دوستان گرامی
به کانال وی آی پی رمان قمر در عقرب خوشآمدید
امیدوارم از مطالعه ی این رمان لذت ببرید😊
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕
🦂
♡﷽♡
#قمردرعقرب🕷
بقلم #الهه_بانو
#قسمت1
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
عشق ؛
یعنی تمامِ آینه ها را درست رو به روی هم قرار دهی تا هر کدام در دلِ دیگری تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود تا هرچه زلالی و پاکی و صداقت که در آن جلوه گر می شود تا بی نهایت ادامه یابد
سبز ، زرد ، آبی ، قرمز ......
دستانم به سرعت بالا و پائین می رود تا دانه دانه خامه های ابریشمین را لا به لای تارهای قالی با گرهی ساده ماندگار کند .....
گره گره روی هم می نشیند و ذره ذره زیبایی های در هم تنیده از دارِ قالی بالا می آید و نقشِ زیبای زندگی پدیدار می گردد .....
- خسته نباشی عزیز کرده !
چشم از نخ های آویزان از دارِ قالی می گیرم و هر چه قدرشناسی و سپاس در وجودم لانه کرده در نگاهم می ریزم تا شاید ذره ای از لطف و جوانمردیِ این زن قدردانی کرده باشم...
چند روزی هست که بی بی گل نسا در کنار تمام سخاوت و مهربانی هایی که در طول این مدت برایم به حراج گذاشته بود این دار قالی را به پا کرده تا کلکسیونِ ارادتم به این فرشتهء آسمانی کامل شود
به قول خودش می خواهد زیرِ سرش باشم
جائی درست زیر نگاه مهربان و محبت های بی دریغش
- آخیش ....
الهی شکرت !
در حالی که به رسمِ اغلب اوقات کف یک دست را به زانوی دردناکش گرفته دو پلهء کوتاهِ اتاق را پائین می آید و اینبار من هستم که به سرعت از پای قالی بلند میشوم و خودم را به او می رسانم
دست دراز می کنم و سینیِ چای را از دستش می گیرم
هنوز دستش از میان انگشتانم رها نشده ، بوسه ای عمیق بر چروک های نشسته روی آن می نشانم
باز هم مثل هر بار دیگری که این رفتار از من سر می زند قبل از آنکه سر بلند کنم لب هایش روی چارقدِ رنگی که روزهاست حجابم شده می نشیند و صدای گرمش پژواک می شود و در فضا می پیچد
- عاقبت بخیر بشی مادر !
چرا اینجوری می کنی دختر جان ؟
به خدا که هر بار این کارو انجام میدی خجالتم میاد عزیزکم
لبم به لبخندی گشوده می شود و دستم به سمتِ تخته ی پای قالی دراز...
همراه میشود با منی که خیلی وقت است جز او همپای دیگری در مسیر زندگی ام ندارم
- خیر از جوونی و عمرت ببینی دختر جان !
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
پرش به پارت اول♡👇
●|رمان قمر در عقرب مختص مخاطبان کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
⛔️کپي حرام⛔️
🦂
🌕🦂🌕
🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕
🦂
♡﷽♡
#قمردرعقرب🕷
بقلم #الهه_بانو
#قسمت2
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
می نشیند ؛
و نگاهش روی بافته هایم اندک اندک بالا و بالاتر می آید
- ماشاءالله !
چه زود بالا اومد
حاشیه ساده بود ولی این کناره که طرح و نقشه داشت داره تموم میشه
چه دستِ تند و فرزی داری
همین جوری پیش بره به زمستون نرسیده قالیچه رو از دار پایین کشیدی عزیز کرده !
نگاهِ رنگ خجالت گرفته ام را از او می گیرم و به ریشه های چارقدم می دوزم
چارقدی که اول بار ، او به من هدیه داد
فقط خدا می داند آنچه میانِ من و اوست..........
- اگه زودتر فهمیده بودم اینجوری قالی بافی بلدی به جای اینکه بفرستمت زیر دستِ اون عظیم و زنش و دائم دلم بلرزه ، خیلی پیش از این واست دارشو علم می کردم
راست می گفت
وقتی دو روز بعد از رفتنم به کارگاه قالی بافیِ عظیم خان ، همسرش گلبهار به بی بی گل نسا گفته بود این دختر هر چه از قالی بافی بلدیم، می داند و یاد گرفته ، عزمش را جَزم کرد تا مرا پای دار قالی در خانهء خودش بنشاند
نمی دانم برای جمع کردن پس اندازی که می گفت به نیتِ خرج کفن و دفنِ خودش و بابا سید علی کنار گذاشته چند سال وقت صرف کرده بود و چقدر به خودش سختی داده بود ولی همهء آنچه از مال دنیا داشت به عظیم خان سپرد تا برایم دار قالی به پا کند با هرچه برای بافتن فرش ابریشم آن هم با طرح و نقشه لچک و ترنج لازم بود !
با یادآوریِ روزهای گذشته نگاهم بالا می آید ؛
همین قدر که دستش را دنبال می کنم ؛
دستی که چای را از درون استکان کمر باریک داخل نعلبکیِ طرح قاجار سرازیر کرده و بالا می آورد ؛
حالا نگاهم کمی بالاتر می آید ؛
تا روی لب هایش می نشیند و من با خود می اندیشم
" یعنی امکان داره حتی یک حرف آزار دهنده یا واژهء تلخ و مایوس کننده از بین این غنچهء گلگون بیرون آمده باشد ؟ "
در طول مدتی که از هم نشینی ام با او و همسرِ مردتر از مردش گذشته آنقدر از زبانش ذکر و الفاظِ امیدبخش و دعای خیر شنیده ام که اصلاً باور نمی کنم او بداند حرف بد و نادرست چیست ؟
اصلا زخم زبان به چه می گویند ؟
دل آزردن چیست ؟
اصلاً .... اصلاً حق الناس به گردن دارد ؟
- چایتو بخور مادرجان !
سرد میشه
اومدم حیاط تا برم زیر غذا رو خاموش کنم گفتم بیام یه سر به تو گل دختر بزنم ببینم در چه حالی ؟!
نماز حاج بابات که تمام شد صدات می زنم واسه ناهار
چشم بر هم می نهم تا پاسخی داده باشم به او که مثل خودم با نگاه انتظار تایید مرا داشت
اهل این خانه هم عادت کرده بودند به سکوت و بی رغبتی من به حرف زدن...
سینی و استکان و قندانِ پر از نقل را رها می کند و اینبار هم دعا گویان بر می خیزد
تا لحظهء آخر که هر دو پله را بالا می رود و از اتاق خارج می شود نگاهم را بدرقهء راهش می کنم و بعد مشغول نوشیدن چای میشوم .........
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
●|رمان قمر در عقرب مختص مخاطبان کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
⛔️کپي حرام⛔️
🦂
🌕🦂🌕
🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕
🦂
♡﷽♡
#قمردرعقرب🕷
بقلم #الهه_بانو
#قسمت3
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
مثل همیشه عطر خوشِ دارچین شامه ام را نوازش می کند و من که تا پیش از این گمان میکردم چای را تنها با عطر خودش باید نوشید لذت می برم از نوشیدن چای دارچینِ بی بی گل نسا جانم !
برگشتم تا دوباره انگشت و تیغ و قلاب و نخ های ابریشمین را به ضیافتِ قالیچه میهمان کنم که صدای بی بی زودتر از آنچه گمان می کردم بلند شد و مرا به صرف ناهار دعوت کرد !
- عزیز کرده !
آقا جانت نمازش تمام شد
بیا مادر سفره بندازیم
حاج بابا ، آقا جان ، سید علی
همه نام هایی بود که او یکی در میان برای صدا زدنِ همسر جانش به کار می برد اما برای من ، این مرد فقط بابا سید علی بود و بس !
بابای عزیز و دوست داشتنی که گرچه به گفتهء بی بی یک سالی میشد هوش و حواس درست و حسابی نداشت و کم کم فراموشی و نسیان بر مغزش سایه می انداخت ولی فقط من می دانستم و خدا؛ که چه حمایتِ پدرانه ای لابه لای همین از یاد بردن ها و به یاد آوردن ها از منِ غریبِ غریبه کرده بود...
عطرِ آلو مسمای بی بی جان را از همین جا هم می توانستم استشمام کنم
این پیرزنِ با سلیقه را اگر خشت خام هم می دادی از آن خوراکی مقبول و باب طبع بیرون می آورد !
خانهء بابا سید علی جانم از آن خانه های خشتی و کاه گلیِ قدیمی بود با دو اتاق در سمت راستِ حیاط و آشپزخانه ای که در ضلع شمالی قرار داشت
انباری و حمام و دستشویی و البته اتاقی که حالا شده بود کارگاه قالی بافیِ من در سمتِ دیگر حیاط قرار داشت
درِ سه لنگهء حیاط را که باز می کردی سمت چپ کنار دو اتاق دیگر راه پله ای با شیب تند و پله های سیمانی قرار داشت که طبقهء پائین را به بالاخانه وصل می کرد
دو تا اتاق بالایی را بیشتر دوست داشتم
دیوار بیرونی با کاه گل و آجر ماشینی نما شده بود
درهای چوبی با شیشه های رنگی و کلی حسِ خوب و آرامش که در خود نهان داشت
واردِ اتاق که شدم سرِ بابا سید علی جان که بالا آمد و لبخندش را شکار کردم
به روش خودم دست ادب بر سینه و با لبخند پاسخ پیرمرد را دادم
- اومدی بابا جان ؟
بیا ببینم کجا بودی ؟
برام از کربلا تُربت آوردی ؟
با شنیدن سوالش سر بلند کردم و نگاه متعجبم را به بی بی دوختم که انگار او بیشتر از من غافلگیر شده بود !
با اینکه عادت کرده بودیم هر بار چیزی را از ما طلب کند ولی این یکی دیگه جدید بود
من تربت کربلا از کجا بیاورم ؟!
باز هم گل نسا بانو جای خالی زبان و صدایم را پر کرد وقتی به زبان خودش جواب بابا سید علی را داد:
- غذاتو بخور دردت به سرم !
حاج حیدر که بیاد تُربت کربلا هم واست میاره
انار سرخ ساوه هم میاره
تسبیحِ شاه مقصود هم میاره
بخور قربونت برم...
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
●|رمان قمر در عقرب مختص مخاطبان کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
⛔️کپي حرام⛔️
🦂
🌕🦂🌕
🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂🌕🦂
🦂🌕🦂🌕🦂
🌕🦂🌕
🦂
♡﷽♡
#قمردرعقرب🕷
بقلم #الهه_بانو
#قسمت4
•┈┈••✾🌕🌖🌗🌘🌑🌒🌓🌔🌕•✾••┈┈•
انگار شنیدنِ صدا و اطمینان خاطری که بانو به همسر جانش می داد برای فروکش کردنِ عطشِ خواستن از سوی پیرمرد کافی بود و خیالش را آسوده می کرد که هرچه در کاسهء نیاز انباشه به مددِ حاج حیدر نامی برآورده خواهد شد
و من هنوز بعد از گذشت چندین ماه در عجبم که چرا هنوز هیچ خبری از این دوست قدیمی یا فامیلِ صمیمی نیست !
- خدا خیرت بده بابا !
همین یک جمله را گفت و در سکوت و با آرامش مشغول خوردن غذا شد
مثل هر بار که سر سفره می نشینیم نرم و آرام و با حوصله در سکوتی که خیلی دوستش داشتم با سلیقه و تمیز غذایش را خورد و در نهایت با الهی شکری که ضمیمهء کلام و حرکاتش می کرد نونِ پایان را می گذاشت و اندکی کنار می کشید
بعد از ناهار سفره و ظرف ها را داخل مَجمَعِ بزرگی که بی بی عادت داشت از آن برای آوردنِ اسبابِ غذا خوردن یاری بگیرد گذاشتم و یاعلی گویان بلند شدم
" یاعلی " که فقط در قلبم شنیدم میشد و در سکوتی که روزهاست لبهایم را به هم دوخته محو شد
میدانستم بابا و بی بی عادت دارند به قِیلولهء ظهر گاهی
و من که دلم تا شب عید قالیچه را از دار پایین بکشم بعد از مرتب کردن آشپزخانه به کارگاهِ کوچکم برگشتم
تازه به سومین رَج رسیده و نگاهم به نقشه بود که صدای در حیاط به گوش رسید
انگار کسی پشت در بود که سعی داشت با ضربهء دو انگشت که آرام به در میزد صاحبخانه را بی هول و هراس و آشفتگیِ خواب نیمروز به استقبالِ خود بخواند
اتاقم کنار در حیاط بود و طبیعی بود که این صدا اول به گوش من برسد
از روی تخت بلند شدم و در حالی که دستَکِ چارقد را از سمت چپ کنار گونه ام آورده و زیر آن محکم می کردم پا از اتاق بیرون گذاشتم
اینجوری فقط چشم هام پیدا بود و اگر غریبه ای پشت در ایستاده بود چهره ام را نمی دید
از وقتی دخترِ این خانه شده ام فقط بی بی گل نسا جان و بابا سید علی حق داشتند چهره ام ببینند و بس !
پشت در رسیدم و دستم روی قفل نشست
پشت در سنگر گرفتم و بعد بازش کردم
به عادتی که جزئی از اخلاقم بود سر به زیر انداخته بودم و حالا که یک جفت کفشِ مردانهء تمیز و واکس خورده پیش چشمانم خودنمایی می کرد اندک اندک سرم را بالا آوردم و نگاهم کم کم کت و شلوارِ قهوه ای رنگ و بعد از آن پیراهنِ سفیدش را شکار کرد
هنوز چشمم چهره اش را از نظر نگذرانده بود که صدای گرم و گیرایش در پنج دری پیچید:
- سلام !
عزیز خانوم کجاست که تو درو باز کردی ؟
دختر کدوم همسایه ای که