مشهدی موسی- پدر رحمت-
بازویش را گرفت و رحمت مبهوت مانده را سمت خود برگرداند. نگاهش در
نگاه پدر که قفل شد عمق فاجعه را دریافت.
گریه برای مرد ننگ بود؟ پس چرا او دلش می خواست گریه کند؟ دردی د ر همان ناحیه که از سر شب
تپش های نامنظم گرفته بود، احساس کرد. از آن درد گمان برد که دارد مرگ را در آغوش می گیرد!
. کسی حق نداشت حقی که متعلق به او بود را از دستش بگیرد. چشم هایش را لحظه
ای به روی همه چیز بست
تا بتواند اتفاق افتاده را هضم کند ولی صدای مادر مابین هلهله های از سر شادی آن کوچه و خانه
ی آشنا گم
شد:
_
جانِ وَچِّه دیگه تِموم بَیِّه. شِه جا اِتّی نَکِّن تِه دور بَگِردِم ، تِسِّه قَطّ بِیَمّو؟
(بچه جان دیگه همه چی تموم شده، با خودت این طوری نکن دورت بگردم، واسه تو که دختر قحط نیست)
باورش نمی
.شد این هلهله ی شوم نوای رفتن ایران بود؟ می
دانست به راستی اگر قرار بود برود با پای خود
نمی رفت، مگر می شود با میل و رغبت به کام مرگ رفت؟ حتما اورا کشان کشان می
برند، البد ترسیده! شاید هم
از او ناامید شده. از اوی احمقی که ساده لوحانه امشب این جا ایستاد تا عشق
ش را، عشق دوران نوجوانی
اش را
به اسارت ببرند. امشب همه دست به دست هم دادند تا او را زمین بزنند.
تصویر عاشقانه هایش با تنها دختر عمرش جلوی چشمانش متالشی می
شد و او هیچ کاری از دستش بر
نمی آمد. بی رمق از بین افراد خانواده رد شد. این هایی که کنارش بودند درر
گ
!هایشان یک خون جریان داشت
ولی برایش از هر غریبه ای غریبه تر بودند. چرا که هیچ کدام او و حال دل او را درک نمی
کردند. اشک از
چشمانش سرازیر شد و او برای فرار از شکستن غرورش در میان جمع، به چهار دیواری
ای که نام اتاق را یدک
می کشید پناه برد و در را پشت سرش م
حکم بست. یعنی کسی مزاحم نشود، یعنی او حتی حوصله
ی خودش را
هم ندارد.
دیگر نیازی به قفل کردن نبود، آن قدر از او حساب می بردند که سراغش نیایند. در واقع نمی
آمدند. آخر خیال
34
همه دیگر راحت شده بود. دختری که به اجبار او و با اکراه غرورشان را چندین بار زیر پا گذا شته و به
خواستگاری
اش رفته بودند، حاال دیگر شرش کم شده بود، دیگر نبود، همچون دیواری که مانع از پیشروی می
شد فرو ریخته و دیگر نبود! دوباره اشک میان چشمانش لمبر زد و او مابین گریه های بی
صدایش بوی خون
می شنید. بوی خون دلش که سرریز شده و از کاسه ی چشمانش جاری شده بود.
تکیه داده به متکاهای گوشه
ی اتاق در حالی که یک پایش را دراز و پای دیگر را جمع کرده بود، آرنج دستش
را به آن تکیه داد و پنجه ها را به جنگ موهایش برد. اجازه داد افکارش پرواز کنند، بال بگیرند و پر پروازشان
نحسی امشبش را کامل کنند!
پس می گرفت، بعدش مه
م نبود،چیزی که حق مسلم او بود را پس می
گرفت، کسی که دلیل زندگی کردنش بود
را پس می گرفت، فکر کسی برایش اهمیتی نداشت، حتی اگر دزد ناموسش هم می
خواندند. برگرداندن حق که
نامش دزدی نبود، بود؟
***
چند پلک آرام زدم، همه جا تاریک بود.
این
بار با سرعت ببشتری پلک زدم تا هوشیار شدم. از پچ پچ های مادرو صراحی پشت در اتاق همه چیز به طرز
خنده داری برایم مرور شد. غلتی زدم و به سقف چوبی اتاق خیره شدم. گیج و گنگ بودم، اما نه آن قدر که
مابین این بُهت نحسی که گریبان گیرم شده ندانم چه حسی را تجربه می
کنم. دستم را باال آوردم و جلوی
صورتم گرفتم. دست راستم را هم به جان کندن باال آوردم و روی انگشت دست چپم گذاشتم. واقعاً قرار بود
انگشتری به نام حلقه در آن جای گیرد؟ جرات این که قلبم را لمس کنم، نداشتم. نمی
خواستم باور کنم چنین
بالیی سرم آمده و من هنوز زنده ام. همه چیز مانند عکس، سی
اه و سفید بود. همان قدر نا
!مفهوم و گنگ
سرانگشتانم را روی لبم گذاشتم، پلک هایم روی هم افتاد و اشک ها از کاسه ی چشمم شره کرد و از الله
ی
گوشم سُر خورد و بین انبوه موهایم گم شد.
نفسم تنگ بود. حتی نای برخاستن از جایم را نداشتم تا هوا به راحتی به ریه هایم راه
پیدا کند که حداقل بتوانم
راحت تر نفس بکشم. بهتر!همان بهتر که بمیرم! اگر کمی به پهلو می چرخیدم می
توانستم برخیزم، اما توانی برایم
نمانده بود. با قساوت تمام احساساتم به یغما برده بودند و من هیچ کاری از دستم برنمی آمد.
نه رویم می
شد، نه دلش را داشتم برخیزم
تا شریان های مسموم شده
.ام باری دیگر خون درونشان جریان یابد
35
من مستحق مرگ بودم ولی محکوم به زندگی! سرانگشتانم را روی لب
...هایم کوبیدم، دوباره و دوباره و
لب هایی که بله گفته بودند و قلب بی نوایم را عزادار کردند باید تنبیه می شدند.
درب اتاق با قیژی آرام باز
شد و گوهر پاورچین پاورچین داخل آمد. مطمئن بودم که به دستور مادر آمده تا
خواب و بیدار بودنم را خبر ببرد.
صدای نفس هایش که طبق معمول از دهان و صدادار بود، نزدیک و نزدیک تر شد. سایه
.اش روی سرم افتاد
نمایان شدن سایه
.ی صنم در چهارچوب در حواسم را پرت او کرد با پچ پچ کودکانه که دست کمی از حرف
زدن معمولی نداشت گفت:
_
چی شد گوهر آبجی زنده ست؟
گوهر هیس بلند و کش داری گفت و با باال کشیدن بینی پچ پچ کنان گفت:
_یواش تر، آره زنده س.
درمیان تمام دردها و غصه هایی که بر جانم نشسته بود، در آن بی نفسی لبخندی روی لب ها .یم جا خوش کرد
هنوز بودند کسانی که وجودم برایشان مهم باشد.
از یادآوری رحمت نفسم تنگ تر شد. دستم ناخودآگاه تکان خورد و برای نجات قفسه ی سینه
.ام را چنگ زد
گوهر هینی کشید و دست های تپلش را روی لب هایش گذاشت. عقب عقب رفت. صنم با این که از او بزرگ
تر
بود بیشت
ر هول شد و طوری با عجله به عفب چرخید که شانه
اش به چهارچوب در خورد و با صدای بلندش
همه را خبر کرد.