آن سوی سکوت

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

آن سوی سکوت

اثر فریده حیدری

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده: فریده حیدری

_عزیزجون می‌رم حوض و پر کنم.

+ یه چیزی تنت کن، هوا سوز داره مادر.

_باشه عزیز می‌پوشم.

از جا لباسی گوشه‌ی حال سویشرت قرمزرنگم را ‌برمی‌دارم ومی‌پوشم‌ش و ازپله‌ها پایین ‌می‌روم.

یک حوض نسبتاُ بزرگی درست وسط حیاط است که گاهی ماهی‌های قرمزی به یاد قدیم‌ها خریده وداخلش می‌اندازیم. با اینکه ماهی‌ها هنوز همانطور مثل سابق هستند ولی زندگی‌‌ ما مثل سابق نیست.

دنبال شیلنگ آب می‌گردم همه جای حیاط رانگاه می‌کنم.

چشمم به دوچرخه‌ی خاک خورده قدیمی کنارحیاط می‌افتد.

لابد عزیزاز انباری درش آورده.‌ حالا دیگر مطمئن می‌شوم امروزقراراست او هم برای شام بیاید.شلنگ آب را بازمی‌کنم و داخل حوض می‌گیرمش. بوی عطر شام به توی حیاط می‌پیچد.

+زهره زهره

صدای اوست که مرا به خود می‌آورد، سرم رابلند کرده و نگاهش میکنم.

+دو ساعته کجایی؟!چرا هر چی صدات میکنم جواب نمیدی؟ الحمدالله دیونه نبودی که شدی. کجایی دختررفتی‌ توهپروت، بیا ایناروبگیربده عزیز بهش بگومن با بچه‌ها می‌رم فوتبال.

اشاره‌ای به ماهی‌های توی دستش می‌کند.

+بگیرش دیگه وقت ندارم باید برم، بگوعزیز خودش پاکشون کنه‌ها...تو که تمیزپاک نمی‌کنی،آبرو حیثیتمون پیش مهمونا می‌ره.

از این حرفش حرصم می‌گیرد و دست به کمر گذاشته و با لحن تند جوابش را میدهم.

_وااا من کی تمیز پاک نکردم آقا کیان!.....هان؟!یالا بگو...

+همون موقع که بهروزاینا اومده بودن، قشنگ آشغالای توش معلوم بود. تورو چه به ماهی پاک کردن، تو باید بری باعروسکات بازی کنی کوچولووو..

_من بچه ام؟! باشه آقاااا.. شما بزرگ، بیا برو خودت پاکشون کن اصلا... اگه من پاکشون کردم..

+خب حالااخاله قزی... ایناروبده عزیزپاک کنه توهم کمکش کن.

تومی‌روی ومن هنوزبه حرفهایت فکرمیکنم، به سربه سرگذاشتن‌ت به اینکه یک روز من بهترین سبزی پلو با ماهی را برایت درست می‌کنم وتوازخوردنش سیرنمی‌شوی.

+زهره...زهره...

صدای عزیز از گذشته به حال برم می‌گرداند.

+زهره.. مادرکجا موندی دختر، رفتی حوض پر کنی یا بشینی زل بزنی به آب؟!

نمی‌دانم چند ساعت است که اینجا نشسته و به آب زل زده‌ام. نوک انگشتانم از سرما به گزگزافتاده است.

+بیا مادر بیا کمک کن این سبزیا رو زودتر پاک کنیم. الاناست که مهمونا بیان. دیگه سالی یه بار شب چله بچه هام دورهم جمع میشن، اره مادر می‌خوام همه چی تا شب آماده باشه.

_باشه عزیز الان میام.

+گفتم حالا که همه هستن بگم عمت ایناهم بیان.

وقتی اسم عمه رامی‌ شنوم تمام توانم ته می‌کشد.به عزیزنگاه می‌کنم.

انگار عزیز هم می‌داند که من منتظرم چیزی را که گفته است، دوباره بشنوم.

+اره عزیزعمت ایناهم میان، پاشو برو اون ماهیاروبشوربچم عاشق ماهیه !

نمی‌دانم تورا میگوید یاعمه را!.. انقدر مبهوتم که متوجه رفتن عزیز نمی‌شوم. من به این فکرمی‌‌کنم که چطوربا او روبه‌رو شوم، با اویی که تمام لحظه‌های نوجوانی و جوانی‌م با فکر کردن بهش گذشته است.

بوی خوش عطر غذا تمام خانه را دربرگرفته است. بوی ماهی‌هایی که صبح باعزیز ازبازارخریده‌تیم، عطر خوشی به فضای خانه داده است. به عزیزنگاه می‌کنم با آن کمر درد وپا دردی که دارد ازصبح باعشق تمام کارها را انجام داده است .

_به به عزیزخانم، می‌بینم که سنگ تموم گذاشتی بربچه‌هاتون... ماهم که دیگه هیچچی دیگه.....

دستم را دارز می‌کنم کمی ازماهی‌های سرخ شده که بدجورچشمم را گرفته‌اند را بر‌می‌دارم

+ای ورپریده حواس منو پرت می‌کنی که ناخنک بزنی به اینا؟!

به حرص خوردن عزیز می‌خندم و به این فکر می‌کنم که چقدرعزیزرا دوستش دارم.

+عزیزمن خیلی دوست دارما

همانطور که حواسش به ماهی‌های توی تابه است که یک وقت نسوزند،می گوید:

+منم دوست دارم مادر..... تواین چند وقت که بچه‌ها نبودن تومونس وهمدم تنهایی‌های من بودی.

صورتم را به صورتش نزدیک کرده و با شیطنت می گویم:

_حالا عزیزجون یه ماچ گنده به ما می‌دید؟!

+بیا برو انور دختر خودتو لوس نکن.

_عه عزیزنمی‌زارین که یکم خودمو لوس کنم.

+به جای اینکارا بیا برو لباس نوهاموبیاراین لباسا دیگه بوی ماهی گرفتن مادر.

+ای به روی چشم عزیزز خانووم..

وارد اتاق عزیز که می‌شوم دوباره هجوم خاطرات را احساس ‌. این اتاق برایم پرازخاطرات تلخ وشیرین گذشته است، خاطره‌ها یکی یکی به سرم هجوم می‌آورند.

+عزیز نگاا ببین این دختربا پیرهن نازنینم چیکارکرده؟!..... عه عه..ـ نگانگا.... نچ نچ... د ِ آخه بچه اگه بلد نیستی بشوری چرا به لباسا دست می‌زنی؟

+چشیده مادر؟!

+دیگه چی می خواستی بشه عزیزاین نورچشمیت گند زد به پیرهن ما رفت.. حالا من با چی برم بیرون؟!

عزیز از همان دم در لب می زند:

+خب مادر، یه پیرهن دیگه بپوش.

+ نمیخوادعزیزباید همین پیرهنه باشه. یالا بیا درستش کن.

با تحکمی که مخلوطی از خشم در آن دیده می‌شود این حرف را می گوید.

+هر جور خرابش کردی همون‌جورم درستش می‌کنی!

_خب من چه می‌دونستم اینجوری میشه.... خب یه پیرهن دیگه بپوش حالاا مگه چیشده!!

+یه پیرهن دیگه؟!هه... چی میگی؟؟ باید همین پیرهن وبپوشم، تومغزنداری بچه؟! ندیدی وایتکس رو؟!... عزیزاین چندسال دیگه بزرگ شه رودستمون می مونه!.. یا شوهرش میاد می ندازتش توخونه؛ ازبس دست وپاچلفتیه چی بلده؟ جز دو متر زبون هیچچی.... زهره به جان خودم اگه به دایی نگفتم بیاد تورو ببره، من ازچی کمترم.

تو سنگدل‌ترین معشوقی بودی که تابحال دل عاشقش را اینطورشکسته باشد.

تونمی‌دانستی که من می‌دانم آن پیراهن را همان دختری برایت خریده بود که چندهفته پیش باتودیده بودمش. وخنده‌های بلند تورا با او وقتی دستانش در دستان تو بود. و برق چشمهایت که از دورهم معلوم بود.

آخ چشم‌هایت ...ومن بعد از دیدن توبا آن دختر چقدرحالم بدشده بود. و تو فکر می‌کردی که سرماخورده ام. مدام به عزیز می گفتی:

+عزیزاین معلوم نیست می‌ره مدرسه یا با دوستاش میرن دوره بگردن توخیابونا لبوبخورن! حالا می‌ری.. به جهنم حداقل یه کاپشنی چیزی می‌پوشیدی..... هووی.. بچه باتومااا!!؟...... حالاچراپتوروکشیدی روسرت؟!

تو نمی‌دانستی که آن زیر دارم تمام دردهایم را می‌بارم. یادم است تمام آن شب ازعزیزسراغم را گرفتی که نکند تشنجی چیزی کرده باشم.

وقتی مدام ازعزیزحالم را می‌پرسیدی وعزیزهرباردرجوابت می گفت:

+نگران نباش مادر چیزیش نمیشه.

وتو می‌گفتی: عزیزآخه اگه چیزیش نیست پس چرا دو روزه ازاتاق بیرون نیومده؟! و بعد بازهم به سراغ من می‌آمدی.

+زهره پاشو ببینم بچه!!،تو چته آخه، مریضی؟! خب بریم دکتر، اگه مریض نیستی پس چه مرگته دختره‌ی خنگه سیاه سوخته!!

با اینکه نمی‌دیدمت ولی می‌دانستم لبخند موزیانه‌ای گوشه ی لبت هست، چون هروقت که می‌خواستی سربه سرم بگذاری و جیغ و دادم را دربیاوری به من می‌گفتی:« دختره ی سیاه سوخته» وقتی جوابی ازمن نشنیدی، در را بستی ورفتی.

ومن شنیدم که به عزیزگفتی:

+عزیزاین بچه یه چیزیش هستا!

نمی‌دانم چرا من را نمی‌دیدی؟! و یا اگر می‌دیدی به چشم یک بچه می‌دیدی. یادم هست عزیز می گفت که خودش درسن چهارده سالگی ازدواج کرده بود. اما من که پانزده سالگی‌ام را هم تمام کرده بودم .

ولی هنوزدرچشمهای تو همان دختر بچه ای بودم که لپهایش را با نوک انگشتانت می‌گرفتی. من بعدازچهارده سالگی‌ام دیگربرای خودم زندگی نکردم. هرچه بود درتوخلاصه می‌شد که چه چیزی رابیشتردوست می‌داشتی من همان کار را انجام می دادم. که توخوشت بیاید تابه چشمت بیایم.ولی توانگارکه اصلا مرا نمی‌دیدی. شبیه سایه ای بودم که همیشه دنبالت بود.همیشه کنارت بود،جزئی از تو شده بودم. ولی تو حتی یکبار هم به سایه‌ات نگاه هم نمی کردی.برایت چیز پیش پا افتاده‌ای بود که اغلب مردم دارند.

_________________________________

درآینه به خودم نگاه می‌کنم من دیگرآن دخترعاشق پیشه‌ی قبل نیستم. من پای احساس را ازقلبم بریده‌ام. دیگر بزرگتروبه قول عزیز خانم‌ترشده ام.

صدای زنگ در از گذشته بیرونم می‌کشد. یادم می‌افتد که امشب عزیزمهمان دارد.نمی‌دانم کدام یک ازبچه‌های عزیزپشت دراست ،شاید هم نوه‌های پسری‌اش باشند ویا او..

دست وپایم راگم می‌کنم نوک انگشتانم ازاسترس زیاد، مثل یخ شده است.ولی من به خودم قول داده‌ام فراموشش کنم وفراموش کرده‌ام. آیا واقعا فراموشش کرده‌ام یا دارم خودم را گول می‌زنم؟!

