عیارسنج (نمونه رایگان)

پژواک در حریم سکوت

اثر فاطیما.میم

#1

دیگر همه قوانین را می‌دانستند. می‌دانستند هر لحظه تأخیر چه معنایی دارد. یک‌به‌یک، ردیف‌به‌ردیف نشسته بودند؛ البته قرار نبود همه چیز هم مرتب باشد. مثلاً آن دسته از بچه‌هایی که برای یک لحظه هم نمی‌توانند آرام بنشینند...

چند نفر دور میز استاد بودند و شلوغ می‌کردند و می‌خندیدند. عده‌ای هم ته کلاس میز گرد گذاشته بودند.

شهرزاد آرام خودش را روی صندلی‌اش تکان داد. مقنعه‌اش روی شانه‌اش افتاده بود و موهای فر و کوتاهش که به زور با سنجاق بسته بود، بیرون افتاده بود. هر دو هندزفری را در گوشش چپاند و سرش را به دیوار کنارش تکیه داد و چشم‌هایش میان شلوغی، فقط یک چیز را می‌دید:

آسمان بیرون، به رنگ خاکستری و سرد، پر از ابرهایی که هر لحظه امکان داشت ببارد. نور کلاس اذیتش می‌کرد. چند بار پلک زد و در آخر سرش را پایین گرفت که با تکان ناگهانی صندلی، سرش بالا آمد.

چشمانش دوخته شد به قیافه ژولیده پسر:

_ سلاااام. زود اومدی امروز!

چشم‌غره‌ای رفت. کیفش را وسط جا به جا کرد تا فرزاد هم وسایلش را بگذارد:

_ سلام. شاید تو دیر اومدی!

سر جایش نشست و به تخته نگاه کرد. همه آمده بودند به‌جز استاد. ساعت ۸ شده بود.

فرزاد آرام خندید:

_ تا وقتی استاد نیومده مشکلی نیست. خودش شرط می‌ذاره که دیر نیایید، حالا خودش دیر کرده!

و دوباره خندید که در باز شد. این بار دیگر دانشجوی جدیدی نبود؛ خود استاد بود. با ورودش کلاس به هم ریخت. همه کسانی که در گوشه و کنار ایستاده بودند و بلند می‌خندیدند، سر جایشان رفتند و ساکت شدند.

لب‌هایش را به خنده باز کرد. کیف سیاه‌رنگش را که به نظر سنگین می‌آمد، روی صندلی استاد گذاشت و بالای کلاس ایستاد. بچه‌ها برای یک لحظه ایستادند و نشستند:

_ سلام بچه‌ها، حالتون خوبه؟

هیچ پاسخ واضحی نبود، اما هر کس چیزی می‌گفت.

شهرزاد هندزفری و گوشی‌اش را جمع کرد. از کیفش کلاسور بنفش‌رنگی بیرون آورد و در کنار آن، یک جزوه مرتب‌شده و پرینت‌شده بیرون کشید و روی دسته میز گذاشت.

کلاس هنوز شروع نشده بود. همیشه لحظات اول اختصاص داشت به حرف‌های معمولی روزمره.

_ امروز می‌خوام از چند نفر بپرسم. خوب حواستون رو جمع کنید.

با این حرفش چهره بچه‌ها آویزان شد. نمی‌شد اعتراضی کرد؛ چون استاد از اول با آن‌ها قوانین را طی کرده بود. فقط می‌توانستند در دلشان دعا کنند که گیر نیفتند.

نگاهی به سرتاسر کلاس انداخت و سپس بیرون پنجره را دید. لپ‌تاپش را به تخته کلاس وصل کرد:

_ اون چراغو لطفاً خاموش کنید.

با زدن کلید، کلاس در تاریک‌ترین حالت خود فرو رفت. بچه‌ها خنده‌شان گرفته بود از این حجم تاریکی:

_ استاد این‌جوری می‌خوابیم که!

#2

خود استاد هم خنده‌اش گرفت و نگاهی به پرده‌های کلاس انداخت

_ اون پرده‌ها رو بکشید عقب، بهتر می‌شه. چراغ روشن باشه که هیچی نمی‌بینید.

دوباره اشاره کرد که پرده‌ها تا حد امکان کنار روند. شهرزاد هوفی کشید، مقنعه‌اش را روی سرش مرتب کرد و از شانس بد یا شاید از روی علاقه‌اش به بیرون، کنار پنجره نشسته بود. از جا بلند شد و دست دراز کرد؛ پرده کمی تکان خورد، اما عقب نرفت.

برخلاف او، بقیه بچه‌ها کارشان را انجام داده بودند و حالا فقط او وسط کلاس ایستاده بود. از نگاه‌های خیره بقیه دستپاچه شد. بار دیگر محکم پرده را کشید، اما درست در همان لحظه پایش به پایه صندلی‌اش گیر کرد و پیش از اینکه زمین بخورد، دستش را به دیوار چنگ زد.

فرزاد سریع از جا پرید

_ بیا عقب

خودش را عقب کشید. فرزاد دستش را بالاتر برد و پرده را با زور بیشتری کنار کشید. شهرزاد روی صندلی نشست؛ چهره‌اش در هم رفت و انگشتانش را محکم در هم گره زد. باورش نمی‌شد اول صبحی ذهنش این‌طور کنترلش را به هم بریزد. حتی بلد نبود یک پرده را درست کنار بکشد! استاد و بچه‌ها حتماً در دلشان داشتند مسخره‌اش می‌کردند؟

حائری که تا آن لحظه حواسش به ته کلاس بود، نگاهی به چهره درهم‌رفته دختر انداخت، نفس عمیقی کشید و گفت:

_ الان خوبه؟ دیگه خوابتون نمی‌گیره؟

بچه‌ها دوباره زیر خنده زدند

_ نه استاد!

_ خیلی خب، پس بریم سراغ درس.

از روی فایلی که روی صفحه باز بود، مبحث امروز را پیدا کرد و شروع کرد.

دیگر هیچ حواسی برای شهرزاد در آن کلاس نمانده بود. مغزش لحظه‌ای آرامش نمی‌گذاشت؛ حرف‌های استاد را به‌ زور می‌شنید و روی کاغذ می‌آورد. نگاهی به فرزاد انداخت که سراپا گوش بود و حواسش کاملاً به درس بود.

کلاس با تمام سرعت جلو رفت و ساعت روی عقربه‌ها دوید تا بالاخره به انتهای وقت رسید. تا آن لحظه، استاد از چند نفر پرسیده بود و نمره‌ها را ثبت کرده بود. ناگهان صدا زد:

_ خانم مهرویی!

نگاه استاد روی شهرزاد نشست . دست‌های درهم‌گره‌خورده‌اش از حس تهی شدند؛ انگار سطل آب یخی روی سرش خالی کرده باشند. ضربان قلبش بالا گرفت و لعنتی به بختش فرستاد.

حائری نگاهی به لیستش انداخت و سرش را بالا آورد

_ البته... نه، شما جلسه پیش جواب دادی.

و رفت سراغ نفر بعد.

شهرزاد نفس لرزانش را بیرون فرستاد و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. خدا می‌دانست ضربان قلبش چقدر تند و آشفته می‌زد. کف دست‌هایش سردِ سرد بود و از عرق خیس شده بود. خوب می‌دانست اگر استاد حتی یک سوال ساده هم از او می‌پرسید، قادر به جواب دادن نبود.

#3

کلاس بالاخره تمام شد. با روشن شدن برق کلاس، همه چشم‌هایشان را بستند و از آن تاریکی شیرین بیرون آمدند. صدای کشیدن صندلی‌ها با حرف‌ها و خنده‌ها قاطی شد. بچه‌ها چنان با سرعت وسایلشان را جمع می‌کردند که انگار رقابتی برای خارج شدن از در بود. چند نفر هم پای میز استاد ایستاده بودند.

_ فرزاد!

پسر نگاهش را چرخاند و دفترش را در کیف سر داد

_ بله!

شهرزاد دستی به چشم‌هایش کشید و با نگرانی سر بالا آورد

_ من واقعاً نمی‌تونم برم با این صحبت کنم.

فرزاد که منظورش را فهمیده بود، نگاهی به استاد انداخت و دوباره نگاهش را به شهرزاد دوخت

_ برو بگو بابا، کارت داره عقب می‌افته.

شهرزاد نفسش را با حرص بیرون داد و کیف را روی پایش کوبید

_ اشتباه کردم اصلاً باهاش پروژه برداشتم!

این بار فرزاد خندید که باز هم با چشم‌غره مواجه شد، اما نمی‌توانست دست از خنده بردارد؛ خنده از اینکه شهرزاد این‌قدر همه چیز را جدی می‌گرفت، مخصوصاً بی‌اهمیت‌ترین چیزها را!

_ پاشو برو بگو، من بیرون منتظرتم.

فرزاد از جایش بلند شد و از کلاس خارج شد.

شهرزاد بالاخره از جا بلند شد، کیفش را روی شانه‌اش انداخت و قدم برداشت. نفس عمیقی کشید، پشت سر بچه‌ها ایستاد و منتظر شد تا کار آن‌ها تمام شود.

انگشتانش یکدیگر را پیدا کردند.

_ مرسی استاد، متوجه شدم. خسته نباشید.

بچه‌ها از کنار میز دور شدند و حالا فقط یک نفر دیگر مانده بود. دختری که کنارش بود، شروع به صحبت کرد

_ استاد، من می‌خواستم ببینم الان برای پروژه‌مون ما آخر چیکار کنیم؟

نگاه شهرزاد برگشت؛ پس فقط خودش نبود. حائری نگاهی به او انداخت:

_ شما هم برای پروژه اومدی؟

_ بله استاد.

دست زیر چانه زد. هنوز هم برنامه دقیقی ارائه نشده بود:

_ هنوز دانشگاه یه آزمایشگاه یا چیزی در این مورد بهمون نگفته. بذارید من با خانم دکتر هم صحبت کنم، بهتون اطلاع می‌دم که چیکار کنید.

برای لحظه‌ای صبر کرد. سرش بالا آمد و نگاهش بین هر دو نفر چرخید و لحظه‌ای روی شهرزاد ثابت ماند:

_ یه گروه اگه می‌تونید بزنید و لینکشو برام بفرستید که به بقیه بچه‌هایی هم که این درسا رو دارن بفرستم؛ بعد اونجا اطلاع‌رسانی می‌کنم.

دختر سریع گوشی‌اش را بیرون کشید، یک گروه ساخت و آیدی‌اش را خواند. حالا فقط باید منتظر جوابی از طرف استاد می‌ماندند.

_ من بهتون اطلاع می‌دم.

_ ممنون استاد، پس با اجازه.

دختر راهش را کشید و شهرزاد هم به دنبالش، با یک خسته نباشید کوتاه اتاق را ترک کرد. دیگر صدای ضربان قلبش را نمی‌شنید.

#4

امیررضا بی‌حرکت نشسته بود و چشمانش پی کلاس خالی می‌چرخید. دیگر خبری از بچه‌ها نبود. کمرش را صاف کرد و لپ‌تاپ را بست. تکیه‌اش را به پشتی صندلی داد و چشمانش را برای لحظه‌ای بست. خودش هم مطمئن نبود افکارش دقیقاً پی کدام اتفاق پرسه می‌زند.

نگاهش از انتهای کلاس به سمت پرده‌های طوسی و کدر رفت که کنار رفته بودند. برای لحظه‌ای اتفاقات صبح تداعی شد.

نفس عمیقی کشید و وسایلش را به درون کیف برگرداند. باید فکری به حال وسایلش می‌کرد؛ انگار هرکدامشان سنگ و سیمان بودند که این‌قدر کنار هم سنگین می‌شدند.

کتش را به تن کرد و کیف را دست گرفت، اما حال تکان خوردن و راه رفتن را نداشت. دوست داشت همان‌جا بنشیند تا روز تمام شود. تمام هفته پیش را درگیر بود و حالا دوباره هفته شروع شده بود، بدون اینکه به او اجازه استراحت بدهد.

نفس عمیقی کشید که ریه‌هایش پر شد از بوی سرما، بوی قهوه و وایتکسی که با آن زمین را سابیده بودند. قدم‌هایش را به تندی کشید. مطالب صبح را باید در کلاس بعدی هم می‌گفت.

بالاخره به اتاق اساتید رسید. درِ شیشه‌ای را به داخل باز کرد و وارد شد که هوای گرم صورتش را نوازش داد. اینجا خبری از همهمه یا بوی وایتکس نبود و برعکس، بوی چای دم‌کشیده در فضا پخش بود.

لبش را به اجبار به خنده باز کرد، سلام بلندی به افراد حاضر داد و جوابی گرفت. به انتهای سالن رفت، گوشه‌ای نشست و کیفش را روی میز عسلی روبه‌رویش گذاشت.

سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. باید امروز حتماً تکلیف پروژه بچه‌ها را روشن می‌کرد، وگرنه خیلی دیر می‌شد.

چشمانش را باز کرد. نور زرد بالای سرش چشمش را می‌زد. دقایق زیادی تا کلاس بعدی نمانده بود. دست برد و فلاسک را از روی میز برداشت و در یکی از لیوان‌ها چای ریخت. بخار روی آن بالا می‌آمد و عرق دورتادور شیشه را گرفته بود.

گوشی‌اش را از جیب بیرون کشید و صفحه را روشن کرد. چند اعلان بالای صفحه جا گرفته بود، اما توانایی خواندن یا پاسخ دادنشان را نداشت. هیچ‌کدام به یک خبر یا اتفاق مهم مربوط نمی‌شد. دلش خبر خوب می‌خواست یا چیزی که به آن دل خوش کند، اما خبری نبود.

یک جرعه از چای را نوشید. گرمایش بدنش را حسابی گرم کرد و تا آخرین جرعه ادامه داد. دیگر زمانی نمانده بود. لیوان را روی سینی گذاشت و از جا بلند شد. دستی به موهایش کشید و آن‌ها را مرتب کرد. کیف را به دست گرفت و از اتاق اساتید بیرون زد.

#5

باران شروع شده بود. قطره‌ها آرام روی زمین می‌چکیدند و روی آسفالت پخش می‌شدند. هر کسی که در محوطه بود، سریع خودش را به پناهگاهی می‌رساند تا خیس نشود.

نگاهش به سمت دیگری حرکت کرد و به گربه‌ی نارنجی‌رنگی دوخت که با عجله خودش را به زیر ماشین کشید. پنجه‌اش را به تندی تکان داد و زیر خودش جمع کرد. با دیدنش لبخند زد.

هنوز هر دویشان زیر باران ایستاده بودند.

_ بیا بریم تو!

نگاهش را به آسمان کشید. قطره‌ها روی صورتش می‌افتادند و مجبورش می‌کردند چشم‌هایش را ببندد. نفس عمیقی کشید و بوی خاک و باران را به ریه داد. خوب می‌دانست اگر این هوا را تنفس کند و همین‌جوری بماند، سرماخوردگی انتظارش را می‌کشد؛ ولی دوست نداشت تکان بخورد.

_ دوست ندارم برم تو. حیف این بارون به این قشنگی نیست؟

فرزاد کمی اخم کرد. قطره‌هایی که پشت گردنش ریخته می‌شد، اعصابش را به‌هم می‌ریخت.

_ بیا، سرما می‌خوریا!

حرکت کرد و عقب رفت تا زیر سایه‌بان قرار بگیرد. شهرزاد هم به دنبالش راه افتاد و عقب کشید. نمی‌توانست لبخند را از روی لبش کنار بزند.

_ کاش می‌شد هر وقت که حالت بده، بارون بیاد.

فرزاد با وسواس روی کیف و شانه و موهایش را می‌تکاند تا از آب پاک شود.

_ که به چی بشه؟

شهرزاد چپ‌چپ نگاهی به او انداخت که دارد با وسواس خودش را تمیز می‌کند.

_ نگاش کن تروخدا!

کنارشان یک سکو قرار داشت. جلوتر رفت، اورکتش را صاف کرد و همراه او نشست. نگاهش دوباره به گربه افتاد؛ به آن زبان صورتی و کوچک که روی دستش می‌کشید و خودش را تمیز می‌کرد.

دقایق به کندی سپری می‌شد. هر دو نظاره‌گر روبه‌رویشان بودند و سکوت بینشان را گرفته بود.

_ بازم کلاس داری؟

شهرزاد بدون اینکه چشم از روبه‌رویش بردارد، سر تکان داد.

_ آره... اما

بازگشت به صفحه رمان