رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ تو بلند نکن. من میارم.

زیرچشمی نگاهی به لبخند سنجاق شده بر لب های پ درش نه آرامی زمزمه کردم و خودم سینی را بلند کردم و

تا لب حوض بردم.

با سینی چای که به اتاق برگشتم عمو با همان لحن مهربانش گفت:

_ وَچِه اَنِّه شِه خِدِ خَسِّه نَکِن، تِه زحمِت زیاد بَیِّه.

(بچه جان این قدر خودتو خسته نکن، زحمتت زیاد شده).

_

این چه حرفیه

عمو جان؟ چه زحمتی؟ کاری نکردم. رحمتین شما.

_ زنده باوی .

نشستم و سرم را پایین انداختم. قندی گوشه ی لپش گذاشت و حین هورت کشیدن چایش گفت:

_بِشتوسِّمِه صِراحی تندِرِسّی فارغ بَیِّه، اَتّا سَر بورین، غَلِطِه، فِردا دلتنگی میون اِنِّه.

(شنیدم صراحی به سالمت

ی فارغ شده، یه سر برین اون جا، زشته، فردا روز دلخوری پیش می آد)

با این که خیلی دوست داشتم نوزاد خواهرم را ببینم، اما ناراحت شدن صراحی آخرین چیزی بود که برایم

اهمیت داشت وبه آن فکر می کردم.

_ عجله ای نیست، می ریم حاال... راستش فصل کاره، سید موسی هم صبح تا شب سر زمینه، شبا هم خسته

،س

دیگه نشد که بریم.

_ کار همیشه دَرِه، مگه چَنِّه راهِه؟ زود شورنِنی اِنِنی.

(کار همیشه هست، مگه چقدر راهه؟ زود می رین میاین).

زیر چشمی نگاهی به موسی انداختم. نگاهم برای کسب اجازه یا تایید نبود، اما او این

طور برداشت کرد و با باز

و بسته کردن پلک هایش انگار حرف پدرش را تایید کرد و اجازه رفتن را صادر نمود.

58

**

_ خَلِه خَلِه خِش بِیَمونی، بَفِرمِه، بَفِرمِه.

(خیلی خیلی خوش اومدین، بفرمایید)

آرنجم را به آرامی از حصار دست مادر که با مهر مرا به ایوان هدایت می

کرد آزاد کردم و قدمی به سمت موسی

که در جواب تعارف پدر تشکر می کرد، نزدیک شدم:

_ اومدیم یه سر به صراحی بزنیم، بهتره اول بریم اون جا.

مادر دستش را دوباره پشت کمرم سر داد و وادارم کرد تا آخرین پله

ی ایوان را هم پشت سر بگذارم و وارد

خانه شوم.

موسی و پدر جلوتر وارد اتاق شده

بودند.

_

اونجِه هَم شورنِنی، اَنِّه شَری بِیَمونی ناخانی شِه پِرِه سِرِه رِخاب باال بی اَتّا ساعِت اَمِه پَلی هِنیشی؟دِر به دِر

سر زَنّی اِمارِه، خدارو شکر صِراحی آب و گِلِ جا دَر بِیَمو، اَتا ریکا دارنِه پنجه اِفتاب.

( حاال اون جا هم می رین، این همه راه

و اومدین این جا اونوقت نمی

خوای از پله خونه بابات باال بیای یه

ساعت پیش ما بشینی؟ چقدر دیر به دیر بهمون سر می

زنی؟ خداروشکر صراحی هم دیگه سر پا شده، یه پسر

داره عینهو پنجه آفتاب).

با گوهر و صنم هم روبوسی کردم و گله ی مادر مبنی بر دیر آمدنم را نشنیده گرفتم

و در جواب تعریفش از

نوزاد صراحی خدا حفظش کنه ای زمزمه کردم.

نمی توانستم مانند گذشته با او برخورد کنم. او مرا کشته بود. با این

که سعی داشتم خودم را با شرایط جدید

اخت کنم، ولی کاری که این جماعت با من و دلم کردند آتشش هنوز در قلبم شعله داشت و زبانه می

.کشید

من

هنوز هم جمله ی آخر رحمت که شب عروسی

ام میان گریه فریاد زده بود را فراموش نکردم. هنوز هم کابوس

بعضی شب هایم بود.

بچه ها در تعریف هایشان از کارهایی که کردند از ترشی تازه جا افتاده مادر که از قضا خیلی خوشمزه شده بود

می گفتند.

از تصور طعم ترشی دلم آب افتا

د. به یاد روزهایی افتادم که دور از چشم مادر به آن ها دستبرد می

زدم و حاال

59

انگار نوبت صنم و گوهر بود که جای مرا پر کنند. انگار نه انگار که دیگر نوجوانی شده بودند.

با دل ضعفه زیر نگاه خیره مادر لب زدم:

_دلم آب افتاد. فکر کنم باید بازم برم به یاد قدیم یه نا

خونکی بزنم.

و واقعا هوس تکرار گذشته وادارم کرد تا بی خیال چای خوشرنگ مادر شوم و همراه دخترها به بهانه

ی تعویض

لباس به اتاق بروم. از شانس کجم مادر هم دنبالم آمد.

تا لحظه ی خروج نگاه موسی که به ظاهر به حرف های آقاجانم گوش می داد بدرقه ام کرد.

به اتاق مجاور که رسیدیم مادر درب را بست و صدایم زد:

_

ایران؟

چادرم را از سر برداشتم و کنار متکاهای روکش مخمل قرمزی گذاشتم:

_

بله ننه؟

_

سنگین نی؟

( حامله نیستی؟)

چشم هایم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند، خنده ام هم گرفته بود:

_نه ننه.

به ران پایش کوفت و با حرص گفت:

_سِه ماه بَیِّه کا، چِه هیچ خَوِر نِیِه؟ چِه سنگین نَیی تا اِسا؟ اَتا دِوا درمون دِنبال بور زودتِر.

(سه ماه شده که عروسی کردی، چرا هیچ خبری نیست؟ چرا حامله نشدی تا االن؟ دنبال یه دوا درمونی برو)

_

واااا ننه دارو واسه چه آخه؟

_ مردِم دوهون گَنِّ کی خا

نِه بِشتوئِه؟ اِسَّنِنِه آدِم پِشتِ سَر حرف بَزِنِن.

(بوی گند دهن مردم و کی می خواد بشنوه؟ وایستادن فقط پشت سر آدم حرف بزنن).

_ چی می گن؟ می گن نازام؟ خب بگن، به جهنم!

لب گزید و خدانکنه ای زمزمه کرد. مادر بیچاره ام خبر نداشت من و موسی به جز چند بار در ا ین سه ماه

رابطه ای نداشته ایم. با همان چند بارکه به تعداد انگشت های یک دستم هم نمی

شد خب باردار نشدنم چندان هم

غیرطبیعی نبود.

60

موسی که بنده ی خدا صدایش در نمی آمد، اما گویا مردم بی

کار صدایشان بلند بود. کم کم انگ نازایی داشت بر

من برچسب می خورد.

_ مردم کا

ر و زندگی ندارن انگار، بیکار نشستن ببینن ایران حامله می شه، نمی شه؟ نشستن ببینن من کی می

زام؟

_

نا وَچِه، مردِم بیکار نینِه، ولی رسمه که زن هَندِه بوردِه شی خِنِه سنگین باوِه، غیر ازین خِدا نِخاسِّه گِنِنِه حتما

عیب ایراد دارنِه.

( نه بچه جان، مردم بیکار

،نیستن، ولی تا بوده رسم بر این بوده که زن همین که خونه شوهر رفت حامله بشه

غیر ازین خدای نکرده می گن عیب و ایرادی داره البد).

نفسی تازه کرد:

_دِتِر مِن تِه بدِ نِخامِه کا، وَچِه دار باوی تِه زندگی رنگ و بو گیرنِه، تِه مردی هم تِه جا دلگرم بونِه.

(

دخترم

من که بدتو نمی خوام که، بچه دار که بشی تازه زندگیت رنگ و بو می

گیره، شوهرت هم نسبت به تو

دلگرم تر می شه).