صدای زنگ در استرسم را زیاد می‌کند تا من بخواهم به خود بیایم عزیزدررا بازکرده ااست صدای بچه‌نا را می‌شنوم.

+سلام زهرجوون

سرم را می‌چرخانم، دختر کوچک عمو باچشمهای مشکی‌ش به من زل زده است.

_عه تپل خانم؟! چرا دیر کردی؟!

لبهایش را توی دهنش می‌کشد و لپهای تپلش را باد می‌کند. با حالتی مظلوم می گوید:

+عه!!.....زهره جوون بازم به من گفتی تپل خانم!!

_خب حالا،نمی‌خواد انقد لب و لوچه آویزون کنی، باشه ، دیگه نمی‌گم..!

وهمزمان لپش را می‌کشم.

+آی.. آی.. لپموکندی!!

به چهره ی نازش نگاه میکنم می‌بوسمش.

_بیا بریم بیرون خوشگل خانم.

به پذیرایی می‌روم،عمو و زن عمو کنار هم روبروی آشپزخانه نشسته اند و وباعزیزگرم صحبت هستند. وقتی مرامی بینند، زن عموفقط نگاهم می‌کند؛ ولی عموبلند شده وآغوشش رابه رویم بازمی‌کند. چقدرآغوشش بوی پدر را می‌دهد.

+خوبی عموجان؟؟... حال و احوال خوبه؟!

_ می‌گذره عموجان ممنون ... شما خوبین؟!

+می‌گذره بابا، شکر...

به زن عموسلام می‌کنم. زن عمو به زوربا من روبوسی کرده و زود جای قبلی‌ش روی مبل می‌نشیند.

+عموجون بیا بشین ببینم چه کارا می‌کنی؟!

_چشم عموجان! بزارین اول پذیرایی کنم بعدش چشم، دراسرع وقت میام می‌شنیم سیرتا پیازروبهتون می‌گم.

استکان‌ها را ازچای پر کرده وبه پذیرایی برمی گردم.. صدای زنگ دوباره بلند می‌شود.

عزیزبلند می‌شود تا در را باز کند.

_بشین عزیزمن بازمی کنم.

وقتی در را بازمی‌کنم اول ازهمه باعمه روبرو می‌شوم، خیلی وقت است که او راندیده ام؛ انگاراوهم ازدیدن من تعجب کرده باشد این را ازنگاهش می‌فهمم. چون هر وقت عزیز مهمانی داشت من یا دانشگاه داشتم یا به بهانه‌ی دانشگاه مهمانی را پیچانده بودم.

+ای عمه قربونت بره عزیزدلم .

بغلش را باز کرده و مرا مادرانه به آغوش می‌کشد.

+خانم برین کنارماهم بیایم تو... بقیه‌ی محبت‌هاتون رو برین داخل انجام بدین.

این را شوهرعمه می‌گوید.

عمه به طرف در برگشته و رو به شوهرش با لحنی شوخ می گوید:

+عباس، عباس آقااا.. شماابفرمایید دااخل

+سلام دخترم احوال شریف چطوره؟

_ ممنون عموشماخوبین؟!

+ به خوبیت دختر گلم.

پشت بندش کیارش با قیافه‌ی همیشه خندانش داخل حیاط می‌شود.

+بهههه.. سلام دختردایی!!

_سلام آقا کیارش خوبین؟!

+ بله به خوبی شما دختردایی گلم!.. میگما خانم معلم؛ جان من توهم شاگرداتومیزنی یانه؟!

+ اوااا.... پسرمن این چه حرفیه آخه تومیگی؟! بیا بروتوووو..

شوهرعمه است که قائله را ختم وهمه رابه داخل خانه هدایت میکند. من هم از حرفهای کیارش خنده‌ام گرفته است و بکلی او را از یاد برده ام.

می‌خواهم در راببندم که پایی لای درقرار می‌گیرد.

+ عه عه چیکارمیکنی دخترزدی پاموشکوندی.

وقتی صدایش رامی‌شنوم همان جاخشکم می‌زند، حتی حرف زدن هم یادم می‌رود، احساس می‌کنم نمیتوانم نفس بکشم انگارکه نفس کشیدن هم یادم رفته است. قلبم چنان برقفسه ی سینه‌ام می کوبد که انگار می‌خواهد قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و بیرون بیاید.

می‌ترسم این صدای کرکننده‌ی قلبم رسوایم کند.و او صدای‌ش رابشنود.

+بازکه توسلام دادن رویادت رفت بچه .

_ س .. سلام ، کیان.. پسرعمه.

+ عه خداروشکرزبون بازکردی وگرنه می‌گفتم خل بود، لال هم شده.

نمی‌دانم ازاذیت کردن من چه لذتی می‌بُرد، هربارکه اذیتم می‌کرد لبخند رضایت بخش وموزیانه‌ای گوشه‌ی لبش می‌نشست.

+خب حالا نمی‌خوای ازجلوی درکناربری؟! بیایم تو؟!

خودم را کنار می‌کشم راه را برایش باز می‌کنم. بدون اینکه نگاهی بهم بیندازد از کنارم می‌گذرد و داخل خانه می‌شود.

همه دارند با هم حرف می‌زنند و به گپ و گفت مشغولند.ولی فکرمن مشغول مردی ست که حتی نیم نگاهی هم حواله‌ی من نمی‌کند.

+مادر جون میخواستیم امشب یه خبرخوش بهتون بدیم.

صدای عمه است که ازفکربیرونم می‌آورد.

+خیر باشه مادر

+خیره... راستش عزیزجون بار اجازتون ‌می‌خوایم برای کیان جان آستین بالابزنیم. گفتم باشماهم مشورت کنیم ونظرشماروهم بدونیم.

باشنیدن این حرف زنگ خطری درذهنم روشن می‌شود و قلبم را به تلاطم می‌اندازد. و صداهای کرکننده ی قلبم نمی‌گذارد صداهایشان را واضح بشنوم.

+خب خداروشکربلاخره نمردم و ازدواج وسروسامون گرفتن بچه هامودیدم. ماادرجان من که ازخدامه ،خب حالااون دخترخانم خوشبخت کی هست که دل گل پسرمارو برده!!

