رایگانسیده هاجر ضیاپور

82

لج کردم:

_نمی خواد!

_ چرا چی می

شه بدی منم بغلش کنم؟

_ نمی شه، برو عقب ببینم، نیم وجب بچه رو مگه تو می

تونی بغل کنی؟ تازشم، خوابه دست به دست بشه

بدخواب می شه.

صدای بشاش ربابه زن پدر موسی قبل از سایه اش در قاب در، عرض اندام کرد:

_ به به! مِوارِکا تندِرِسی! ایشاهلل خِش قَدِم باوِّه.

(به به! به مبارکی و میمنت! ایشاهلل قدمش پر خیر و برکت باشه).

دستپاچه دستی به موهای وز شده و به هم ریخته

ام کشیدم و دنباله موهایم را که چند ساعت پیش توسط

دست

های مهربان موسی بافته شده بودند از روی شانه

به پشت سر سر دادم:

_ سالم؛ خیلی خوش آمدین، ببخشید من نمی تونم....

آمدم بگویم نمی توانم از جایم برخیزم که ربابه خانم در حالی که چادرش را زیر بغل جمع می

کرد تا بتواند

راحت تر بنشیند حرفم را برید:

_

سخت نَی شِه جا، مگه غریبومی؟

( به خودت سخت نگیر، مگه ما غ

ریبه ایم؟)

بعد سرش را نزدیک تر آورد و با زمزمه

ی ذکری زیر لب و فوت کردنش به سمت ما با لبخندی پهن و مهربان

به سیمای زیبای نوزاد نگاه کرد.

صدای یااهلل گفتن پدر موسی باعث شد خجالت زده به دنبال روسری اطراف اتاق چشم بگردانم.

یادم آمد همان زمان که حالم بد شد

آن را روی ایوان جا گذاشته

ام. صدای خوش آمد گویی مادر که پدر موسی

را راهنمایی می کرد نزدیک و نزدیک تر می شد.

_ موسی از صندوقچه یه چیزی بیار بکشم رو سرم، آقات داره میاد خوبیت نداره.

ربابه مدهوش نوزاد به خواب رفته در آغوشم بود. همین که موسی بله های روسری بز رگ و ریش دار را پشت

گردنم گره زد پدرش کف دستش را روی یک لنگه در گذاشت و کامل بازش کرد، بعد با یااهلل دیگری وارد

اتاق شد:

83

_

یا اهلل! به به! مِوارِکا! تندِرِسی! خاری عاروس؟

(بَه بَه، به سالمتی و میمنت، خوبی عروس؟ )

عروس گفتنش بوی شوخی های پدرانه داشت که با ذوق شگرفی ادغام می شد.

_ سالم عمو، ممنونم، شما خوبین؟ دستتون درد نکنه.

از این که توان برخاستن جلوی پایش را نداشتم شرمنده و خجالت زده بودم، اما لحن صحبت و لبخند

هایی که

از حضورشان به روح غمگین و کز کرده ام منعکس می شد، برای ساعتی حالم را خوب نگه داشت.

ا

صال عمو را جور دیگری دوست داشتم، او جور دیگری مهربان بود!

بودن مادر پیر و مریضم با وضعیتی که داشتم کمک بزرگی برایم بود، هرچند بیشتر کارها را خود موسی بر

عهده می گرفت، ولی باز حضور مادر موهبتی بود.

**

تاریکی شب که به روشنایی صبح رسید انگار احال دیگری داشتم . فردایی بودم که با دیروزم زمین تا آسمان

فرق داشتم. ایرانی که تا دیروز دغدغه

ی عاشقی داشت، امروز مادری بود برای فرزندی از گوشت و خون

خودش!

از صدای خنده های سرخوش گوهر خمیازه ام را تمام کردم و نیم

خیز شدم. احترام سادات کوچک بینمان

خوابیده بود و دستم راحت ب

ه موسی نمی رسید. بعید بود موسایی که هیچ وقت بعد نماز صبح نمی

خوابید

این طور بی هوش افتاده باشد، آن هم زمانی که خورشید وسط آسمان رسیده بود!

_ موسی پاشو انگاری صدای آقام اینا می آد

. کی اومدن؟ تو چرا خوابیدی؟

موسی اول گیج و گنگ دست بر صورتش کشید، بعد با خن

ده ای خواب آلود لب زد:

_ حاال چرا داد می زنی؟ آقات اینا چند ساعتی می شه که اومدن. لنگ ظهره خانم خوش خواب.

با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهی به پنجره

ی اتاق انداختم. ظاهراً حرف موسی درست بود، این آفتاب تیز

نشان از صالت ظهر می داد.

دست موسی جلو آمد و روی

پیشانی ام نشست:

_ انگار تبت پایین اومده خداروشکر!

چشمانم دیگر جایی برای گشاد شدن نداشتند:

84

_ تب؟ چه تبی؟ من خوبم که...

_ من سرم نشد واال! خاله می

گفت تب درده! یا یه همچین چیزی. تا صبح بیدار بودیم باال سرت، خیس عرق

می شدی و لرز داشتی.

به نوزاد غرق در خو اب نگاهی انداختم و با حرص لب روی هم فشردم. همین اول راه مادر بودن و مادری

کردن کم آورده بودم؟ ناتوانی ام باعث شد از دخترک زیبارویم که چون فرشته

.ها خوابیده بود، غافل بمانَم

نپرسیده می دانستم مادر برای سیر کردن کودک دوباره دست به دامان کوکب شده و با این کار ش داغ دل زن

بیچاره را دوباره تازه کرده است.

با این فکر لحاف را کنار زدم و با وجود سرگیجه ای که هنوز دچارش بودم برخاستم.

_ ایران خواهش....

اجازه کامل کردن جمله را به موسی ندادم:

_ حالم خوبه، نگران نباش! بسه هرچی تو رخت خواب بودم. استخونام کرخت شدن. صدای

آقامو شنیدم، دلم

هواشو کرد یهو، دلتنگشم، می خوام برم ببینمش، تو پیش بچه بمون تنها نباشه.

هوای آن ساعت از روز گرم بود. با دنبال کردن رد صداها و خنده ها به سمت ایوان رفتم.

کمی دورتر نگاهشان کردم که همه گرد هم جمع شده بودند و آن میان صدای خنده ی گوهر از ه

مه بلند

.تر بود

این دختر یک جور دیگر شاد بود! شاد و سرخوش!

به خانواده ام که نگاه می کردم باورم نمی شد آن قدر زمان بی رحم شده باشد. مگر از دیروزی که از خانه

ی پدری

با رخت سفید عروسی خارج شده بودم چقدر گذشته بود؟ چقدر گذشته بود که از دختر مش قربان به همسر

س ید موسی بودن رسیده و اکنون مادر فرزند او بودم؟

اشک ها آرام آرام گونه های تب دارم را تر کردند.

_

ایران چرا از جات پاشدی خواهر؟

سریع سرانگشت

هایم را روی صورتم کشیدم تا ردی از اشک باقی نماند. صراحی کنارم ایستاد و به صورتم

نگاه کرد.

بغلش کردم و چانه

ام را

روی شانه اش گذاشتم:

_ خوش اومدی، دلم برات تنگ شده بود.

85

در همان حال هم آغوشی نیشش را زد:

_ تو واسه بچه ی من نیومدی، ولی من اومدم!

گرمای دستش روی کمرم نشست:

_ قربونت برم، مبارکت باشه، ماشاهلل بچه ت هم درشت و سالمه!

از آغوشش بیرون آمدم و با اشاره به پدر گ

فتم: