_ آقاجانم اومده، من خجالت می کشم برم پیشش.
لبخندی زد و خجالت نداره ای زمزمه کرد و به سمت پدر هدایتم نمود.
بعد از احوال پرسی به اتاق برگشتم؛ چون
مادر معتقد بود زائو نباید زیاد در خانه راه برود! این هم از آن عقاید و
باورهایی بود که در میان مردم آن زم
ان بسیار زیاد رایج بود.
صراحی هم همراهم آمد و با موسی گرم احوال پرسی کرد و گرم
تر تبریک گفت. با بیرون رفتن موسی کنارم
نشست و دستانم را در دست گرفت:
_
میگما ایران، موسی خیلی خوش مشربه، نه؟ خوب شد زن اون رحمت نشدی، ببین چه مرد خوبی گیرت
اومده، با رحمت تومن
ی صنار توفیر داره.
چیزی در دلم جوشید و با شک و احتیاط پرسیدم:
_
خبر داری ازش؟
_ آره، اون رحمت دمدمی که این همه ادعاش می
شد و روز بعد عقدت اومد جنجال به پا کرد، تو این یه سال
چند جا رفته واسه خواستگاری که ظاهراً مادر و خواهراش نپسندیدن. مردی که این همه چ شمش به دهن زن
جماعته به درد زندگی نمی خوره. به نظرم یه کم جنم و باید داشته باشه.
جوشش درونم خاموش شد و چیزی درونم شکست. رحمت به خواستگاری رفته بود؟
صراحی بار دیگر خیره به چشمانم ادامه داد:
_ خدا رو شکر زندگیت خوبه، من مطمئنم ازین خوب تر هم می
شه اگه تو
دل بدی به این زندگی.
با صدای گریه
ی احترام گیج دستانم را از حصار دستانش درآورده و طفلم را محکم در آغوش گرفتم، گرمای
تنم را که احساس کرد، آرام گرفت. همان طور که آرام آرام در آغوشم تکانش می
دادم روبروی آینه زنگار گرفته
86
وسط طاقچه ایستادم و تصویر تاری از ایرا
ن را دیدم با رنگ و رویی پریده و موهایی آشفته، دست
هایش را بند
نوزادی کرده بود که تنها یک روز بود که پا به این دنیا گذاشته و قرار بود از شیره ی جانش به او بخوراند.
صدای خنده های صراحی پس ذهنش گم شد.
این ایران با آن ایران عاشق سال قبل زمین تا آسمان فرق داشت ؛ بزرگ شده بود، مادر شده بود و اکنون از آن
تب تند عاشقی، تنها یک زخم برایش بر جای مانده که فریاد می
زد تمامش توهمی پوچ بوده. باز هم رجز
رحمت را در شب عروسی
اش به خاطر آورد و لبخندی تلخ بر لبش جا خوش کرد و گره دستانش را دور نوزاد
محکم
تر کرد. با هر قدمی که
برمی داشت درد از لگن تا ستون فقراتش کش می آمد، می پیچید و تازیانه می
زد به
تمام وجودش.
از آن تب تند سال
های قبل دیگر چیزی در وجودش نمانده بود. گویا احساساتش خاکستر شده بودند. مادر
احترام را آرام در آغوش پدر جای داد و تاکید کرد مراقبش باشد. پدر با اخمی کمر
نگ جواب داد:
_
هِوارِه دارمِه. بور کِنار، اِنِّه چِه حرف زَنّی؟ بِل مِن بَوینِم کِه رِه مونِّه. راسی وِنِه گوش اذان باتِنی یا نا؟
( هواشو دارم، برو کنار چقدر حرف می زنی؟ بزار ببینم شبیه کیه. راستی کسی زیر گوشش اذان گفته یا نه؟)
_ اَرِه سَید موسی پِر همو
ن اوِّل روز زحمِت بَکِشیِه.
(آره، پدر سید موسی همون روز اول زحمتش و کشیده)
_ وِنِه دَس درد نکِنِه.
(دستش درد نکنه)
پدر موسی با فروتنی و آرامش ذاتی اش سر خم کرد:
_ وظیفه بِیِه( بود).
چقدر این پدر و پسر مظلوم بودند!
پدرنگاهی به صراحی و پسرک در آغوشش ان
داخت و بی آن که روی صحبتش با کسی باشد گفت:
_ زا عزیزه. ریکائِه وَچِه اَتِّه جور، کیجائِه وَچِه اَتِّه جور دیگه، اما هر دِ تایِ جا تِه چِشِ باالئِه.
( نوه عزیزه، بچه ی پسر یه جور، بچه ی دخترت یه جور دیگه، ولی هر دوتا رو چشمت جا دارن)
رو به موسی با لحن
خندانی پرسید:
_ مَشتی سَید موسی، پِسِر، االن دیگه وِنِه تِه دِ تا چِشِ هَکِنی چارتا دِتِرِ هِوا رِه داری.
87
( مشتی سید موسی، پسرم! االن دیگه باید چهار چشمی مواظب دخترت باشی)
موسی خجالت زده سری به تایید تکان داد:
_ خیالتون راحت شوهر خاله! هم ایران، هم احت
رام خانم، دوتاشون رو تخم چشمام جا دارن، نمی
زارم سختی
ببینن یا تو مضیقه باشن.
_ مرحبا پِسِر!
سفارش پدر و جواب موسی و نگاه دزدکی مهربانش به من در میان جمع بزرگترها دل و ذهن آشفته
ام را آرام
کرد. انگار تمام ترسی که از آینده داشتم تکه تکه شدند و آرامش در وج ودم خانه کرد. من در مسیری قرار
گرفته بودم که ناخواسته در آن افتادم و چاره ای جز ادامه دادن نداشتم.
خانه که خالی می شود این بار مهمان شب های من
و موسی دختریست که پدر و مادرش را با خود مجبور به
شب زنده داری می کند.
***
قریب به ده ماه است که کل روز را می خو
ابد و شب ها تا صبح به بازی یا گریه مشغول می
شود. بیچاره موسی
نیز پا به پای من بیدار می ماند یا روز بعد در کارهای خانه کمک حالم می شود تا کمتر اذیت شوم.
خسته از گرداندنش اورا روی تشک کنار خودم خواباندم و او نق نق هایش را از سر گرفته. با تمام سختی
ها به
یک چشم برهم زدن از آن نوزاد صورتی رنگ به دخترکی ده ماهه شیرین و شیطانی بدل شده که باید پا به
پایش می رفتم تا خرابکاری نکند.
_
ایران این بچه چرا بی قراره؟
خمیازه ای کشیدم و طاقباز روی تشک افتادم و دست
هایم را برای احترام که سرجایش نشسته بود و غرغر
می
کرد باز
کردم. فورا خودش را سمتم کشید و روی شکمم دراز کشید.
_ هیچی، می خواستی چی باشه؟ خانم باز مثل هر شب داره گربه می
رقصونه برامون! قبال وقتی شبا بیداربود
روزا رو می خوابید، االن کل روز تو بغل یا کولم می گردونمش، االنم نصف شبی می
خوام یه چرت بزنم
نمی زاره.
سایه اش را در تاریکی دنبال کردم ، قرآن را بست، سجاده اش را جمع کرد و خسته به سمتمان آمد:
_ بچه س دیگه، بی قراری می کنه گاهی، گاهی هم شیطنت. قربونت برم که خسته شدی و از صدات پیداست.