+آشناست مادرجون غریبه نیست.

تمام تنم گوش می‌شود تاحرفهایشان را بشنود.

+خب مادرجان بگوببینم کیه که غریبه نیست.

+مادرجون اون دوست عباس آقا بودچندسال پیش، همکار بودن باباآقاجمالومیگم یادتونه؟

+آره مادریادم اومدهمون شریکش رو میگی.؟!

+آره عزیزیه دخترداره مثل دسته ی گل، ازکمالاتش که نگم برات .

ازاینجا به بعد را دیگر نمی‌شنوم، فقط نگاه آخراو یاد آورتمام گذشته می‌شود برایم.دیگرهیچ چیزی نمی‌شنوم فقط تکان خوردن لبهای شان را می بینم.

وقتی از ازدواج او حرف می‌زنند انگارکه طنابی برداشته و به گلوی من بسته اند. حرفهایشان بوی خفگی میدهد. ازحرفهایشان حس خفگی می‌گیرم دیگرتوان ماندن و نشستن در آنجا را ندارم.بلند شدنم همزمان میشود با صدای او.

+یه چایی نمیخوای به ما بدی بچه؟!

نگاهم بالامی آید باز هم همان لبخند موزیانه ی همیشگی‌ روی لبهایش نشسته است.نمیدانم جوابش را بدهم یانه. یا اصلا در جوابش چی بگویم؟!

مگراو ازحال من خبردارد؟!اصلا مگراینهمه سال به حرفهایش گوش کردم چی شد؟! چقدر وقت خودم را برای شناختن چیزهای موردعلاقه ی اوگذاشتم. برای به دست آوردن دلش ازخودم وازدلخوشی‌هایی که داشتم دست کشیدم. حالا بعد از اینهمه سال سهم من ازعاشقی، نشستن وازدخترموردعلاقه‌ی اوشنیدن است؟!،نه!.. به ولاه که این سهم من نیست.

بانگاهم برندازش می‌کنم لباسهای توی تنش چه زیبا برتنش نشسته‌اند. چقدر کت و شلوار بهش می‌‌آید جوری که به هیچ مرد دیگری نمی‌آید.

وقتی به صورتش نگاه می‌کنم.. نگاهش مچ نگاه دزدکی‌م را می‌گیرد ،نمیدانم درنگاه من چی می‌بیند که حالت نگاهش عوض میشود.کم کم لبخند موزیانه‌ی گوشه لبش کمرنگ می‌شود وجایش را یک جور بهت ونگاه خیره می‌گیرد. تاب نگاه کردن به اورا درخود نمی‌بینم ،سرم را پایین می‌آورم و نگاهم را می‌دزدم.

می ترسم. می‌ترسم نگاهش کنم وازچشمانم به اسراردرونم پی ببرد. بلند می‌شوم.

+کجا عمه جان؟ ما تازه می‌خواستیم نظرتوروهم بدونیم!..

بزور زبانم را در دهانم چرخانده و می‌پرسم:

_ در چه موردی عمه جان؟!

درباره‌ی دختره، خلاصه هرچی نباشه تو مثل خواهرنداشته‌ی کیانی عزیز دلم.

عمه از من می گوید؟ من جای خواهرنداشته ی اوهستم؟! بخدا قسم که این یک ظلم بزرگی ست که در حق من روا داشته اند. برای یک عاشقی که بعدازسالها عاشقی ،خواهر خوانده شود ظلم است. ظلم،دیگرتاب ماندن درآنجا را ندارم. بدون اینکه برگردم جواب عمه را می دهم .

-ببخشید عمه باید به یکی از همکارام زنگ بزنم، الان میام... بااجازتون ..

دیگرنمی مانم ببینم چه می‌گویند ویا واکنش عمه یابقیه به رفتن یک

باره‌ی من ازجمع چی بود.به اتاقم پناه می‌برم، اتاقی که شاهد گریه‌ها و شب بیداری‌هایم بوده است.

شاهد نگاه کردن دزدکی ام به عکسهای او، ونوشتن تمام روزهایی که در فکراو سپری شد.

توان راه رفتنم را ازدست داده‌ام انگار. صندلی میز تحریرم را بیرون می‌کشم و خودم را روی آن می‌اندازم. ماتم برده است. چشمهایم می‌سوزند .قطره اشکی روی میزکناردستم می‌افتد. من از کی گریه می‌کردم؟! نکند آنجا گریه کرده باشم؟! چرا خودم نفهمیده‌ام. وای خدای من نکند او اشک‌هایم را دیده باشد!

_ای لعنت به من ..

نکند بفهمد وبازبهانه‌ای دستش بیفتد یرای آزار دادن و دست انداختنم.

_اه گندت بزنن چرا نمی‌تونم جلوی این احساس گندَم رو بگیرم!؟

+های بچه اینجایی؟!

گفته نگفته در را بازمی‌کند وسرکی به داخل اتاق می‌کشد، زود اشکهایم راپاک می‌کنم. سعی می‌کنم خودم را لو ندهم. پشتم را بطرف در می‌کنم و وجوابش می‌دهم:

+به شما ادب یاد ندادن؟! بلد نیستین قبل از رفتن به جایی باید دربزنین اجازه بگیرین؟!..... اونم اتاق یه دخترخانم ؟؟

_ چرا ... به ما که یاد دادن، ولی!!

+ولی چی؟

_ولی کودخترخانم؟! من اینجا یه بچه بیشترنمی‌بینم.

ندیده می‌دانم لبخند موزیانه‌‌ی روی لبهایش را می‌بینم. و این لبخند یعنی اینکه باز می‌خواهد سربه سرم بگذارد.

_اولاً که، من دیگه بچه نیستم، خیلی وقته دیگه بزرگ شدم! محض اطلاعتون بچه ها بهم میگن خاله و یا خانم معلم.....دوماً چی بهت می‌رسه ازاذیت کردن من؟!

