حسینعلی زودتر از بقیه باالی سرم حاضر شد. انگار او هم مثل گوهرو صنم منتظر بود چشم باز کنم تا سراغم
بیاید.
فانوسی که در دست داشت را باالی سرم گذاشت و کنارم ر وی زانو نشست. دست پشت گردنم برد و کمک
کرد نیم
خیز شوم. به محض این که کمی از سطح زمین فاصله گرفتم به سرفه افتادم. آرام میان دو کتفم ضربه
زد. او سعی داشت آرام بزند اما ضرب دست مردانه اش ستون فقراتم را به لرزه می انداخت.
دیروز همین دست ها می
خواستند نفسم را
ببرند و امروز قصد دارند کمک کنند راحت تر نفس بکشم!
_
آروم نفس بکش، چت شد یه دفعه؟ آب دهن پرید گلوت؟
بهانه تراشی اش عالی بود. خودش، خودش را قانع می کرد. انگار کسی دست بر دهانمان می
کوفت تا حقیقت
36
را فاش نکنیم. دروغ زیباتر بود انگار، آب دهان! مگر در دهان خش
کیده
ی ایران نَمی مانده بود که در گلویش
بپرد؟ آری، دروغ زیباتر است در مقابل سرنوشت سیاه شده و عشق زیر آوار مانده. حضور افرادی که دور بالینم
به ردیف ایستاده بودند را می دیدم، ولی نگرانی خوابیده در نگاهشان را درک نمی کردم.
_
ایران دِتِر، خاری جان؟
(
ایران
دخترم، خوبی جانم؟)
نگاهم را به لحافی که به پارچه سرخ مخملی مزین شده بود دوختم. سنگین بود و پاهایم را لمس کرده و
سرانگشتانم را به گزگز انداخته بود.
صراحی با نگرانی در حالی که دست راستش را بند شکم گردش کرده بود در جواب مادر به جای من گفت:
_رنگش بهتره، دو
ر و ورش رو خلوت کنین اذیت نشه.
نگاهم سمتش کشیده شد، سمت دست بند شده بر شکمش. او نگران فرزندش بود. در بدترین شرایط بی توجه
به حضور پدر و برادرها با دستش شکمش را لمس می کرد. گویی می
خواست به فرزند در بطنش اطمینان دهد
که مادرهست تا همه جا مراقبش باشد. برای ف
رزندی که هنوز نیامده و نمی
دانست دختر است یا پسر امید شده
بود.
نگاهم از او گذشت و سمت مادر چرخید. همیشه داللیل خودش را داشت برای پیش برد خواسته
هایش. اکنون
هم رضایت روح خواهر مرحومش برایش در اولویت بود که مرا، فرزند خودش را این طور بی
رحمانه به این
مسلخ کش
اند.
دست بر سرم گرفتم، سنگین شده بود.
سرفه هایم قطع شده بود، اما دست حسینعلی هنوز روی کمرم بود.
نمی دانستم این دست برای حمایت و دلگرمی من هنوز مانده یا آن
قدر گیج است که یادش رفته دیگر سرفه
نمی کنم.
_ خوبم بِرار !
دستش از روی ستون فقراتم سر خورد ولی ر وی کمرم ماند. خیال رها کردنم را نداشت. گویا فهمیده بود
ناتوان تر از آنم که بدون تکیه گاه هرچند کوچک، بنشینم.
_صراحی یه لیوان آب براش بیار.
37
نه! انگار واقعا حواسش نبود که صراحی را با آن وضعیتش به طلب آب می
فرستاد. صراحی صنم را فرستاد و
هم زمان صدای یااهلل
موسی باعث شد تکان محکمی بخورم.
پدر با ورود موسی همان دستی که تسبیح دانه درشتش را می گرداند باال برد و به کنار خودش اشاره کرد:
_ بَفِرمِه سَیِّد، بَفِرمِه اینجِه هِنیش، دیگِه نامحرِم نی که یااهلل گِنی، بِرو جان.
(
بفرما سید، بفرما این جا بشین، دیگه نامحرم
نیستی که یااهلل می گی، بیا جانم.)
از فکر نسبت جدیدی که با موسی پیدا کردم رعشه
ای بر جانم نشست. دستها را زیر لحاف بردم تا لرزششان را
پنهان کنم، هر چند مطمئن بودم کخ حسینعلی متوجه لرزیدنم شده.
سید موسی؛ پسر خاله ی دیروز و شوهر و محرم امروز سر به زیر از چها رچوب در رد شد. با تعارف آقاجان
جلو رفت و کنارش نشست.
صنم لیوان به دست وارد شد و حسینعلیِ مهربان شده از دستش گرفت و روب لب م گذاشت. جرعه
ای نوشیدم
و لیوان را پس زدم.
_یه قلپ دیگه بخور، بزار نفست بیاد سر جاش.
نگاهش کردم، عمیق، طوالنی و منظوردار. برادر بزر
گم بود. بزرگ بودنش فقط در واژه تعریف نمی
شد. به
اندازه ی بزرگی همان واژه دوستش داشتم و بودنش مایه ی دلگرمی ام بود، ولی او با لج بازی
ای که با من و
رحمت کرد آینده ام را از من گرفت وحاال این برق ناشی از غم در نگاهش هیچ فایده ای نداشت.
_
داداش؟
_
جان؟
_ می شه یه کار کنی من نرم؟ می شه...
اخم کرد. دوباره شد همان حسینعلی غیرقابل نفوذ. حق داشت. من دیگر عقد کرده بودم و فردا باید مراسم
انجام می شد و فردا شب به خانه ی داماد می رفتم. چه با عجله همه چیز داشت پیش رفت!
صدایم آرام بود، اما به حتم آقاجان و دامادش که ک
نارش نشسته بود شنیدند؛ چرا که پدر با لحنی جدی گفت:
_ اَتی دَم بَزِن، فِردا عاروس ساز اِنِه، خَلِه کار دارمی. وِنِه دورِ خلوِت هَکِنین.
( یه کم استراحت کن.فردا آرایشگر میاد خیلی کار داریم. دورش رو خلوت کنین)
هم زمان با اشاره به حسینعلی و مادر از اتاق بیر
ون رفت.
38
بقیه هم پشت سرش اتاق را خالی کردند و من ماندم و تازه دامادم! من ماندم و موسایی که دزدکی و زیر زیرکی
نگاهم می کرد:
_
بهتری؟
اخم کردم و با تمام غیظی در این چند روز به جانم افتاده بود و جرات بروز دادنش را نداشتم پشت به او دراز
کشیدم .لحاف مخمل دوز را با وجود سنگینی و گرما تا روی سرم باال بردم و مثال به خواب رفتم.
****
با صدای گوهر از فکر بیرون آمدم:
_
آبجی تو قراره فردا عروس بشی؟
با لب های به هم فشرده لبخند تلخی زدم. من حتی دوران عقد تا عروسی
ام یکی دو شب بود. صدای خوش و
بش خداحافظی
ای که پدر و
مادر با موسی و فامیلش بر پا کرده بودند آن
قدر بلند بود که به گوش منی که در
این پستو مانده بودم هم می رسید. معلوم نبود چه بهانه ای برای از حال رفتنم آورده بودند که همه این
طور
سرخوش و بی خیال داشتند خداحافظی می کردند. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
بعد از آن
که خودم را به خواب زدم، موسی چند دقیقه ای نشست و بعد بی صدا بیرون رفت. همین
قدر هم
ناپرهیزی کرده وجسارت به خرج داده بود آن هم در حضور این جماعت!