب از اشک
نگاهش کردم و در دل نالیدم:
_ موسی سر جدت واسم دعا کن، ا
زش بخواه کمکم کنه، بهش بگو من تحمل این حالی که نمی
دونم اسمش
چیه رو ندارم. من گم شدم، گیجم. این آشفتگی حالم و بد می کنه. تو دلت پاکه موسی، خیلی پاک
تر از من. دعا
کن دوباره اون زخم قدیمی سر باز نکنه که این بار اگه پیش بیاد نمی دونم چطور باید مداواش کنم.
_ چ
ی دل ایران جانم و آشوب کرده که این
جوری از ته دلش آه می
کشه؟
شانه هایم از ترس پرید. هول دست روی چشمانم کشیدم و اشک هایم را پاک کردم.
قرآن را بست. اول بوسید، بعد به پیشانی چسباند. کمی مکث کرد و بعد آرام کنار سجاده
اش روی زمین
گذاشت. نیم چرخی رو به من زد:
109
_نشین اون جا خانم، زمین سرده، دم صبح سردترهم می شه. بیا جلوتر بزار روی ماهتو ببینم.
آرام و چهار دست و پا چون کودکی نو پا به سمتش خیز برداشتم و همان
طور خمیده بدون آن که به چشمانش
نگاه کنم لب زدم:
_
برای منم دعا کردی موسی؟
_ بله، مگه می شه عزیزای دلم و دعا نکنم؟
من عزیزش بودم. عزیزش بودم و هنوز هم هر از گاهی حسرت عشق ناکام گذشته را می
خوردم، من عزیزش
بودم و گاهی در جواب محبت هایش چنان سرد برخورد می کردم که بیچاره پا پس می کشید.
حرفش رشته افکارم را از هم پاره کرد:
_ ایران جان بچه زمین می خوره، مریض م
ی شه، گریه می
کنه. تو که نباید خودتو این قدر عذاب بدی و غصه
بخوری.
موسای دل پاک من! مرد مظلوم من! افکارش فرسنگ ها با دغدغه هایم فاصله داشت.
_ چند روز که استراحت کنه حالش خوب می شه. این
قدر غصه نخور، باشه؟
جان کندم تا آوایی از گلویم خارج شود که کمی خاطرش را آسوده کنم:
_ باشه!
_ آفرین! پس پاشو بساط صبحانه رو آماده کنیم که مهمونا االنه که بیدار شن.
بعداز صرف صبحانه مهمان ها عزم رفتن کردند.
دم رفتن هر دو ضمن تشکر به خاطر مهمان نوازیمان از همنشینی با موسی ابراز خوشحالی کردند!
موسی باز هم تعارف زد:
_ راه
ی نیست که، بعضی وقتا بهمون سر برنین خوشحال می شیم.
رحمت تعارفش را روی هوا زد:
_ انشاهلل مزاحم می شیم، چشم!
110
***
_ خداوکیلی با چه رویی اومده بود خونه ت؟ چیزی هم گفت؟ حرفی، نگاهی...
چپ چپ نگاهش کردم: