رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ معلومه که مهمه. منو آقا رجب قول دادیم تا زنده

ایم بمونیم پای هم. نگاه به اخم و تخمش نکن. از خوبی

لنگه نداره. رو سرم جا داره به خدا.

ناخواسته شخصیت موسی را مرور کردم. من تقریبا هیچ کاری نمی کردم.حتی فکر می کردم از بودنم حوصله

اش

سر می رود. از بی مسئولیتی ک

ه گاهی داشتم. اما او عجیب صبور ومهربان بود!

صادقانه در جوابش لب زدم:

_ موسی خیلی مرد آرومیه. خوبه خیلی!

و در دل ادامه دادم:

حداقل جارو جنجالی که تو خونه ی پدری داشتم، این جا دیگه ندارم.

_

راستی خواهرت فارغ شد؟

54

درذهن مرور کردم. بله صراحی خیلی وقت بود

که فارغ شده بود. آخرین بار که رضاعلی به خانه

مان آمده بود

خبر داد که فارغ شده و پسری به دنیا آورده، در واقع از طرف مادر پیغام آورده بود.

با این وجود شانه باال انداخته و گفتم:

_ نمی دونم؛ شاید فارغ شده باشه!

_

تو چرا این قدر بی ذوقی دختر؟ اصال شوقی برای

دیدن خواهر و خواهرزاده

ت نداری. انگار زیاد دلتنگ

خونواده ت هم نمی شی.

شوق که داشتم. زیاد هم داشتم. مگر می شود خواهر بزرگ

تر و مهربانت طفلی به دنیا بیاورد و تو ذوقی برای

دیدنش نداشته باشی؟ اما دلم نمی خواست به این زودی زادگاهم را ببینم.

جلوی در خانه که

رسیدیم جمله آخرش را نشنیده گرفتم و گفتم:

_ خداحافظ!

با حرص لبی جمع کرد و آرام زیر گوشم نجوا نمود:

_ نکنه موسی نمی بردت هان؟! اگه نمی ذاره بری پیش خونواده

ت بگو به رجب بگم باهاش حرف بزنه. هان

ایران؟ بگم؟

چهره ی آرام و مهربان موسی جلوی چشمانم آمد و کالفه

سری کج کرده و حین رد کردن تنم از الی در چوبی

حیاط گفتم:

_ این حرفا رو از کجات در میاری آخه؟ به موسی می

آد این جور آدمی باشه؟ االن فصل برداشته، صبح تا شب

تو زمین داره جون می کنه، بعد من خسته و هالک بکشونم ببرمش محل خودمون که چی بشه؟ خب بعدا می

رم

سر می زن

م دیگه.

دلگیرعقب کشید و راهش را به سمت خانه شان کج کرد:

_ باشه پس من برم. امروز زیاد سر پا موندم، خسته شدم.

معلوم بود ناراحت شده. برای آن که از دلش دربیاورم لبخند محوی زده و جمله

ی آخرم را گفتم و درب را

بستم:

_ مواظب خودت و بچه ی تو دلت باش.

خانه ساکت

بود. برای این که خود را سرگرم کنم بعد از آماده کردن ناهار برای شام هم تدارک دیدم و با شستن

55

و پاک کردن سبزی ها وقت کشی کردم.

با صدای باز شدن در حیاط سرم را باال گرفتم. موسی خسته وارد شد و حین تعارف وخدا حافظی از دوستش

درب را بست.

سرم را دوباره پایین اندا

ختم و چاقوی بزرگ را روی سبزی کشیدم.

سر چاه حیاط از سطلی که مقداری آب در آن بود دست و صورتش را شست و در همان حال بلند سالم داد.

مکثی کرده و باز با خرد کردن سبزی خود را مشغول نشان دادم.

صدای پا آمد و بعد سایه اش را که روی سرم حس کردم آرام گفتم:

_ سالم؛ خ

سته نباشی.

آخ بلندی از خستگی گفت و همان جا کنارم روی ایوان نشست:

_ مونده نباشی بانو!

مضطرب چاقو را تند تند در سبزی فرو می بردم.

_ آروم تر ایران، دستتو می بری.

_نه، حواسم هست.

خیره به دیگ روی دیگدان پرسید؛

_

نهار آماده نیست؟

_ چرا هست. اون برا شامه.

مرد آرام و کم سر و صدایی بود. هر روز بعد از نهار دوباره سر کارش می رفت و شب برمی گشت.

شب هنگام که به خانه آمد زمان صرف شام طبق معمول خودش به حرف آمد:

_ آقامو امروز دیدم. خیلی سالمت رسوند.

_ سالمت باشن.

محتویات سفره را داخل سینی مسی بزرگ (مجمعه) چیدم

که همه را یک جا ببرم تا دوباره برنگردم.

_

کمک کنم؟

سری باال دادم و با گفتن نه سینی به دست از جای برخاستم که یک آن سرم گیج رفت.

موسی هول نیم خیز شد و با یک سینی را از دستم گرفت و با دست دیگر بازویم را نگه داشت:

56

_

چی شدی؟ سرت گیج رفت؟

با تکان سر تایید ک

ردم و جواب دادم:

_ آره یه لحظه، چیزی نیست، خوبم!

وزن سینی زیاد نبود، اما حس کردم سرگیجه باعث تهوع ام هم شده.

سری به طرفین تکان دادم و به راهم ادامه دادم. حتما از بلند شدن ناگهانی سرگیجه گرفته بودم.

موسی سینی را تا حیاط و کنار حوض کوچک و چاهی که کنار هم بود آورد. کنارم روی پنجه

ی پا نشست و به

صورتم خیره شد.

کمی فکر کردم و رو به موسی گفتم:

_ فردا شب شام درست می کنم به عمو وخانمش بگو بیان این جا.

حواسش جمع شد. چند بار پشت سر هم پلک زد و با تعجب نگاهم کرد. بهت نگاهش با لبخند مهربانی که

همیشه بر لب داشت سا زگار نبود. شوکه شده بود انگار،گویا انتظار این حرف را نداشت. آن هم از جانب منی

که در تمام این سه ماه هیچ مهری ندیده بود تا دلخوش شود.

نگاه خیره اش را گرفت و دستپاچه گفت:

_خب! یعنی می گم که تو معذب نمی

شی؟

_ معذب چرا؟! یه جور می گی انگار عمو غریبه س.

حس

کردم لحظه ای عضالت صورتش فرو ریخت؛

_ باشه پس. فردا بهش می گم.

درست بود که راضی به ازدواج با موسی نبودم اما عمو (پدرش) را خیلی دوست داشتم.

***

برعکس تصورات کوکب عمو و همسرش که هووی خاله ی مرحومم حساب می

شد بسیار مهربان و خوش

صحبت و خون گرم بودند.

بی توجه به سکوت من و موسی که گاهی با تعارف شکسته می شد آنها از هر دری حرف می

زدند. از کارو بار

زمین و خانه تا فروش محصوالت و...

_ تِه دَس درد نَکِنِه دِتِر، خَلِه خِش مِزِّه بِیِه.

57

(دستت درد نکنه دخترم، خیلی خوشمزه بود)

در جواب عمو و ربابه خانم همسرش لبخند پهن

و واقعی بر لب آوردم. نوش جانی گفتم و با کمک ربابه خانم

محتویات سفره را داخل سینی ریختم تا ببرم.

به گمانم موسی به یاد سرگیجه دیشبم افتاد که دستپاچه نیم خیز شد و دستش را سمت سینی آورد: