← وارثان گناه

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

وارثان گناه

اثر فاطمه محمودی

رمان:وارثان گناه

به قلم :فاطمه محمودی

شروع ۲۴تیر ماه ۱۴۰۵

خلاصه:

گاهی خطرناک‌ترین آدم زندگی‌ات،

همان کسی است که هر شب کنارش چشم باز می‌کنی...

نیلا همسر آرمان فرهمند شد؛

اما نه از روی عشق...

او با یک هدف وارد این ازدواج شد؛

انتقام.

فکر می‌کرد آرمان، آخرین تکه‌ی پازلی است که زندگی خانواده‌اش را ویران کرده.

برای همین، با لبخند «بله» گفت...

در حالی که پشت آن لبخند، قسم خورده بود روزی همان مرد را به زانو دربیاورد.

اما هیچ‌کس به او نگفته بود...

بعضی حقیقت‌ها، سال‌ها زیر خاک دفن می‌شوند.

و بعضی دشمن‌ها...

فقط قربانی یک گناه قدیمی‌اند.

رمان: وارثان گناه

گاهی آنچه از پدران به ارث می‌رسد، ثروت نیست... گناه است.

مقدمه :

همه فکر می‌کنند گناه، با مرگِ گناهکار تمام می‌شود...

اما بعضی گناه‌ها نمی‌میرند.

نسل به نسل می‌چرخند...

تا روزی که وارثانشان، بهایشان را بپردازند.

وارثان گناه

پارت #اول

نیلا آخرین نگاه را به خودش در آینه انداخت.

لباس سفید تنش بود، اما خبری از آن هیجان و ذوقی که بقیه عروس‌ها داشتند نبود.

او امروز قرار نبود زندگی جدیدی را شروع کند.

قرار بود وارد خانه دشمنش شود.

لبخند کوچکی زد و زیر لب گفت:

«بالاخره رسیدم به همون جایی که می‌خواستم...»

سال‌ها منتظر این روز بود.

روز عقد با آرمان فرهمند.

مردی که همه او را به عنوان یکی از قدرتمندترین آدم‌های شهر می‌شناختند.

مردی که فکر می‌کرد هیچ‌کس نمی‌تواند به او ضربه بزند.

اما نیلا آمده بود تا ثابت کند حتی آدم‌هایی مثل آرمان هم شکست‌ناپذیر نیستند.

دامن لباسش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.

چند نفر از مهمان‌ها با دیدنش لبخند زدند و تبریک گفتند، اما نیلا فقط با آرامش جوابشان را داد.

او خوب بلد بود نقش بازی کند.

خیلی خوب.

وقتی وارد سالن شد، چشمش به آرمان افتاد.

مردی با نگاه سرد و مغرور که کنار پدرش ایستاده بود.

آرمان نگاه کوتاهی به او انداخت.

نه لبخندی زد، نه حرفی زد.

نیلا هم نگاهش را ندزدید.

او از آن دخترهایی نبود که با دیدن یک مرد قدرتمند سرش را پایین بیندازد.

چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.

و نیلا با خودش فکر کرد:

«فقط چند قدم دیگه... بعدش همه‌چیز شروع میشه.»

وارثان گناه

پارت #دوم

صدای خواندن خطبه که تمام شد، سالن پر از صلوات و تبریک شد.

نیلا آرام نفسش را بیرون داد.

بالاخره شد.

حالا دیگر او رسماً همسر آرمان فرهمند بود.

همه لبخند می‌زدند و خوشحال بودند، اما فقط خودش می‌دانست پشت این ازدواج چه چیزی پنهان شده.

آرمان امضا کرد و قلم را به سمت او گرفت.

نیلا بدون کوچک‌ترین تردیدی امضا کرد.

از امروز، وارد خانه‌ای شده بود که سال‌ها آرزوی رسیدن به آن را داشت.

اما نه برای ماندن...

برای گرفتن چیزی که فکر می‌کرد حقش است.

چند دقیقه بعد، مادر آرمان جلو آمد.

زنی شیک و باوقار که لبخند آرامی روی صورتش داشت.

دست‌های نیلا را گرفت و گفت:

«خوش اومدی دخترم... امیدوارم کنار آرمان خوشبخت بشی.»

نیلا لبخند زد.

«ممنونم مهتاب جون.»

زن او را در آغوش گرفت و گونه‌اش را بوسید.

کمی بعد مادر نیلا هم جلو آمد. چشم‌هایش پر از اشک بود.

«بالاخره روزت رسید دخترم...»

نیلا لبخند زد و او را بغل کرد.

اما فقط خودش می‌دانست چقدر سخت بود که جلوی مادرش احساسات واقعی‌اش را پنهان کند.

بعد از آن، خواهر کوچک آرمان با هیجان جلو آمد.

آرام:«بالاخره منم یه خواهر پیدا کردم!»

نیلا با دیدن ذوق دختر لبخند واقعی زد.

بعد از او برادر کوچک آرمان هم تبریک گفت.

آرمین:«امیدوارم خوشحال باشین کنار هم.»

نیلا فقط تشکر کرد.

آن‌ها خبر نداشتند زنی که امروز وارد خانواده‌شان شده، با چه فکری قدم گذاشته.

در طرف دیگر سالن، خواهر بزرگ نیلا همراه با دخترعمه‌اش نزدیک شدند.

دخترعمه‌اش کیانا که از همه چیز خبر داشت، فقط یک نگاه کوتاه به نیلا انداخت و زیر گوشش زمزمه کرد

: «هنوز سر تصمیمی که گرفتی هستی؟»

نیلا خیلی آرام سرش را تکان داد.

آره.

هنوز همان تصمیم را داشت.

بعد از رفتن مهمان‌ها، یکی از خدمتکارها آن‌ها را به اتاقشان راهنمایی کرد.

اتاق خواب بزرگ و شیکی بود که از قبل برای زن و شوهر جدید آماده شده بود.

نیلا وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.

آرمان پشت سرش وارد شد و در را بست.

برای اولین بار بعد از تمام شدن مراسم، آن دو تنها شدند.

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

نیلا می‌دانست از این لحظه به بعد، بازی واقعی شروع می‌شود.

وارثان گناه

پارت #سوم

در اتاق که بسته شد، نیلا برای چند لحظه به اطراف نگاه کرد.

اتاقی که از امروز قرار بود اتاق مشترک او و آرمان باشد.

همان جایی که سال‌ها فکرش را کرده بود.

اما حالا که واقعاً اینجا بود، حس عجیبی داشت.

باید خوشحال به نظر می‌رسید.

باید همان دختری می‌بود که همه انتظار داشتند؛ یک عروس عاشق و خوشبخت.

آرمان وارد اتاق شد و نگاهش روی نیلا ماند.

نیلا لبخند کوچکی زد.

- خسته نباشی.

آرمان کمی ابرو بالا انداخت.

- همین؟

نیلا آرام خندید.

- انتظار داشتی چی بگم؟

آرمان چیزی نگفت و چند قدم نزدیک‌تر شد.

نیلا سعی کرد آرام بماند.

از قبل خودش را برای این لحظه آماده کرده بود.

برای اینکه جلوی آرمان، همان دختری باشد که می‌خواست ببیند.

- امروز خیلی شلوغ بود... فکر کنم هر دومون خسته‌ایم.

آرمان نگاهش کرد.

- تو خوشحالی؟

نیلا بدون مکث جواب داد:

- آره.

لبخند زد و ادامه داد:

- مگه نباید باشم؟ امروز روزیه که خیلی‌ها آرزوش رو دارن.

آرمان چند ثانیه سکوت کرد.

انگار دنبال چیزی در نگاهش می‌گشت.

اما نیلا خوب بلد بود احساسات واقعی‌اش را پنهان کند.

- از اینکه همسر من شدی پشیمون نیستی؟

نیلا نگاهش کرد و با آرامش گفت:

- نه آرمان.

اسمش که از زبان نیلا بیرون آمد، برای لحظه‌ای نگاه آرمان تغییر کرد.

- امیدوارم هیچ‌وقت باعث نشم از این تصمیمت پشیمون بشی.

نیلا لبخند زد.

اما خودش خوب می‌دانست پشت این جمله، چه راز بزرگی پنهان کرده.

او برای دوست داشتن آرمان وارد این خانه نشده بود...

اما قرار بود کاری کند که آرمان باور کند عاشق‌ترین زن دنیاست.

وارثان گناه

پارت #چهارم

نیلا هنوز جلوی آینه ایستاده بود که صدای قدم‌های آرمان را پشت سرش شنید.

آرمان آرام نزدیک شد.

- خسته‌ای؟

نیلا لبخند کوچکی زد و برگشت سمتش.

- یکم... امروز روز شلوغی بود.

آرمان چند لحظه نگاهش کرد. انگار می‌خواست چیزی از چهره‌اش بفهمد.

بعد آرام گفت:

- بذار کمکت کنم.

نیلا برای لحظه‌ای مکث کرد.

با اینکه از قبل خودش را برای این شب آماده کرده بود، اما حالا که واقعاً روبه‌روی آرمان بود، کمی متفاوت از چیزی بود که در ذهنش تصور کرده بود.

با این حال لبخندش را حفظ کرد.

- ممنون.

آرمان نزدیک‌تر شد.

رفتارش مثل همیشه آرام و مطمئن بود؛ طوری که انگار به هیچ‌چیز شک ندارد.

اما نیلا خوب می‌دانست باید مراقب باشد.

هر حرکت، هر حرف و هر نگاهش می‌توانست چیزی را لو بدهد.

آرمان آرام گفت:

- همیشه همین‌قدر ساکتی؟

نیلا نگاهش کرد.

- شاید .

آرمان چیزی نگفت.

فقط نگاهش روی صورت نیلا ماند.دست هایش را آرام به کمر نیلا رساند و بند های لباس عروسش را در دست گرفت و آرام شروع به باز کردن بند های لباسش شد .

نیلا سریع به خودش یادآوری کرد:

او اینجا برای عشق نیامده بود.

و آرمان هم هنوز نمی‌دانست زنی که کنار او ایستاده، چه رازی را پنهان کرده.

وارثان گناه

پارت #پنجم

نیلا برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد، اما نگاهش را ندزدید.

- از چی می‌ترسی؟

صدای آرمان آرام بود.

نیلا لبخند کوچکی زد.

- من از چیزی نمی‌ترسم.

همین جواب باعث شد گوشه لب آرمان کمی بالا برود.

- اینو باور کنم؟

نیلا شانه‌ای بالا انداخت.

- انتخاب دیگه‌ای نداری.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد آرمان دستش را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند.

نیلا برای لحظه‌ای فراموش کرد که اینجا با یک نقشه آمده.

فراموش کرد که قرار است دشمنش باشد.

فقط همان مردی را دید که حالا نزدیکش ایستاده بود.

آرمان آرام گفت:

- هنوزم فکر می‌کنی از من نمی‌ترسی؟

نیلا نگاهش کرد.

- نه.

و این بار جوابش کمی آرام‌تر بود.

آرمان لبخند کوتاهی زد.نیلا را از کمر به خودش نزدیک تر کرد .یک دستش را آرام و نوازش وار به کمر لخت نیلا کشید و با دست دیگر آرام لباس عروس را از تن سفید و ظریف عروسش خارج کرد .

وارثان گناه

پارت #ششم

تن عروسش را به خودش چسباند و موهای بلندش را در دست گرفت و آرام به سمت عقب کشید .

این کارش باعث شد سر نیلا کمی به عقب متمایل شود

دخترک با چشم های سیاه و خمارش خیره در چشم هایش نگاه میکرد ،مظلومیت نگاه عروسش را نمیشد انکار کرد اما انتهای این چشم های سیاه ماده شیر وحشی ای میدید که آماده دریدن اوست .

لب های سرخش آنچنان وسوسه انگیز بود که بدون لحظه ای تردید لب هایش را به کام گرفت با بوسه های آرام روی لب هایش شروع کرد .

کامی عمیق از لب های عروسش گرفت و با دندان گوشه لب پایینی دخترک را شکار کرد .

با دست هایش آرام تن دخترک را رصد میکرد

ارام از کمرش گرفت و فاصله کوچکی بینشان ایجاد کرد

دست هایش را روی سینه های عروسش نشاند

آنقدر همه چیزش اندازه بود که دلش میخواست زودتر او را روی تخت ببیند.

با زبانش لاله گوش عروسش را به بازی گرفته بود .

فشاری به اندام های نیلا آورد که صدایی ریز

از دهان دخترک خارج شد .

وارثان گناه

پارت #هفتم

آرمان بی‌آنکه لب هایش را از تن عروسش جدا کند، او را آرام روی تخت نشاند.

چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست همه تردیدهایی را که پشت آن چشم‌های سیاه پنهان شده بود، بخواند.

کتش را از تن بیرون آورد و لباس هایش را روی میز کنار اتاق انداخت.

سکوت، تمام اتاق را پر کرده بود.

نیلا بی‌اختیار نفس عمیقی کشید و چشم هایش را از تن آرمان گرفت . قلبش آن‌قدر تند می‌زد که خودش هم صدایش را می‌شنید.

آرمان دوباره نزدیک شد.

چند تار موی ریخته روی صورت نیلا را با سر انگشت کنار زد و بی‌آنکه چیزی بگوید، لبخند خیلی محوی روی لبش نشست؛

پیشانی‌اش را آرام به پیشانی نیلا تکیه داد و دوباره لب های دخترک را به بازی گرفت .

جز صدای برخورد تنشان هیچ صدای دیگر شنیده نمیشد ،انگار که بهتر از هر کلمه‌ای احساس آن لحظه را منتقل می‌کرد.

بوسه هایش ریزش پوست تن نیلا را به آتش کشیده بود ،لحظاتی بعد هر دو آرام شدند و فقط صدای تند ضربان قلب هایشان در اتاق پیچیده بود.

ارام دستش را دور نیلا حلقه کرد و او را محکم‌تر در آغوشش گرفت؛ طوری که انگار دلش نمی‌خواست حتی برای یک لحظه از او فاصله بگیرد.

بیرون از اتاق، عمارت در سکوت فرو رفته بود و تنها نور کم‌رنگ آباژور، سایه‌ی آن دو را روی دیوار انداخته بود.

آن شب...

اولین شب زندگی مشترکشان بود.

و نیلا، درست قبل از اینکه چشم‌هایش را ببندد، برای اولین بار با خودش فکر کرد...

انتقام گرفتن از مردی که این‌طور دوستت دارد، شاید خیلی سخت‌تر از چیزی باشد که سال‌ها برایش نقشه کشیده بود.

وارثان گناه

پارت #هشتم

گرمای نور صبح، آرام روی صورت نیلا نشست.

پلک‌هایش را با بی‌حوصلگی از هم باز کرد و چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

بعد بی‌اختیار دستش را روی تخت کشید...

سرد بود.

سرش را برگرداند.

سمت دیگر تخت، خالی بود.

اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست.

«رفته...؟»

نیم‌خیز شد و نگاهی به ساعت انداخت.

هنوز اول صبح بود.

نگاهش دور اتاق چرخید.

نه از آرمان خبری بود، نه از کت مشکی‌اش که شب قبل روی میز انداخته بود.

برای لحظه‌ای، چیزی شبیه دلخوری از گوشه‌ی قلبش گذشت.

نه...

دلخور نبود.

فقط انتظار نداشت صبح اولین روز زندگی مشترکشان، جای خالی همسرش اولین چیزی باشد که ببیند.

با حرص آرامی موهای بلندش را پشت گوشش فرستاد.

ـ مگه فراری ای ؟

زیر لب گفت و از تخت پایین آمد.

پرده را کنار زد.

حیاط بزرگ عمارت زیر نور ملایم صبح، آرام و ساکت بود.

خدمتکارها مشغول رفت‌وآمد بودند و بوی قهوه تازه از آشپزخانه به مشام می‌رسید.

نیلا نفس عمیقی کشید.

«مهم نیست...»

او برای دل بستن نیامده بود.

این را بارها به خودش یادآوری کرده بود.

اما نمی‌دانست چرا جای خالی آرمان، بیشتر از چیزی که باید، توی ذوقش زده

شروع مطالعه رمان