+اوهوع.... خانم معلم... خب خانم معلممممم... کی اذیتت کرد؟! من ؟!... کِی؟! من کجا اذیتت کردم بچه ؟!

_باشه تواذیت نکردی من بچه، خب کارت چیه؟!

+حالاچراپشتتو کردی به ما؟! روتو برنمی‌گردونی بچه؟! آهان نه! بزرگ، یا نه خانم معلممم...

این حرف را که می‌گوید دیگر صدای خنده اش بلند می‌شود.

بازهم موفق شده حواسم راپرت کند وحرصم رادربیاورد. آخ، که من چقدر خنده‌های لعنتی‌اش را دوست دارم. حتی سربه سرگذاشتنش و اذیت کردنش را هم دوست دارم.

نمی‌دانم چه چیزی درشخصیت اوهست که مرا اینطور مجذوب خود کرده است!

+میگما چته تو؟!

بازهم صدای اوست که مرا به خودم می‌آورد.

_کی؟! من؟!

+نه پس عمه ی من!.. ازوقتی اومدیم دمقی و تو خودتی، نگو نه که باور نمی‌کنم. من تورو خوب می‌شناسم یه چیزیت هست.

_ اشتباه میکنی کیان، من چیزیم نیست.

+د ِ نه دیگه، یه مرگت هست، نمیخوای بگی.....آاا نکنه!.... داریوش ؟!!.. هان زهره؟! ؟بازم مزاحمت شده ؟آره؟؟

_نه.. نه نه ..

+پس چته بچه ‌چرا نمیگی چه مرگته ؟!

_کی گفت من یه مرگمه هان؟!

+والا قرارنیست که کسی بگه، از رنگ وروت معلومه ازوقتیم که اومدیم فکرنکن حواسم نیست! همش توفکر بودی، فکر چی و می‌کنی زهره؟ چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟....کسی اذیتت کرده ؟!

_ن نه... چقد اذیت اذیت میگی.. گفتم که چیزی نیست. فقط صبح‌ی یکی ازبچه ها حالش خوش نبود یکم فکرم درگیراونه..

+تو مطمئنی فکرت درگیره اونه؟.... زهره نکنه بازم داریوش..

_نه نه اصلا من خیلی وقته ندیدمش .

نمی‌دانم حرفهایم یا بهتره بگویم دروغ‌هایم راباورکرده است یا نه.

دارد نگاهم می‌کند درست عین گذشته، مثل همان موقع‌هایی که می‌خواست مچم را بگیرد وبداند خرابکاری اتاقش ودست زدن به کتابهایش کارمن است یانه.به طرفم می آید. درست کنارمیزم بغل دستم می‌ایسند.دستش را روی میزگذاشته و وبطرفم خم میشود.درست مثل قبل‌ترها صاف توی چشمهایم نگاه می‌کند. و من با نگاه خیره‌اش دست وپایم را گم می‌کنم .

+زهره یبار دیگه ازت میپرسم....تو...چته!؟

خیلی بی رحمانه برمن می‌تازد. از چه باید می‌گفتم؟! از چه؟!

ازچه برایت بگویم ازاولین روزی که به تودل بستم، یا اولین باری که بخاطر تو خودم رافراموش کردم؟! بگویم چطور اولین بار قلبم را به تصرف خودت درآوردی!

راستش می‌دانی عزیزترازجانم من خودم هم نمی‌دانم ازکجا وچطوردلبسته‌ات شدم.

راستش رابخواهی من هرچقدربه گذشته فکر می‌کنم و یا به خودم درگذشته می‌اندیشم جزتو کسی را نمی‌بینم. اصلا من خلاصه شده درتوهستم یا شاید هم تو خلاصه شده درمن هستی.

همه جای گذشته بوی تو را می‌دهد ،هرجای گذشته را که کندو کاو کنم تورا می‌یابم و به تو می‌رسم.

حتی حیاط عزیزوایوان خانه‌اش هم رنگ و بوی تو را دارد.

عزیزدلبندم،شمعدانی های کنارحوض رایادت هست؟! شاید تویادت نمانده باشد؛ بگذاربرایت بگویم وقتی آن روز به عزیزگفتم:

«_عزیز جون نمیشه چند تا گل دوراین حوض بچینیم قشنگ‌ترمیشه هااهمین‌جور حوض خالی!.. بدون ماهی وگل دورش که شبیه حوض نیست.

+مادر جان من ماهی وگل دورحوض میخوام چیکار!.. وقتی اون خدابیامرز بود ماهی وگل می‌خرید الان نه پا دارم که برم بخرم نه حوصله‌ی گل چیدن دورحوض.

_عزیز جون، ولی من خیلی دوسدارم.... کاشکی فردا بریم بخریم.

ازآنطرف حیاط زدی توی ذوقم و گفتی:

+آخه بچه تو گل دورحوض ‌ چیکار؟!!.. ماهیم نمیشه تواین حوض انداخت.چون گربه مربه هم زیاده ماهیارومیخورن ،حالاانوقت مادمازل خانم میشینه واس ماهیا عزا میگیره.

صدای خنده‌ات را نمی‌شنیدم ولی مطمئن بودم کنج لبت لبخند موزیانه‌ب همیشگی‌ات را کاشته‌ای.

حرفت را گفتی و رفتی، نماندی تا حالِ خراب وکنف شدنم را ببینی.

وقتی در راپشت سرت بستی باخود عهد کردم دیگربه تو فکر نکنم. باحرص بلند شدم و خواستم به اتاق پناه ببرم که عزیز به دلجویی از تو گفت:

+به دل نگیرمادر اون منظوری نداشت. یه چی همین جوری گفت، توغصه نخورقربون شکل مثل ماهت برم، بزارببینم فردا اگه این پاها بامن یاری کنن می‌ریم از آمیرزا احمد چند تا گل شمعدونی یاهرگلی که تو دوست داری و می‌خریم.... حالا اخماتو واکن مادر، بیا قربونت برم کاراین سبزی دیگه تموم شد... ببرش تو.

نمی‌دانم جواب عزیزرا دادم یا نه ولی تمام فکر من دنبال تو کوچه به کوچه‌ی این شهر را گشته است.

آن روز تا چند ساعت ازاتاق بیرون نرفتم.عزیزهم فهمیده بود که ناراحت هستم و به سراغم نیامد.

سرو صدایی ازحیاط می‌آمد ولی من اعتنا نمی‌کردم می‌دانسم که حتما تو آمده‌ای. صدایت را شنیدم که ازعزیزسراغم را گرفتی.

+عزیزاین ننرخانم کوش؟!

بازمرا مخاطب قرارمی‌دهی وبلندترصدایم می‌کنی.

+ننرخانم... آخ ببخشید، مادمازل خانم یه لحظه تشریف بیارین حیاط.

صدایت را می‌شنوم، دستم را روی گوشهایم می‌گذارم تاصدایت رانشنوم، چون می‌ترسم صدای توازسیم خاردارقلبم عبورکرده وبه مغزم برسد و مغزم فرمان قلبم را گوش کند. و من بین عقل وقلبم، قلبم را انتخاب کنم.

ولی باز طاقت نمی‌آورم دستهایم را ازروی گوشهایم برمی‌دارم؛ قلبم فرمان می‌دهد.

بلند می‌شوم به طرف پنجره اتاق می‌روم. از چیزی که می‌بینم دهانم بازمی‌ماند.

دورتا دورحوض پرازگلدانهای شمعدانی قرمز و زرد و بنفش است. نگاه می‌چرخانم. دورتا دورحیاط را گلهای رز وشمعدانی پوشانده است.وقتی می‌خواهم پرده را بینندازم نگاهم با نگاه مرموزی تلاقی پیدا می‌کند. نمی‌دانم ازکی مرامی‌دیده، ولی از طرزنگاه کردنش معلوم است که یعنی « مچت و گرفتم»

وقتی مچ نگاهم را می‌گیرید دست پاچه می‌شوم زود گوشه‌ی پرده را ول می‌کنم .

+بیا بیرون من که دیدم داشتی نگاه می‌کردی، بیا ببین چیااا گرفتم، البته برتو نیستااا برااعزیزه، گفتم بیای نظربدی ببینیم این گل‌ها رو کجای حیاط بکاریمشون!

تو حرف می‌زدی ومن پشت پنجره گوش می‌کردم. هرچند با گفتن،«برای عزیزخریدمشون»ذوقم کورشده بود ولی بازهم خوشحال بودم. حس می‌کردم تمام گلها را برای من خریده ای.

مدام با خودم می‌گفتم: اگر برای عزیزبود پس چرا وقتی من گفتم خرید؟! چرا امروز؟!.. پس حتما برای من خریده.

خودم رابا این حرفها گول ‌ نمی‌دانم چرا دوست داشتم فکرکنم تمام این گلها را برای من خریده است.

+بیامادربیا ببین بچم چقد برات گل خریده.

+عع عزیزمن کی براون گل خریدم؟؟!! ایناابرشماست برشما که تاج سرین.

+خوبه خوبه خودتو لوس نکن پسره ی گنده.

درگیرو دارعقل ودلم هستم و دلم دست عقلم را می‌گیرد وبه حیاط می‌کشَدَم!.. باید اعتراف کنم سلیقه‌ی خوبی هم دارد.

+عع.... مادمازل خانم تشریف آوردن بلاخره

چشم غره رفتن عزیز را می‌بینم، که یعنی «چیزی نگو دمق است».

+میگم زهره اینارو کجا بکاریم ؟!

انگارمن منتظرهمین جمله هستم یا انگارباهمین یک جمله ی کوتاه،دنیا دنیا کلمات عاشقانه درگوشم زمزمه می‌کند. باید ساعتها بنشینم و با تک تک کلماتی که می‌گوید شعرها بسرایم. لبخند به لب‌هایم برمی‌گردد! انگارکه هیچ وقت نه غمگین بوده‌ام نه دلخور، نمی‌دانم این جادوست یا اعجاز عشق است. یا من دیوانه شده ام، که با هرکلمه‌ات جان تازه می‌گیرم.دور تا دورحوض را ازشمعدانی‌های بنفش و قرمزو زرد پر‌ می‌کنم. وگلهای همیشه بهار و نسترن را به انتخاب من حیاط پشت خانه می کاریم.

نمی‌دانم چقدر درگذشته وعشق به اوغرق شده‌ام و یا چقدر زمان گذشته است که باتکان خوردنهای صندلی‌ام به خودم می‌آیم.

+کجایی تو زهره؟!.. دوساعت من دارم صدات می‌کنم چرانمی‌شنوی؟! نکنه خل شدی.؟! نمی‌شنوی؟ هی من صدات می‌کنم یامی‌خندی یا گریه می‌کنی چرااینجوری شدی؟.... دیگه داشتم می‌ترسیدم ازت... حالت خوبه زهره ؟،چته ؟مریضیی چیزی گرفتی؟!.....اه... چراهیچچی نمیگی لال مونی گرفتی دختر؟هان!!!!....الو باتواما؟ ....

نخیراین اصلا تواین دنیا نیست!

من هنوزمات ومبهوت فقط نگاهش می‌کنم دست و پا زدنش را می‌بینم برای فهمیدن حالم، ولی بعد ازاین همه سال هنوزنفهمیدم که چراعشقم را ندید. چرا آنهمه دست وپا زدن‌هایم برای بدست آوردن قلبش راندید.

اوکه بقول خودش تمام مرا می داند، بقول خودش که همیشه میگفت «مثل کف دستم میشناسمت بچه » پس چرا درد مرا نفهمید؟! معنی رفتارهایم را درک نکرد. چرا ندید که هرروزمثل شمع دارم آب می‌شوم!؟ به چهره‌اش نگاه می‌کنم که وامانده است و همینطور دارد مات نگاهم می‌کند. و این را از نگاهش می‌خوانم، که خسته است من هم میشناسم‌ش تمام رفتارهایش را ازحفظم.

+زهره نمی‌خوای بگی چت شده ؟کسی اذیتت کرده ؟! ازچیزی ناراحتی ؟کسی چیزی بهت گفته بیرون؟..

دلامصب بگوچه مرگته.؟....

اعصابش بهم ریخته است.نمی‌دانم می‌داند و خودش را به آن راه می‌زند یا نه واقعا نمی‌داند. آخر مگر می‌شود ازچشمان یک دخترعاشق پی به عشقش نبرد؟! ‌ خود را زود لو می‌دهند.

هرچیزی رابخواهی پنهان کنی می‌شود، ولی غم چشم‌ها را نمی‌شود.

+اصلا تقصیرمنه نگران حالت شدم. نمیخوای بگی نگو به جهنم اصلا به من چه معلوم نیست چه مرگشه. هی به عزیزمیگم، عزیزاین بچه یه مرگیش هست میگه نه ،اینا، مثل دیونه ها زل زده به من ...

عاصی شده ازدستم که نتوانسته مثل بچگی هایم حرفی ازدهانم بیرون بکشد، نه اینکه نخواهم چیزی بگویم! نه!.. نمیتوانم!.. من درتمام این سالها با تمام توانم بازبان بی زبانی خواستم، تلاش کردم تا ضره ای ازعشقم رابه او بفهمانم اما،

دیگرنمیتوانم، توانی درمن نمانده برای دفاع ازعشق بیچاره ی خود کنم، که به تنهایی سوخت وخاکستر شد وکسی صدایش راهم نشنید.

.دستش را زیر چانه اش زده و نگاهم می کند و من هنوزفکرم درگیر گذشته مانده است.

+میگماتونمیخوای حرف بزنی؟

نگاهم که نه! چشمانم دارند التماسش میکنند که چیزی نپرسد ولی او بی رحم ترین معشعوق جهان است به تنهایی میتازد وباپرسیدنش جسم که هیچ روحم را هم به آتش میکشد،می سوزاند و خاکستر میکند.

+هاای بچه باتواما؟....های..الوووو..نمیخوای حرف بزنی ؟.....د ِ اصلا به جهنم که نمیخوای حرف بزنی.

می گوید وحرص میخورد، این را ازرگ گردن برآمده اش می توانم بفهمم. نگاهش میکنم اوهم مات تماشایم می کند،بی حوصله شده است ،حرص هایش را زده حالامنتظرجواب من است.،وقتی چیزی نمی گویم حرصش بیشترمیشود صاف

می ایستدودست به کمرش میگیرد، ودقیق براندازم میکند..

+نمیگی نه؟

_چیزی نیست که بخوام بگم.

+د نه دِ.. هست دیگه یه چیزی هست این وسط که توروانقد بهم ریخته که من دوساعت دم گوش توورور میکّنَم انگار نه انگارنمیشنوی!.. ززهره بگوچیشده مگه همیشه هرچی میشد به من نمیگفتی؟! حالاچندوقته چیشده ؟..چرااینجوری شدی؟ چراراهمش ازم فرارمیکنی،نکنه ازمن ناراحتی؟....هان؟......

دیگر نمی‌توانک حرفی بزنم اصلا چه چیزی را بگویم ؟! ازچه چیزی حرف بزنم؟ ازکدام دقیقه، ازکدام لحظه؟ ازسوختن‌هایم؟ ازگریه های شبانه‌ام برای او؟ ازکدامشان بگویم که فهمیدنش چیزسختی هم نبود.

عاجزانه نگاهم می کند. از آن نگاه موزی یاغرورچند دقییقه قبلش خبری نیست. نمی‌دانم چرا نمی‌توانم به علاقه‌ای که نسبت به او دارم اعتراف کنم. اصلا چراتابحال نگفته‌ام؟ یا اونفهمید عشقش را سینه‌ام دارم؟!

نگاهش... امان از نگاهش، مثل آتشی‌ست که به جان خسته گ‌ام افتاده است. تاب نگاه کردن به چشمانش را ندارم. نگاهم را چرخانده و به جایی میان پنجره ی باز ودوچرخه ی گوشه ی حیاط نگاه ‌. اصلا همین دوچرخه هم برایم پرازخاطره‌ی اوست. تاب نگاه کردن ومرورخاطرات گذشته را ندارم ،حداقل پیش او تاب نمی‌آورم.

انقدر غرق درفکربودم که نفهمیدم کی ازاتاق بیرون رفته است.نمی‌دانم عمه یا بقیه‌ی آدمهایی که بیرون ازاین اتاق هستند درباره‌ام چه فکری می‌کنند. اصلا چه اهمیتی دارد؟! دیگرهیچ چیزبرایم مهم نیست.

مگر در این سالها نظروخواسته‌ی من برای کسی اهمیت داشته؟!

مثل نامزدی‌ام با داریوش، مگرکسی نظر قلبی‌ام را پرسید؟خودشان بریدند دوخت‌اند و بر تن بیچاره‌ی من کردند.

....................

+ زهره مادر... یا کمک مادر .

_جانم عزیزالان اومدم قربونت برم، وایسا یه چی سرم کنم الان میام.

+مادرجان من میگم الان بیا تو می‌خوای بری یه چی سرکنی بیای؟! بیا مادر کسی توحیاط نیست. کیان رفته بازار به این زودیا نمیاد نترس.

+چشم عزیز.... اطاعت امر، جانم بفرمایید ببینم بانو...

لپهای تپلش را می‌بوسم. میدانم الان است که صدای داد و بیدادش بلند شود.

+باشه باشه حالا لوس نشو، دخترگنده خجالتم نمی‌کشه.

صدای خنده ام که بلند می‌شود عزیزچشم غره می‌رود.

+زشته مادر، دختر باید آرومتر بخنده، آسته بره آسته بیاد.

متانت داشته باشه. الان درو همسایه صداتو بشنون میگن چه دخترسبکیه.

_عه عزیزجون من سبکم؟! کجام سبکه؟ می دونی چندکیلوام؟!

بازهم می‌خندم و خدا می‌داند که سربه سرگذاشتن عزیزیکی از بهترین خوشی‌های زندگی‌ام است.

+دختربجای انقد حرف زدن بیا کمک کن این قابلمه گنده هه رو بزارم رو اجاق.

قابلمه‌ی بزرگ و سیاهی که فکر نمی‌کنم زور هر دو نفر ما به آن برسد.

_ عزیز میزاشتی می‌موند. نورچشمیت می‌اومد اونوقت، اون بهترازمن کمکت میکردا.

+ای حسود خانم.

_عه !!..من کجاحسودی کردم ؟ والا همه می‌دونن آقاکیان نور چشمی شماست.

درحال حرف زدن باعزیزهستم که نگاهم با نگاهی گره میخورد. روح ازتشماست‌رود. نمی‌دانم این کی آمده وسط حیاط!! چرا صدای در رانشنیده ام!! انقدشوک زده شده‌ام که حتی نمی‌توانم عکس العملی نشان بدهم.صدای اوهم می‌آید صدای ،یاالله گفتنش که نصفه می‌ماند. ماتش می‌برد. نگاهی به سرتاپایم می‌اندازد و روی موهایم که می‌رسد مکث می‌کند. نگاهش غضبناک وعصبانی است.

نگاهش بین من وداریوش که وسط حیاط ایستاده‌ رد وبدل می‌شود وهرلحظه سرخ و سرخ ترمی‌شود. جوری که انگار دیگرنفس نمی‌کشد. به شیری می‌ماند که انگار کسی به قلمرواش حمله کرده باشد.

مانده‌ام بین دو جفت چشم که یکی باچشمهایش دارد هر تار تار موهای سرم را رصد می‌کند می‌کند. و دیگری،آخ دیگری با چشمهایش. امّا امان ازچشمهایش، مثل دو گوی آتش شده‌اند. انگار که درحال انفجارباشند.

+داریوش جان مادر کی اومدی؟! چرا اونجا وایسادی عزیز.

صدای عزیزمثل معجزه‌ای‌ست که مرا به خود می‌آورد .

گویی انگارکه خوابم برده باشد، همانجا خشکم زده است.صدای عزیز منجی جانم می‌شود. فقط می‌توانم ازآنجا فرار که نه، بگریزم.فقط صدای داندان قرچه هایش درگوشم می‌پچید..

بزور توانستم خودم را داخل اتاق بیندازم و در راپشت سرم ببندم.صدای عزیز را می‌شنوم که دارد با داریوش حرف می‌زند.ولی صدایی از او درنمی ‌ید. یاشاید من دقیق ‌نمی‌شنوم .

به همان شکلی که هستم می نشینم و چهاردست وپا به طرف پنجره‌ی نیمه باز اتاق می‌روم تا شاید ببینمش امّا. صدایش را ازپشت دراتاق می‌شنوم .

+از این دخترایی که هردم خودشونو بزک دوزک میکنن و مو پریشون میکنن، تا بلکم یکی ببینتشون حالم بهم میخوره!

او با کی بود؟ نکند منظورش من هستم؟! مگرمن چه کرده بودم. پریشان کردن موهایم هم دست من نبود. چه برسد به بزک دوزک، من کی این کارها را کرده بودم. دلم بدجور از دستش می‌شکند. چه بی‌رحمانه گفت وچه بی‌رحمانه‌تر قلبم را شکست.

چطور به قول خودش موهای پریشان شده‌ام را دید ولی چشمهای عاشقم را ندید. دلم هزار تکه می‌شود اشکهایم تمام صورتم را‌ می پواشانند.

نمی‌دانم چرا، و برای چی این تصمیم بی رحمانه و بچگانه را گرفتم.

دوست داشتم تمام موهایم را از ته بزنم. جوری که هیچ مویی در سرم نماند. بدون فکر یا تامل به کار بچگانه ای که در سر داشتم، سراغ قیچی رفتم. باهرتارمویی که به زمین می‌ریخت قطره‌های اشکم ازآن بیشتر برزمین می‌ریخت. انقدر حرصم را برسرموهای بینوایم خالی کردم که وقتی خودم را درآینه دیدم دلم به حال خودم سوخت.

دلم برای تنهایی‌هایم که تمامش با فکرکردن به تو و حرفهای تو گذشت امّا یا تو‌ندیدی یا به روی خودت نیاوردی.

این سهم من نبود ازعشقی که اینهمه سال به تو داشتم و شب و روزم را با یاد تو سرکردم، وتو حتی مرا به چشم یک آدم بزرگ هم ندیدی.

منظره‌ی عجیبی خلق کرده ام. موهایم دراتاق پخش شده است .ومن چه دیوانه ام که برای آن روزی گریه میکنم که گفتی:

.

«موهای بلند را دوست داری درست مثل موهای من »

ومن با همین یک جمله‌ی تو چه عاشقانه‌هایی که نساختم برای خودم.

موهای چسبیده به سرم، تکه تکه شده است انگارکسی موهایم را باعمد کنده باشد. موهای ریزی که از قیچی بر سر و صورت و لباسهایم ریخته . جور ناجوری به حال داغانم می‌آید .

اصلا حال و روز الانم شبیه به منِ درونم شده است، همین قدر آشفته و سردرگم. از خودم بیزارشده ام.با تمام زوری که دارم قیچی را به طرفی پرت می‌کنم و دو زانو پشت در اتاق می‌نشینم. دلم برای خودم و سر و وضعم می‌سوزد. راستش را بخواهم بگویم دلم برای موهایی که دوست داشتی بیشتر می‌سوزد. .

ازگریه ی زیاد دیگر نمی‌توانم نفس بکشم پیراهنم راچنگ میزنم تا شاید نفسم برگردد.

صدای عزیز و داریوش را می‌شنوم. انگار هنوز داخل حیاط هستند.

+میگم عزیز

شروع مطالعه رمان